شعر كودك (خداي غيرت )
خداي غيرت
يه دختر سه ساله كنار گاهواره
دستش به آسمونه چشاش پر از ستاره
خدا كنه كه امروز اينجا بارون بباره
خدا كنه عموجون برامون آب بياره
عمه ببين اصغرو چندروزه خواب نداره
بابام ميگه صبر كنين اصغر كه تاب نداره
عموم كجاس عمه جون دلم شده پر از خون
چرا عمو نمي ره آب بيار ه برامون
مشكا رو بر مي داره پيش عمو مي آره
عمو طاقت نداره دس رو دس بذاره
خداي غيرته اون عين مروته ا ون
درياي همته اون اهل فتوته اون
آقاي فضله عباس دلش يه باغ احساس
ادب پيش ابالفضل هميشه كم مياره
****************
چشاش پر از خون مي شه حالش دگرگون مي شه
پيش امامش مياد از اون اچازه مي خواد
حسين كه بي قراره ديگه طاقت نداره
سر رو شونش ميذاره ابري مي شه مي باره
يعني كه عباس من داره تنهام مي ذاره
*******************
عباس و چند تايي مشك كه چشم به خيمه داره
سوار اسبش مي شه تا بره آب بياره
كنار نهر پر آب دلش شد از غم كباب
ياد گلاي خفته تشنه تو هرم آفتاب
يه لحظه تنهاش نذاشت باغيرتي كه اون داشت
تا دنيا دنيا باشه حديث عشق و نگاشت
*****************
از اسبش اومد پايين دستارو تو آب نهاد
اما تا خواست بنوشه ياد امامش افتاد
ريخت آبا رو روي آب تصوير گل تو افتاب
تو قاب چشماش اومد شدش دوباره بي تاب
با ياد اون همه گل مشكا رو كرد از آب پر
اومد سمت خيمه ها آب نگو قطره در
*********************
اما يهو يه شيطون از پشت نخل با شمشير
دست چپ و راستشو زدش با نيزه و تير
عباس قران مي خونه آب تو ي مشك بمونه
حال وهواي اونو خدا فقط مي دونه
*********************
يه گرزه آهني رو سر شير علي
پايين مياد مي شكافه فرقشو تا پيشوني
خون از سرش دوباره مثل بارون مي باره
اما مثل هميشه عباس اميدواره
****************
مشك و نگه ميداره با غيرتي كه داره
دشمن يكي دوتا تير توي چشاش مي كاره
توي غروب چشاش تير مي خوره به مشكاش
رقيه دردونه اينو ندونه اي كاش
سروده فاطمه رشيدريگي
