حكايتي خواندني

حکایت حاج سید مهدی قوام و کمک به زن روسپی

وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش، آقا سید! ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل.
دست شما درد نکند، بزرگوار!
سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!
آقا سید! حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن.
حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه.
*****
زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد.
زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود. دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند.
حاج مرشد!
جانم آقا سید؟
آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین:
استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…
سید انگار فکرش جای دیگری است:
حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.
حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:
حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب، یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟
سبحان الله…
سید مکثی می‌کند.
بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!
حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. این بار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.
زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.
به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استغفرالله می‌گوید.
- خانم! بروید آنجا، پیش آن آقا سید. باهاتان کاری دارند.
زن، با تردید، راه می‌افتد.
حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!
زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…
دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟
شاید زن، کمی فهمیده باشد، کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:
حاج آقا! به خدا مجبورم، احتیاج دارم…
سید؛ ولی مشتری بود!
پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:
این، مال صاحب اصلی محفل است، من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است، تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!
سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…
انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد.
***
چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!
سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.
مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی:
زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.
مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:
آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یک بار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت…
آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!
این بار، نوبت باران چشمان سید است…
*****
سید مهدی قوام  از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران بود. یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم، که دفن کنند،به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند. زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…

منبع:http://www.pandamoz.com/   

 

كدام من را مي پسنديد ؟

 

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم اووه! معذرت میخوام. من هم معذرت میخوام. دقت نکردم ...

ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم

اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم

کمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد همینکه برگشتم به اوخوردم و تقریبا انداختمش با اخم گفتم: ”اه ! ازسرراه برو کنار"

قلب کوچکش شکست و رفت

نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت: وقتی با یک غریبه برخورد میکنی ، آداب معمول را رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی

برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آنجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی. آنها گلهایی هستند که او برایت آورده است.

خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی

آرام ایستاده بود که سورپرایزت بکنه

هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی

در این لحظه احساس حقارت کردم

اشکهایم سرازیر شدند. آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم

بیدار شو کوچولو ، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟

گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم نمیبایست اونطور سرت داد بکشم گفت: اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان من هم دوستت دارم دخترم و گل ها رو هم دوست دارم مخصوصا آبیه رو

گفت: اونا رو کنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو ...

آیا میدانید که اگر فردا بمیرید شرکتی که در آن کار میکنید به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشینی می آورد؟

اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد کرد.

و به این فکر کنید که ما خود را وقف کارمیکنیم و نه خانواده مان

چه سرمایه گذاری نا عاقلانه ای! اینطور فکر نمیکنید؟!

موضوعي 6 حضرت داوود عليه السلام

حضرت داوود علي نبينا و علي اله و عليه السلام

                 

معنای اسم:داود= محبوب

پدر:ایشی

تاریخ ولادت: ۴۳۳۳ سال بعد از هبوط ادم

مدت عمر:۱۰۰ سال

بعثت:خداوند او را در فلسطین مبعوث کرد و به او سلطنت و حکومت داد

محل دفن: بیت المقدس واقع در قریه داود در کشور فلسطین

نسب:داود بن عوید بن باعز بن سلمون بن نحشون بن عمی نادب ین رام بن حضرون بن فارص ین یهود ین اسحاق بن ابراهیم (ع)

تعداد فرزندان:ان حضرت ۸ پسر داشت.

حضرت داود یکب از پیمبران بنی اسراییل است که در بیت اللحم متولد گردید در ابتدای جوانی شبانی می کرد و به خاطر شجاعت و دانایی وصدای خوبی که داشت شهرت یافت ودر نزد (شانول)پادشاه وقت تقرب پیدا کرد و دختر او را به همسری گرفت و ورث سلطنت گردبد ان حضرت (مزامیر)را تصنیف کرد و بیت المقدس را پاییتخت خود قرار داد حضرت داود حضرت سلیمان را به عنوان وصی و جانسین خویش معرفی کرد و طرح و نقشه مسجد الاقصی را به حصرت سلیمان داد تا ان را بنا کند.

فهرست سورههایی که نام حضرت داود در ان ذکر شده:بقره- نساء- مایده- انعام- اسراء- انبیاء- نمل- سباء- ص

مشخصات حضرت  داوود عليه السلام و ویژگیهای او :

یکی از پیامبران بزرگی که علاوه بر قدرت معنوی و نبوّت، دارای حکومت ظاهری وسیع نیز بود، حضرت داود ـ علیه السلام ـ است که نام مبارکش شانزده بار در قرآن آمده است.

حضرت داود ـ علیه السلام ـ در سرزمینی بین مصر و شام دیده به جهان گشود، او از نواده‎های حضرت یعقوب است و به نُه واسطه به یکی از فرزندان حضرت یعقوب می‎رسد، پدرش «ایشا» نام داشت.
او صد سال عمر کرد، که چهل سال از آن را حکومت نمود.

ماجرای شهرت داود ـ علیه السلام ـ آن هنگام شروع شد که به عنوان یکی از سربازان طالوت، به جنگ جالوت و لشکرش رفت و با سنگی که در فلاخن خود نهاده بود، جالوت جبّار را کشت

«ایشا» ده پسر داشت، داود ـ علیه السلام ـ کوچکترین آنها بود.
حضرت داود ـ علیه السلام ـ بسیار خوش صوت بود، به طوری که وقتی صدایش به مناجات بلند می‎شد، پرندگان به سوی او می‎آمدند و حیوانات وحشی گردن می‎کشیدند تا صدای دلنشین او را بشنوند، او کوتاه قد و کبود چشم و کم مو بود، در میان بنی اسرائیل و در پیشگاه طالوت فرمانده شجاع و با ایمان لشکر بنی اسرائیل، دارای موقعیت عظیم بود، پس از آن که طالوت از دنیا رفت، بنی اسرائیل حکومت و فرماندهی طالوت را، در اختیار داود ـ علیه السلام ـ گذاشتند، و همه ثروتهای طالوت را به او سپردند، وقتی که به حاکمیّت رسید، خداوند او را به مقام پیامبری نیز رسانید.

 خداوند به حضرت داوود علیه السلام حکمت عطا نمود. نام کتابش همانطور که در قرآن نیز به آن اشاره شده، زبور است. حضرت داوود صوت نيكوئى داشت لذا هرگاه به خواندن زبور شروع مي كرد انس و جن و پرنده و حيوان هاى وحشى نزد آن حضرت اجتماع مي نمودند. از جمله قدرت هاى معنوى دیگری كه خداوند به حضرت داوود علیه السلام عطا کرد تسبیح موجودات وطبیعت با او در هر شامگاه و صبحگاه بود.

حضرت داوود عليه السلام در قرآن

نام مبارك حضرت داوود شانزده بار در قرآن آمده است. در سوره های: سوره بقره / سوره نساء / سوره مائده / سوره انعام / سوره اسراء / سوره انبياء / سوره نمل / سوره سبا / سوره ص.

  • «وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَى بَعْضٍ وَ آتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا»: و پروردگار تو به هر كه و هر چه در آسمانها و زمين است داناتر است و در حقيقت بعضى از انبياء را بر بعضى برترى بخشيديم و به داوود زبور داديم. (سوره اسراء، آیه 55)

زبور حضرت داوود علیه السلام

زبور داوود عليه السلام حاوى 150 سوره بود كه احكام و حلال و حرامى در آن ها ذكر نشده بود. فقط حاوى پند و اندرز بودند. چون حضرت داوود صوت نيكوئى داشت لذا هرگاه به خواندن زبور شروع مي كرد انس و جن و پرنده و حيوان هاى وحشى نزد آن حضرت اجتماع مي نمودند حضرت داوود مردى فروتن بود. و از دست رنج خود هزينه معيشت را تأمين مي كرد. زيرا زره داوودى مي بافت و مي فروخت.

به عبارت دیگر زبور داوود حاوى 150 مزمور بوده. و مزمور عبارت بود از يك فصلى كه حاوى سخنان داوود بود كه از دشمن به خدا استغاثه مي كرد. و بر آنان نفرين مي نمود، و از خدا كمك مي خواست. و گاهى حاوى موعظه هائى بودند كه در كنيسه مي كرد.[۲]

  • «وَ دَاوُودَ وَ سُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ»: و داوود و سليمان را ياد كن هنگامى كه درباره آن كشتزار كه گوسفندان مردم شب هنگام در آن چريده بودند داورى مى كردند و ما شاهد داورى آنان بوديم. (سوره انبیاء، آیه 78)
  • «وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُودَ وَ سُلَيْمَانَ عِلْمًا وَ قَالَا الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنَا عَلَى كَثِيرٍ مِّنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ»: و به راستى به داوود و سليمان دانشى عطا كرديم و آن دو گفتند ستايش خدايى را كه ما را بر بسيارى از بندگان باايمانش برترى داده است. (سوره نمل، آیه 15)
  • از جمله قدرت هاى معنوى كه خداوند به حضرت داوود علیه السلام عطا کرد را در آیه های 17 تا 29 سوره ص بیان می کند.

«إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ × وَالطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ × وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ...»: ما كوه ها را مسخر كرديم كه با او هر شامگاه و صبحگاه (خدا را) تسبيح مى گفتند. × و پرندگان را به گرد او درآورده (رام كرديم) كه هر يك (از كوه ها و مرغان به آواى تسبيح و تقديس او) به سوى خدا بازگشت بسيار داشتند. × و سلطنت او را (به زيادى عده و عده) تقويت نموديم و او را حكمت (دانش هاى عقلى و اجتماعى و شرايع دينى) و سخنانى فيصله دهنده (ميان حق و باطل) عطا كرديم.

 

اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت داوود عليه السلام 

  • یکی از فضایل حضرت داوود احسان و نيكوكارى او می باشد. «...و مِن ذُرِّيَّتِهِ داوودَ و سُلَيمنَ و اَيّوبَ... وكَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين». (سوره انعام، آیه84)
  • داوود عليه السلام، مظهر صبر و مقاومت و الگوى صابران و بردباران تاريخ بیان شده است. «اِصبِر عَلى ما يَقولونَ واذكُر عَبدَنا داوودَ ذَاالاَيدِ اِنَّهُ اَوّاب». (سوره ص، آیه 17)
  • حكمت داوود عليه السلام که خداوند به وى عطاء کرد. «...و قَتَلَ داوودُ جالوتَ وءاتهُ اللّهُ المُلكَ والحِكمَةَ...». (سوره بقره، آیه 251)
  • داوود عليه السلام، داورى عادل در رسيدگى به امور اجتماعى، در نظر مردم عصر خود بود. «اِذ دَخَلوا عَلى داوودَ فَفَزِعَ مِنهُم قالوا لاتَخَف خَصمانِ بَغى بَعضُنا عَلى بَعض فَاحكُم بَينَنا بِالحَقِّ...». (سوره ص، آیه 22)

 

ده خصلت عظیم حضرت داود  عليه السلام :

در قرآن، در آیه 15 تا 20 سوره ص، خداوند داوود ـ علیه السلام ـ را با ده خصلت ارجمند می‎ستاید، حتی به پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ سفارش کرده که در برابر گزند مخالفان و بدخواهان همانند داوود ـ علیه السلام ـ صبر و مقاومت داشته باشد.
در آیه نخست (آیه 17 ص) چنین آمده:
«اِصْبِرْ عَلى ما یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ؛ ای پیامبر! در برابر آن چه مخالفان می‎گویند شکیبا باش و به خاطر بیاور بنده ما داوود ـ علیه السلام ـ را که صاحب قدرت، و بسیار بازگشت کننده به خدا بود.»

. صبر و مقاومت.
2. مقام عبودیّت و بندگی.
3. قوّت و قدرت معنوی و جسمی.
4. بازگشت و رجوع مداوم به خدا، و رابطه تنگاتنگ با خدا.
5. کوهها در تسخیر او بودند و با او صبح و شام تسبیح خدا می‎گفتند.
6. پرندگان در تسبیح خدا با او هم آواز می‎شدند.
7. آنها نه تنها در آغاز کار بلکه در همه احوال، با تسبیح او هماهنگ می‎شدند.
8. داشتن حکومت استوار و مقتدرانه.
9. علم و دانش سرشار که مایه برکات است.
10. منطقی گویا، و بیانی لطیف و شیوا. 
خداوند گاهی او را به عنوان «نِعمَ العَبدِ» «نیکوترین بنده» و زمانی او را به عنوان خلیفه خود، و نیز به داشتن امتیاز و فضایل علم و حکمت معرفی کرده، و نزول کتاب اخلاقی و مهم زبور را بر او، بر شمرده او را با عالیترین خصلت‎ها ستوده است.

پایان عمر داود (عليه السلام )

 حضرت داوود ـ علیه السلام ـ صد سال عمر کرد، که چهل سال آن را بر مردم حکومت و رهبری نمود. او کنیزی داشت که وقتی شب فرا می‎رسید همه درها را قفل می‎کرد، و کلیدهای آنها را نزد داوود ـ علیه السلام ـ می‎آورد. شبی مردی را در خانه دید، پرسید: چه کسی تو را وارد خانه کرد؟
او گفت: «من کسی هستم که بدون اجازه شاهان بر آنها وارد می‎گردم.» داوود ـ علیه السلام ـ این سخن را شنید و گفت: آیا تو عزرائیل هستی؟ چرا قبلاً پیام نفرستادی تا من برای مرگ آماده گردم؟
عزرائیل گفت: من قبلاً پیامهای بسیار برای تو فرستادم.
داوود ـ علیه السلام ـ گفت: آن پیامها را چه کسی برای من آورد؟
عزرائیل گفت: «پدرت، برادرت، همسایه‎ات و آشنایانت کجا رفتند؟»
داوود ـ علیه السلام ـ گفت: همه مردند.
عزرائیل گفت: «آنها پیام رسانهای من به سوی تو بودند که تو نیز می‎میری همان گونه که آنها مردند.»
سپس عزرائیل جان داوود ـ علیه السلام ـ را قبض کرد. او نوزده پسر داشت. در میان آنها، یکی از پسرانش، حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ حکومت و مقام علم و نبوّت داوود ـ علیه السلام ـ را به ارث برد.

 

ماجراي حضرت داوود عليه السلام و اوريا

يكي از زمينه‌هاي انحراف در برخي عقايد مسلمانان، ورود بسياري از گزارش‌ها و روايت‌هاي يهودي به جامعه اسلامي ـ به ويژه درباره تاريخ زندگي پيامبران الاهي است. اين گزارش‌ها كه اصطلاحاً «اسرائيليات» خوانده مي‌شوند، در جاي‌جاي منابع تاريخي، تفسيري، داستاني و حديثي مسلمانان ـ به ويژه اهل سنت ـ به چشم مي‌خورد. ورود اسرائيليات به حوزه فرهنگ اسلامي، هرچند به نفوذ فرهنگ و تمدن يهود در ميان اعراب بت‌پرست پيش از اسلام باز مي‌گردد،1 اما درپي ظهور اسلام، عوامل ديگري به شتاب و گسترش آن كمك كردند. ايجاز و گزيده‌گويي قرآن كريم در گزارش‌هاي تاريخي، ممنوعيت نقل و نگارش احاديث پيامبرˆ از سوي دستگاه خلافت، مسلمان شدن بسياري از علماي يهود و نصارا، كنار زدن اهل‌بيت‰ پيامبرˆ از مرجعيت ديني، علمي و سياسي جامعه و سهل‌انگاري علماي مسلمان در نقل و بررسي احاديث از اين قبيل است.2 برهمين اساس مفسران آشنا به منابع اهل كتاب و مسلمانانِ علاقه‌مند به آگاهي از جزئيات روايت‌هاي تاريخي قرآن كريم، به منابع و علماي اهل كتاب مراجعه مي‌كردند؛3 به گونه‌اي كه از اواخر دوران خلافت عمربن‌خطاب، گروهي به نام «قصّاصان»(داستان‌سرايان) در جامعه شكل گرفتند. آنان كه برخي از علماي مسلمان‌شده يهودي مانند كعب الاحبار نيز در ميانشان بود، در مساجد، حتي پيش از خطبه‌هاي نماز جمعه به روايت داستان‌هاي برگرفته از منابع اهل كتاب مي‌پرداختند.4 اين حكايت‌ها كه با گذشت زمان و بر اثر سهل‌انگاري و بي‌دقتي دانشمندان مسلمان وارد كتاب‌هاي آنان هم شد، تفسير قرآن، احاديث و گزارش‌هاي تاريخي را با مطالب نادرست و خرافي آميخته كرد5 و افكار و عقايد برخي فرقه‌ها و مذاهب اسلامي را به انحراف كشاند. انتساب برخي نسبت‌هاي زشت و ناروا به انبياي الاهي از اين‌گونه اسرائيليات است. اين نسبت‌ها، عصمتِ مورد تأكيد قرآن و احاديث براي پيامبران را شديداً به چالش كشيده و دستاويزي براي بدخواهان و دشمنان اسلام شده است.

اهل‌بيت‰ همواره در فرصت‌هاي مناسب، با اشاره به خاستگاه و نادرستي نسبت‌هاي اين‌چنين، به تنزيه انبيا پرداخته و عقايد شيعيان خود را از انحراف مصون داشته‌اند. داستان ارتباط حضرت داود(ع)، با همسر اُورِيا، نمونه‌اي از اين نسبت‌هاست. اين داستانِ برگرفته از عهد عتيق،6 با ورود به تفاسير اسلامي، چالش‌هاي زيادي را برانگيخته است. مفسران مسلمان براي سازگاري دادن آن با ايده عصمت انبيا، به تكذيب آن يا ارائه قرائتي سازگار با عصمت پرداخته‌اند. نكته راهگشا اينكه، امام رضا(ع) ضمن تكذيب نسبت‌هاي نارواي يادشده در اين داستان، صورت درست و تحريف‌ناشده ماجراي همسر اُورِيا و حضرت داود(ع) را بازگو مي‌كند. نكته مهمي كه هرگز در آراي مفسران به چشم نمي‌خورد و ميزان تحريف آن حادثه در عهد عتيق را نشان مي‌دهد.

روايت عهد عتيق از داستان زن اوريا

براساس گزارش عهد عتيق [حضرت] داود، پس از فتح اورشليم، آن را مركز حكومت فراگير خود قرار داد. به دنبال فتوحات زياد و پيروزي‌هاي درخشان، پادشاهي مقتدري را تشكيل و مرزهاي مملكت يهود را از درياي سرخ تا نيل و فرات گستراند.7 وي سرانجام، پس از چهل سال سلطنت عادلانه، در هفتاد و يك سالگي وفات يافت و در شهر اورشليم مدفون گشت.8 كتاب مقدس،9 [حضرت] داود را پادشاه برگزيده خدا مي‌خواند كه از آغاز با هدايت و امداد الاهي به سلطنت رسيد. وي هرچند از تأييد و روح الاهي برخوردار بود و مستقيماً با خدا سخن مي‌گفت و همه تصميمات مهم خود را با هدايت و مشورت او مي‌گرفت، ولي پيامبر نبود.10 با اين حال دو پيامبر به نام‌هاي سموئيل و ناتانِ نبي، معاصر وي بوده و پيام خداوند را به وي ابلاغ مي‌كردند.11

براساس روايت عهد عتيق، رفتار داود به عنوان يك پادشاه با عموم پادشاهان معاصر تفاوت بسياري داشت؛ اما باز هم به عنوان يك پادشاه برگزيده الاهي و نه پيامبر، گناهان و كارهاي ناشايستي از وي سر زد. وي پيرويِ كاملي از يَهُوَه (خدا) نكرد. دروغ گفتن، غارتگري، رقص و پاي‌كوبي و خود را به ديوانگي زدن از اين قبيل است.12 وي همچنين زنان وكنيزان زيادي را به نكاح خود درآورد.13 از جمله در پي شيفتگي نسبت به زن يكي از سربازان خود، به نام «اُورِيا»، با وي درآميخت و باردارش كرد. آنگاه با زمينه‌سازي، موجبات كشته شدن «اوريا» را در جنگ فراهم ساخته و همسرش را تصاحب نمود.14 خداوند ناتان نبي را نزد داود فرستاد و او با بيان يك حكايت، داود را متوجه گناهش كرد. براساس اين حكايت، دو مرد، يكي ثروتمند و داراي گاو و گوسفنداني زياد و ديگري فقير و داراي يك بره، در شهري زندگي مي‌كردند. مرد فقير، كه وابستگي زيادي به تنها بره خود داشت، مراقبت شديدي از آن به عمل مي‌آورد. روزي مهماني به خانه مرد ثروتمند آمد. او به جاي آنكه يكي از گوسفندان خود را بكشد، بره آن مرد فقير را گرفت و براي پذيرايي از مهمان سر بريد. داود با شنيدن اين حكايت، خشمگين شده و گفت: چنين فردي بايد كشته شود و چون دلش به حال آن مرد فقير نسوخت، بايد به جاي يك بره، چهار بره به وي دهد. ناتان نبي گفت: آن مرد ثروتمند تو هستي! آن‌گاه از قول خداوند به نجات داود از دست شائول (پادشاه پيش از وي)، بخشيدن كاخ و حرم‌سراي او به وي و دادن پادشاهي به او اشاره كرد و اينكه اگر بيش از اين نيز مي‌خواست، خداوند به وي مي‌داد. ولي داود به رغم همه اين نعمت‌ها، با ارتباط نامشروع با زن اُورِيا و فراهم كردن زمينه براي كشته شدن شوهر او، قوانين الاهي را ناديده گرفت. ناتان نبي از قول خداوند افزود: اين كار داود(ع)، نافرماني و توهين به يَهُوَه (خدا)است و او به كيفر گناه مزبور و به دست افراد خانواده‌اش گرفتار بلا خواهد شد. درگيري و كشتار خانوادگي، شورش يكي از پسران داود بر ضد پدر و تصرف كاخ وي و نيز آميزش با كنيزان او در روز روشن، آن بلاي موعود بود. سر انجام داود با بيداري از خواب غفلت، توبه كرد و آمرزش طلبيد و بلاها و آزمون‌هاي سخت الاهي را پشت سر نهاد.15 گزارش مفصل اين بلاها در كتاب دوم سموئيل از مجموعه كتاب‌هاي عهد قديم 16آمده است.17

روايت مفسران مسلمان از داستان زن اُورِيا

قرآن كريم با ديدگاهي كاملاً متفاوت از كتاب مقدس، درباره شخصيت حضرت داود(ع)، ضمن تصريح بر پيامبر و پادشاه بودن آن حضرت، از قضاوت وي در ميان مردم نيز خبر مي‌دهد. برخورداري وي از نعمت «فصل الخطاب»،گزارش دو نمونه از قضاوت‌هاي آن حضرت و توصيه او به داوري بر اساس حق بر اين موضوع دلالت مي‌كند: 18 (ص: 20 -26 ؛ انبياء: 78 - 79 ). گزارش يكي از دو قضاوت يادشده به طرح دعواي دو برادري اختصاص دارد كه از حضرت داود(ع) خواستند تا درباره اختلاف آنان به عدالت و براساس حق داوري كند. يكي از آن دو گفت: برادرش به رغم داشتن نود و نه ميش، مي‌خواهد تنها ميش او را نيز تصاحب نمايد. حضرت داود(ع) چنين درخواستي را ظالمانه و اينگونه ستمگري نسبت به يكديگر را، امري رايج خواند كه فقط مؤمنان صالح از آن پرهيز مي‌كنند. آن حضرت پس از اين داوري دريافت كه خداوند بدين وسيله وي را آزموده و او به سبب شتاب در قضاوت دچار لغزش شده است؛ از اين‌رو از پروردگار آمرزش طلبيد و به درگاه او توبه كرد. قرآن در پايان، از آمرزش آن لغزش و جايگاه بلند و فرجام نيكوي داود(ع) نزد خداوند خبر مي‌دهد (ص: 25ـ21).

گزارش قرآن كريم درباره چندوچون اين قضاوت و آزمون و زمينه پيدايش آن، بسيار سربسته است. به همين دليل مفسران در اين باره دچار اختلاف شديدي شده‌اند. يك ديدگاه، آن را در ارتباط با داستان معروفِ همسر اوريا و ديدگاه دوم، مرتبط با قضاوت و داوري داود(ع) تفسير مي‌كند. هريك از دو ديدگاه، به نوبه خود و به سبب چالش‌هاي پيش‌روي، به صورت‌هاي مختلفي روايت و تقرير شده‌اند.

أ. داستان زنِ اوريا: داستان زن اوريا و چگونگي ارتباط وي با ابتلاي حضرت داود(ع)، كه بازتاب گسترده‌اي در منابع تاريخي،19 تفسيري20 و داستاني مسلمانان يافته، دو گونه روايت شده است؛ در روايت نخست، ارتكاب گناه كبيره و در روايت دوم، انجام گناه صغيره به حضرت داود(ع) نسبت داده شده است. هر دوي اين روايت‌ها براساس ديدگاه امام رضا(ع) مردود است.

الف. روايت نخست: براساس گزارش منسوب به مفسراني مانند ابن عباس و سدي، روزي حضرت داود(ع) در محراب عبادت با ديدن پرنده‌اي زيبا و طلايي رنگ، براي گرفتن آن تلاش كرد. پرنده پر كشيد و بالاي ديوار رفت. حضرت داود(ع) كه در پي آن به بالاي ديوار رفته بود، با ديدن زني زيبا در خانه مجاور، شيفته او شد. هنگامي كه آن زن را به دستور داود(ع) نزد وي آوردند، درباره شوهرش پرسيد. وي از نام همسرش را اُوريا و از حضور وي در جبهه جنگ خبر داد. حضرت داود(ع) با نوشتن نامه به فرمانده سپاه، زمينه اعزام شوهر او به خطرناك‌ترين منطقه درگيري و كشته شدن او را فراهم ساخته و سپس آن زن را به نكاح خود درآورد. در پي اين كار، خداوند دو فرشته را به شكل انسان نزد حضرت داود(ع) فرستاد. آنها از او خواستند تا درباره اختلاف آنان قضاوت كند. هنگامي كه داود(ع) فردي را كه به رغم داشتن نودونه ميش مي‌خواست تنها ميش برادر خود را نيز تصاحب كند، ظالم و ستمگرخواند؛ آنها تصاحب آن زن را به رغم داشتن زنان متعدد بر داود(ع) خرده گرفتند. در اين هنگام، حضرت داود(ع) متوجه اشتباه و ابتلاي خود شد و به سجده افتاد و پس از چهل روز گريه كردن آمرزيده شد. در برخي گزارش‌ها، به نقل از افرادي مانند وهب ابن منبه، به جزئيات بيشتري از اين داستان اشاره شده است. فرمان خداوند به داود(ع) براي رفتن بر سر قبر اوريا، براي حلاليت‌طلبي از وي و توبه كردن، وعده خداوند به آن حضرت مبني بر آمرزش وي و جلب رضايت اوريا، با دادن بهشت به او، گريه كردن داود(ع) به مدت سي سال، پس از توبه در بيابان‌ها و همراهي و هم‌نوايي انواع حيوانات با وي و عبادت و زهدگرايي شديد وي، پس از اين حادثه از اين نمونه است. حتي برخي منابع، دعاهايي را كه حضرت داود(ع) هنگام استغفار بر زبان جاري مي‌ساخت، به شكل مبسوط گزارش كرده‌اند.21

نقد و بررسي روايت اول

اين روايت، كه تعديل و بازسازي‌شده روايت توراتي داستان براي هماهنگ‌سازي آن با ذهنيت اسلامي است، در احاديث شيعي به شدت مورد نكوهش قرار گرفته و دروغ خوانده شده است.22 امام علي(ع) فرمود: اگر كسي داستاني را كه قصّاصان (قصه‌گويان) درباره داود(ع) مي‌گويند نقل كند، 160 تازيانه بر او مي‌زنم.23 هرچند در روايت نخست نسبت زنا به حضرت داود(ع) داده نشده است، ولي از سخن امام علي(ع) برمي‌آيد كه قصاصان معاصر حضرت نيز همانند روايت توراتي داستان، نسبت نارواي زنا به حضرت داود(ع) مي‌داده‌اند. بر اين اساس امام(ع) ناقلان اين حكايت را مستوجب دو حد مي‌داند: حدّي براي نسبت دادن زنا به يك مؤمن و ديگري براي هتك حرمت پيامبر خداˆ.24 امام صادق(ع) نيز با بيان اينكه نمي‌توان خوشنودي همه مردم را به دست آورد و جلوي زبان آنها را گرفت، داستان همسر اوريا و ارتباط داود(ع) با وي را نمونه‌اي ياد مي‌كند كه به وسيله مردم ساخته و پرداخته شده است.25

اين داستان در زمان امام رضا(ع) نيز به عنوان تفسيري از آيات مربوط به ماجراي ابتلا و قضاوت حضرت داود(ع) مطرح بوده؛ به گونه‌اي كه در يكي از مناظرات علمي حضرت و در پاسخ به فردي به نام علي ابن جَهم مورد گفت‌وگو قرار گرفته است. علي بن جهم مي‌خواست با اشاره به يادكرد قضاوت حضرت داود(ع) در قرآن و ناظر دانستن آن به داستان همسر اوريا، عصمت انبيا را با استناد به آيات قرآن دچار چالش كند. امام رضا(ع) با شنيدن اين موضوع در واكنشي نسبتاً تند و از شدت تأسف، با دست به پيشاني خود زد و استرجاع نمود. آن حضرت در ادامه، ضمن تفسير به رأي خواندن ديدگاه ابن جهم و توصيه وي به پارسايي، از او خواست به سبب نسبت دادنِ سه مُنكر (شكستن نماز، فحشا و كشتن انساني بي‌گناه) به پيامبر خدا، توبه كند.26

تأمل در فرازهاي مختلف پاسخ امام رضا(ع) نشان مي‌دهد كه تطبيق داستان قضاوت و ابتلاي حضرت داود(ع) با ماجراي همسر اوريا، از جهات مختلف با چالش‌هاي جدي تفسيري، كلامي و اخلاقي روبه‌روست. امام(ع) در آغاز، چنين تطبيقي را مصداقي از تفسير به رأي قرآن خوانده و از ابن جهم مي‌خواهد پارسايي كرده و از آن پرهيز كند. تفسير به رأي همواره برخلاف موازين معتبر و پذيرفته‌شده در دانش تفسير است. در احاديث اسلامي به شدت مورد نكوهش قرار گرفته و جايگاه عاملان آن، آتش دوزخ معرفي شده است. بررسي داستان همسر اوريا و ماجراي قضاوت حضرت داود(ع) نشان مي‌دهد كه مرتبط دانستن آن دو، هيچ مدرك و مستند معتبري ندارد و يكي از مصداق‌هاي بارز تفسير به رأي است. تنها زمينه مرتبط دانستن آن دو اين است كه گزارش قرآن درباره دو برادري كه براي رفع اختلاف به نزد حضرت داود(ع) آمدند، شباهت زيادي به داستان دو مرد فقير و ثروتمندي دارد كه در عهد عتيق از زبان ناتان نبي و براي تنبه داود(ع) نقل شده است. همين تشابه از يك سو، و ارتباط حكايت دو مرد فقير و غني با ماجراي همسر اوريا از سوي ديگر، سبب شده است تا برخي عالمان يهوديِ مسلمان شده يا مفسران آشنا به عهد عتيق، داستان همسر اوريا را با گزارش قرآن درباره قضاوت داود(ع) ميان دو برادر نيز پيوند دهند. نكته شايان توجه اين است كه داستان همسر اوريا از افرادي مانند ابن عباس سدي و وهب ابن منبه روايت شده است كه همگي كاملاً با منابع اهل كتاب آشنا بودند. ابن عباس، به سبب آشنايي زياد با منابع اهل كتاب «حِبرّ هذه الامة» (حِبر27 مسلمانان) خوانده شده است. وهب ابن منبه يماني يكي از اصلي‌ترين منابع ورود و گسترش اسرائيليات در جامعه اسلامي بود.28 از خود وي نقل شده كه نود و دو كتاب از كتاب‌هاي اديان پيشين را خوانده است.29

بر همين اساس و نيز به سبب نسبت‌هاي نارواي يادشده به پيامبر الاهي است كه مفسران شيعه30 و بسياري از مفسران اهل‌سنت31 با اعتقاد به عصمت انبيا از گناهان كبيره، اين روايت از داستان را ردّ و از زواياي گوناگون مورد نقد و انتقاد قرار داده‌اند. نقدهايي كه همه آنها به صورت بسيار موجز و خلاصه در كلام امام رضا(ع) گنجانده شده است. نمونه و توضيح بيشتر اينكه فخر رازي ضمن پليد و فاسد خواندن اين حكايت، دلايل ده‌گانه‌اي را بر نادرستي آن اقامه مي‌كند كه همه آنها تفسير به رأي بودن آن روايت را به اثبات مي‌رساند. ضعف سند32 و ساختگي بودن داستان، عدم دلالت آيات قرآن و احاديث صحيح بر آن،33 برنتابيدن چنين نسبتي از سوي افراد عادي ـ حتي فاسق ـ و در نتيجه نابخردانه بودن انتساب آن به پيامبري معصوم،34 ناسازگاري آن با ويژگي‌هاي گفته‌شده براي حضرت داود(ع) در قرآن35 و ناسازگاري صدر و ذيل داستان از نقدهاي واردشده بر آن از سوي فخر رازي است.36 همچنين اقتضاي درستي داستان اين است كه حضرت داود(ع) به بي‌ايماني خود حكم كرده باشد؛ چرا كه وي با ستم خواندنِ تلاش براي تصاحب يك ميش به رغم داشتن نود و نه ميش، تعدّي نسبت به حقوق يكديگر را امر رايجي دانست كه فقط مؤمنان صالح از آن پرهيز مي‌كنند؛ در حالي كه طبق اين روايت از داستانِ همسر اوريا، خود حضرت داود(ع) از تعدي به حقوق اوريا اجتناب نكرد. ناسازگاري اين داستان با آيات مختلفي كه بر گزينش حكيمانه و هدفمند انبيا از سوي خداوند و برتري آنان نسبت به جهانيان تصريح مي‌كند (انعام: 124؛ حج: 75؛ دخان: 32) دليل ديگري بر بطلان اين داستان است.37 افزون بر اين، بيان قرآن درباره داستان قضاوت داود(ع) بسيار سربسته است و هرگز بر داستان همسر اوريا قابل تطبيق نيست. از سوي ديگر، روايت نخست درباره همسر اوريا و داود نبي(ع)، به رغم نقل آن از سوي محدثان و مفسران بزرگ، خبر واحدي است كه دلايل قطعي بر نادرستي آن وجود دارد و آن را از اعتبار مي‌اندازد.38

ب. روايت دوم: دسته‌اي از مفسران اهل سنت با اعتقاد به جواز صدور گناه صغيره از پيامبران و با منزه دانستن آنان از گناه كبيره و اموري مانند علاقه‌مندي نسبت به زن شوهردار و زمينه‌چيني براي قتل آدم بي‌گناه، اصل داستان را به گونه‌اي پذيرفته و تلاش كرده‌اند با ارائه پرداخت معتدل‌تري، آن را ارتكاب صغيره بخوانند.39 اين گروه به نوبه خود، پرداخت‌هاي مختلفي از داستان ارائه كرده‌اند: 1. برخي از آنها به پيروي از جبائي،40 با مرتبط دانستنِ حادثه به زمان خواستگاري، گفته‌اند كه در پي خواستگاري اوريا، آن زن قرار بود با وي ازدواج كند؛ ولي هنگامي كه داود(ع) به رغم آگاهي از اين موضوع از او خواستگاري كرد، خانواده آن زن به سبب موقعيت برتر داود (ع)دختر خود را به نكاح وي در آوردند. بر اين اساس ملامت آن حضرت به سبب علاقه به اين ازدواج، به رغم داشتن زنان زياد و خواستگاري كردن از دختري بود كه پيش از وي خواستگار داشت.41 2. برخي ديگر گفته‌اند كه داود(ع) در پي شيفتگي نسبت به همسر اوريا، از وي خواست كه زن خود را طلاق دهد. در مقابل، هر زن و كنيزي را كه بخواهد به ازدواج او در مي‌آورد؛ اما اوريا نپذيرفت و خداوند به سبب چنين درخواستي، داود(ع) را مورد ملامت قرار داد. بنا به نظر ديگري، چنين درخواستي در آن زمان رايج بود و اوريا از سر حجب و حيا، همسر خود را طلاق داد و داود(ع) با وي ازدواج كرد. اين نوعي ترك «اَولي» بود.42 3. بر اساس روايت سوم، داود(ع) آرزو كرد كه زن اوريا به گونه شرعي همسر وي گردد و هنگامي كه اوريا به صورت طبيعي در جنگ كشته شد، داود(ع)، كه همواره از كشته شدن سربازانش متأثر مي‌شد، بدون ناراحتي از مرگ وي با همسر او ازدواج كرد. چنين چيزي دون شأن انبيا و درخور نكوهش است.434. روايت چهارمي هم وجود دارد كه بر پايه آن، در زمان داود(ع) اگر مردي از دنيا مي‌رفت، نزديكان وي به ازدواج با همسر او اولويت داشتند و ازدواج كس ديگري، جز در صورت اعراض اقوام، ناروا شمرده مي‌شد. درپي مرگ اوريا، داود(ع) از همسر وي خواستگاري، و با او ازدواج كرد. موقعيت و جايگاه حضرت، مانع از آن شد كه اقوام اوريا براي ازدواج با بيوه او اقدام كنند.44

نقد و بررسي روايت دوم

روايت دوم مفسران نيز براساس ديدگاه امام رضا(ع) مردود است؛ چراكه حضرت از يك سو، اساساً لغزش حضرت داود(ع) را مربوط به قضاوت وي و كاملاً بي‌ارتباط با داستان زن اوريا دانسته است؛ در حالي كه تقريرهاي گوناگون مفسران از روايت دوم داستان زن اوريا، بر اساس ارتباط آن با ماجراي قضاوت حضرت داود(ع) صورت گرفته است. از سوي ديگر، اصولاً داستان زن اوريا و ارتباط وي با حضرت داود(ع) با هر دو روايت اسلامي آن كاملاً دروغ و بي‌پايه و اساس است.45 توضيح بيشتر اينكه امام رضا(ع) ضمن تأييد اصل ازدواج حضرت داود(ع) با زن اوريا، آن را به صورتي كاملاً متفاوت روايت كرده و تصريح مي‌كند كه اين مسئله بعدها به دلايل خاصي، دستخوش تحريف و دگرگوني شده است. اصل اين داستان به روايت امام رضا(ع) در ادامه مقاله بررسي خواهد خواهد شد.

توضيح بيشتر اينكه، بررسي تطبيقي روايت عهد قديم و منابع تفسيري به خوبي نشان مي‌دهد كه ارتباط دادن ماجراي زن اوريا با گزارش قرآن كريم درباره ابتلاي حضرت داود(ع) همان گونه كه بسياري از مفسران نيز تصريح كرده‌اند، افزون بر نادرستي آن، از اسرائيليات و اقتباسي از عهد قديم است.46 در حاليكه براساس روايت دوم، اصل داستان همسر اوريا و ارتباط آن با ابتلاي داود(ع) پذيرفته شده است. با اين تفاوت كه در قرائت‌هاي مختلف روايت دوم، تلاش شده است براي سازگار شدن داستان زن اوريا با باورها و انديشه‌هاي كلامي پذيرفته‌شده درباره عصمت انبيا، بعضي از فرازهاي گزارش عهد قديم و روايت نخست، حذف يا تعديل شود. تعديل داستان در روايت دوم با تقريرهاي مختلف آن نيز دقيقاً براي سازگار كردن آن با ذهنيت اسلامي صورت گرفته است.حتي در موارد زيادي تلاش شده است كه داستان با ذهنيت اسلامي بازسازي و صحنه‌هايي نيز به آن افزوده شود. براي نمونه، نسبت درآميختن با زن اوريا و باردار شدن وي پيش از ازدواج با داود(ع)، كه در گزارش عهد قديم وجود دارد، در اكثر منابع اسلامي حذف و حتي از عدّه نگه‌داشتن زن اوريا پيش از ازدواج با داود(ع) ياد شده است.47 همچنين براساس روايت كتاب مقدس، خداوند كيفر سختي را براي داود(ع) در نظر گرفت. اما در روايت منابع اسلامي، داستان با توبه و استغفار داود(ع) و آمرزش الاهي وي به پايان مي‌رسد. نپرداختن به عذاب و كيفر داود(ع) در روايت‌هاي اسلامي، بيشتر به سبب ناسازگاري آن با آموزه‌هاي اسلامي درباره انبياست.

تفاوت ديگر مربوط به صحنه پيش‌آمده‌اي است كه داود(ع) در پي آن متوجه لغزش خود شد. در كتاب مقدس، از آمدن دو نفر براي طرح دعواي مربوط به تصاحب يك گوسفند سخني به ميان نيامده است؛ بلكه پيامبري به نام ناتان با بيان يك حكايت و تطبيق شخصيت ثروتمند آن بر داود(ع)، حضرت را متوجه گناه خويش مي‌كند. نبودِ تفاوت‌هاي مربوط به روايت‌هاي مفسران در عهد قديم و مستند نبودن آنها به دلايل و مداركي معتبر، به خوبي نشان مي‌دهد كه چگونه برخي محدثان، مفسران و داستان‌سرايان كوشيده‌اند روايت عهد قديم را متناسب با ذهنيت اسلامي خويش ساخته و پردازش كنند تا هماهنگ با آموزه‌هاي اسلامي مورد پذيرش مسلمانان قرار گيرد.

روايت امام رضا(ع) درباره داستان زن اوريا

به نظر مي‌رسد همان گونه كه امام رضا(ع) فرمود، اصل ازدواج حضرت داود(ع) با زن اوريا درست بوده؛ ولي بعدها به عللي دچار تحريف، افسانه‌سرايي و داستان‌پردازي شده است. امام رضا(ع) در پاسخ ابن جهم كه درباره اصل داستان همسر اوريا پرسيد، فرمود: در زمان داود(ع) اگر مردي مي‌مرد يا كشته مي‌شد، زن وي بايد براي هميشه بدون شوهر مي‌ماند؛ اما خداوند خواست كه اين سنت غلط برچيده شود و داود(ع) نخستين كسي بود كه موظف شد بر خلاف آن عمل كند. بر اين اساس هنگامي كه اوريا به صورت طبيعي در جنگ كشته شد، حضرت داود(ع) به فرمان الاهي موظف شد با زن او ازدواج كند. از آنجاكه پذيرش چنين كاري براي مردم دشوار بود، زمينه براي اين حرف و حديث‌ها فراهم شد.48 روايت نقل‌شده از امام صادق(ع) نيز مؤيد اين ادعاست. حضرت با بيان اينكه نمي‌توان خوشنودي همه مردم را به دست آورد و جلوي زبان آنان را گرفت، داستان همسر اوريا و ارتباط داود(ع) با وي را نمونه‌اي ياد مي‌كند كه به وسيله مردم ساخته و پرداخته شده است.49

در واقع اين ازدواج هم شبيه ازدواج پيامبر اسلامˆ با زينب، دختر جحش بر اساس فرمان و مصلحت الاهي و با هدف برچيدن يك سنت غلط بود. توضيح اينكه در فرهنگ عرب پيش از اسلام، پسرخوانده، حكم فرزند حقيقي را داشت؛ از اين‌رو، از پدرخوانده‌اش ارث مي‌برد. همسرش، عروس او تلقي مي‌شد و پدرخوانده حق نداشت حتي پس از طلاق نيز با وي ازدواج كند. اين سنت، جاهلانه بود و با ظهور اسلام بايد شكسته مي‌شد. اما به سبب ريشه‌دار بودن، نقض و ناديده گرفتن آن به راحتي و با يك دستور مورد پذيرش مردم قرار نمي‌گرفت. حتي خود پيامبرˆ نيز از مقاومت مردم در برابر حكم الاهي و سوء استفاده منافقين هراسناك بود. به همين سبب مقرر شد اين سنت جاهلي به وسيله خود پيامبرˆ و در ارتباط با پسر خوانده خود آن حضرت، شكسته شود تا راحت تر مورد پذيرش مردم قرار گيرد. بر اين اساس پيش از آنكه زيد، همسرش زينب را طلاق دهد، به رسول خداˆ وحي شد كه زيد، همسرش را طلاق خواهد داد. شما بايد پس از طلاق با وي ازدواج كنيد. (احزاب: 39-36) اما همين موضوع، مايه داستان‌پردازي و افسانه‌سرايي شد. بر اساس اين افسانه پوشالين كه در عصرحاضر نيز دشمنان اسلام آن را يكي از نقاط ضعف پيامبراكرمˆ مي‌شمارند.50

2. لغزش در قضاوت: در مقابل ديدگاه نخست، كه ابتلاي داود(ع) و ماجراي قضاوت وي را مربوط به داستان زن اوريا مي‌داند، مفسران شيعه، هماهنگ با ظاهر و سياق آيات و با توجه به ناسازگاري ديدگاه اول با عصمت انبيا، ابتلاي حضرت داود(ع) را مربوط به قضاوت و داوري وي و نه ماجراي زن اوريا دانسته‌اند؛ زيرا حضرت بدون اينكه بيّنه‌اي از مدعي طلب كرده و نظر طرف مقابل را بپرسد، حكم خود را صادر كرد. 51 اين ديدگاه، از امام رضا(ع) گزارش شده است. حضرت در پاسخ ابن جهم درباره چيستي لغزش داود(ع) و ابتلاي يادشده براي وي در قرآن فرمود: داود(ع) گمان مي‌كرد خداوند كسي را داناتر از او نيافريده است. براي همين، خداوند دو فرشته را به عنوان دو طرف دعوا نزد او فرستاد و حضرت داود(ع) بدون اينكه از مدعي، بيّنه‌اي بخواهد و يا نظر طرف مقابل را دراين‌باره جويا شود، چنان درخواستي را ظالمانه خواند. بنابراين لغزش داود(ع) مربوط به اين داوري و قضاوت بود و آيه بعدي، اين مسئله را تأييد مي‌كند. در آيه بعد، خداوند به حضرت داود(ع) سفارش مي‌كند براساس حق داوري كند؛ چرا كه وي، خليفه و جانشين خدا در روي زمين است(ص: 26).52

شماري از مفسران اهل سنت، مانند فخر رازي هم اين ديدگاه را به عنوان تفسيري قابل قبول ياد كرده‌اند.53تلاش مفسران براي توجيه اين ديدگاه با تقرير‌هاي مختلف نشان مي‌دهد ايده عصمت انبيا و نيز فصل‌الخطاب و حكمتِ خدادادي داود(ع) و ناسازگاري آنها با خطاي در قضاوت، اين تفسير را هم به چالش كشانده است.54 بر همين اساس طوسي و طبرسي، قضاوت داود(ع) را مشروط دانسته و گفته‌اند كه حضرت گفت: اگر برادر تو چنين درخواستي كرده باشد، درخواست وي ظالمانه است.55علامه طباطبائي كه قضاوت داود(ع) را مربوط به عالم تمثل مي‌داند، با فرض اينكه طرفين دعوا، انسان بوده و طرح شكايت در عالم مادي و محسوس روي داده باشد، قضاوت حضرت را مشروط دانسته است.56

برخي مفسران گفته‌اند با سخن شاكي براي حضرت داود(ع)، علم به ستمگري طرف مقابل حاصل شد و حضرت براساس علم، داوري كرد. بنابراين وي فقط يكي از مستحباتِ قضاوت را رعايت نكرده و خطايش مصداق ترك اولي است.57

برخي ديگر گفته‌اند داوريِ ياد شده، يك قضاوت رسمي و واقعي نبوده است؛ به اين معنا كه حضرت داود(ع) نمي‌خواست مالي را از يكي گرفته و به ديگري بدهد؛ بلكه فقط يك گفت‌وگو بين دو طرف شده بود. يكي گفته بود: آن يك گوسفند را هم به من بده و ديگري گفته بود نمي‌دهم. بعد هم به نزد داود(ع) آمده و گفت‌وگوي خود را نقل كردند و حضرت داود(ع) گفت: چنين درخواستي، ظالمانه است. البته بهتر بود در اين مورد هم شتاب نمي‌كرد.58

به اعتقاد علامه طباطبايي، همان گونه كه بيشتر مفسران نيز گفته‌اند، دو طرف دعوا، فرشته بوده و در شكل دو مرد ظاهر شده‌اند. وي قرائني چون ورود غير عادي آن دو، هراس داود(ع) از آنها و پي بردن وي به اينكه صحنه مزبور، آزمون الاهي، و نه يك حادثه عادي است، فرشته بودن آنان را تأييد مي‌كند. وي بر اين اساس نتيجه مي‌گيرد كه طرح شكايت و نيز داوري حضرت داود(ع) در ظرف تمثل و عالم مكاشفه روي داده است تا حضرت بر اساس تربيت الهي، براي جانشيني خداوند و قضاوت ميان مردم، آمادگي پيدا كند. از آنجاكه در ظرف تمثل، مانند عالم رويا هيچ تكليفي وجود ندارد، خطا و استغفار داود(ع) نيز، همانند خطا و استغفار حضرت آدم(ع) در ارتباط با ميوه ممنوعه بوده و گناه نيست.59 اما همان گونه كه برخي مفسران نيز گفته‌اند، ظاهر آيات نشان مي‌دهد كه طرح دعوا و داوري داود(ع) در عالم عيني و خارجي روي داده است و تفسير آن بايد ـ افزون بر عصمت انبيا ـ با ظاهر آيات نيز سازگاري داشته باشد.60

نتيجه‌گيري

نتيجه اينكه برخي عالمان مسلمان‌شده يهودي و مفسران آشنا به منابع اهل كتاب، به سبب وجود برخي شباهت‌ها، ماجراي نقل‌شده زن اوريا و داود نبي(ع) در عهد عتيق را با برخي تعديل‌ها بر ماجراي ابتلاي حضرت داود(ع) كه در قرآن آمده است، تطبيق كرده‌اند. موضوع مورد دعواي دو برادر در ماجراي ابتلاي حضرت داود(ع) از برخي جهات به حكايت تمثيلي ناتان نبي در داستان زن اوريا شباهت دارد و همين شباهت، زمينه‌ساز تطبيق مزبور شده است. امام رضا(ع) ابتلاي داود(ع) را مربوط به قضاوت حضرت و كاملاً بي‌ارتباط به ماجراي موسوم به داستان زن اوريا دانسته است. داستان زن اوريا، ايده عصمت انبيا را زير سئوال مي‌برد؛ اما براساس روايتي كه امام رضا(ع) از ماجراي زن اوريا به دست داده است، ديگر اشكالي متوجه عصمت انبيا نمي‌شود.

منابع

ابن حجر، مقدمه فتح الباري، دار احياء التراث العربي، بيروت، 1408ق.

ابن سعد، طبقات الكبري، به كوشش محمد عبدالقادر عطا، چ دوم، بيروت، دارالكتب العلميه، 1418ق..

ابن عاشورا، تفسير التحرير والتنوير، دوم، تونس، الدارالتونسيه للنشر، بي‌تا.

ابن كثير، تفسير القران العظيم، به كوشش مرعشلي، بيروت، دارالمعرفه، 1409ق.

آلوسي، سيدمحمود، روح المعاني في تفسير القران العظيم، به كوشش محمد حسين عرب، بيروت، دارالفكر، 1417ق.

توفيقي، حسين، آشنايي با اديان بزرگ، چ هفتم، تهران، سمت، 1384ش.

جوزي، جمال‌الدين، زادالمسير في علم التفسير، چ چهارم، بيروت، المكتب الاسلامي، 1407ق.

حرّ عاملي، محمدبن حسن، وسائل الشيعه، قم، موسسه اهل‌البيت‰، 1412ق.

حويزي، ابن جمعه عروسي حويزي، تفسيرنورالثقلين، به كوشش رسولي محلاتي، چ چهارم، قم، اسماعيليان، 1373ش.

دهخدا، علي اكبر، لغت‌نامه، تهران، موسسه لغت نامه دهخدا ودانشگاه تهران، 1373ش.

ذهبي، سيدحسين، الاسراييليات في التفسير والحديث، چ دوم، بيروت، دارنعمه، 1405ق.

ذهبي، شمس‌الدين محمد، سير اعلام النبلاء، چ نهم، بيروت، موسسه الرساله،1413ق.

ذهبي، محمدحسين، التفسير والمفسرون، قاهره، دارالكتب الحديثه، 1396ق.

زبيدي الحنفي، تاج العروس من جواهرالقاموس، به كوشش علي شيري، بيروت، دارالفكر، 1414ق.

زمخشري، محمود بن عمر، الكشاف، چ دوم، قم، بلاغت، 1415ق.

شحاته، عبدالله محمود، تفسير مقاتل بن سليمان، بيروت، موسسه التاريخ العربي، 1423ق

شهرستاني، محمدبن عبدالكريم، الملل والنحل، به كوشش محمد سيدگيلاني، بيروت، دارالمعرفه، بي‌تا.

صدرالمتالهين شيرازي، تفسير القران الكريم، به كوشش محمد خواجوي، چ دوم، قم، بيدار، 1366ش.

صدوق، محمدبن علي، الامالي، سوم، تهران، اسلاميه، 1355ش.

صموئيل، يوسف، المدخل الي العهد القديم، قاهره، دارالثقافه، 1993م.

صنعاني، عبدالرزاق، المصنف، به كوشش حبيب رحمن اعظمي، بي‌جا، المجلس العلمي، بي‌تا.

طباطبائي، سيدمحمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، چ سوم، بيروت، اعلمي، 1393 ق.

طبراني، سليمان بن احمد، المعجم الكبير، به كوشش عبد المجيد سلفي، چ دوم، بي‌جا، بي‌نا، 1405ق.

طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، بيروت، دارالمعرفة، 1406

طبري، محمّد بن جرير، جامع البيان، چ چهارم، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، 140 ق.

ـــــ ، تاريخ الامم والملوك، بيروت، دارالكتب العلميه، 1417ق.

طوسي، محمّدبن حسن، التبيان، به كوشش احمد حبيب عاملي، بيروت، داراحياء التراث العربي، بي‌تا.

عطاردي، عزيزالله، مسند الامام الرضا(ع)، مشهد، كنگره بين المللي امام رضا(ع)، 1406ق.

غياث الدين، حبيب السير، تهران، خيام، بي‌تا.

فراهيدي، خليل بن احمد، ترتيب كتاب العين، به كوشش محمد حسن بكايي، قم، اسلامي، 1414ق.

قرطبي، تفسير قرطبي، تحقيق وتصحيح احمد عبد العليم البردوني، بيروت، داراحيا التراث العربي، بي‌تا.

قمي، علي ابن ابراهيم قمي، تفسير القمي، به كوشش موسوي جزايري، لبنان، دارالسرور، 1411ق.

كتاب مقدّس (عهد عتيق و عهد جديد)، ترجمه فاضل خان همداني، به همت انجمن پخش كتب مقدّسه در ميان ملل، بي‌جا، بي‌نا، 1990.

كلباسي‌اشتري، حسين، مدخلي بر تبارشناسي كتاب مقدس، چ دوم، بي‌جا، فرهنگ و انديشه اسلامي، 1387ش.

محمّدبن علي بن بابويه قمي، عيون اخبارالرضا€، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1404ق.

محمّدبن عمر فخر رازي، التفسير الكبير، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1413ق.

محمدتقي مصباح‌يزدي، راه و راهنما شناسي، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني€، 1376.

مسترهاكس، قاموس كتاب مقدس، تهران، اساطير، 1377 ش.

مسعودي، علي بن حسين، مروج الذهب ومعادن الجوهر، به كوشش مفيد محمد قميحه، بيروت، دارالكتب العلميه، بي‌تا.

مقدسي مطهر بن طاهر، البد والتاريخ، مكتبة الثقافة الدينيه، بي‌جا، بي‌تا.

مكارم‌شيرازي، ناصر، وديگران، تفسير نمونه، چ دوازدهم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1375ش.

ميبدي، ابوالفضل رشيدالدين، كشف الاسرار و عده الابرار، به كوشش علي اكبر حكمت، چ چهارم، تهران، امير كبير،1361ش.

ميشل، توماس، كلام مسيحي، ترجمه توفيقي، قم، مركز مطالعات وتحقيقات اديان، 1381ش.

النحاس، ابوجعفر، معاني القرآن، به كوشش الصابوني، عربستان، جامعه ام القري، 1409ق.

نيشابوري، محمدبن عبدالله الحاكم، المستدرك علي الصحيحين، به كوشش مصطفي عبدالقادرعطا، بيروت، دارالكتب العلميه، بي‌تا.

يعقوبي، احمدبن يعقوب، تاريخ اليعقوبي، چ ششم، بيروت، دارصادر، 1415ق.


* عضو هيئت علمي پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي.

دريافت: 10/8/89 ـ پذيرش: 7/10/89  AliAsadiZanjani@yahoo.com


1. سيدحسين ذهبي، الاسرائيليات في التفسير و الحديث، ص 23 ـ 22.

2. محمدحسين ذهبي، التفسير و المفسرون، ج1، ص169 و178 ـ 175؛ محمدبن عبدالكريم شهرستاني، الملل و النحل، ج1، ص69 ـ 68 و 77؛ سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ج11، ص134 ـ 133.

3. محمدحسين ذهبي، همان، ذهبي، ج1، ص177 ـ 175.

4. سيدحسين ذهبي، الاسرائيليات، ص90 ـ 89؛ عبدالرزاق صنعاني، المصنف، ج3، ص219؛ شمس‌الدين ذهبي، سير اعلام النبلاء، ج2، ص448 ـ 447؛ ابن كثير، تفسير القران العظيم، ج2، ص485 و ج4، ص19.

5. محمدحسين ذهبي، همان، ج1، ص177 ـ 175.

6. عهد عتيق داراي دو نسخه قديمي، يکي به زبان عبري و ديگري يوناني است. نسخه يوناني که ترجمه شده نسخه عبري است به نسخه «سبعينيه» معروف و مهم ترين تفاوت آن با متن عبري در هفت کتاب طوبيت، يهوديت،حکمتِ سليمان، حکمتِ يشوع بن سليمان، باروک، کتاب اول و دوم مُکابيان است. به رغم وجود اين کتاب ها در نسخه سبعينيه، متن عبري آنها در دست نيست. همچنين برخي از کتاب ها در نسخه سبعينيه نسبت به متن عبري، اضافاتي دارند.(يوسف صموئيل، المدخل الي العهد القديم، ص60 ـ 61؛ توماس ميشل، کلام مسيحي، ص 24 ـ 25)

7. کتاب مقدس، دوم سموئيل 10:1 ـ 19؛ 5: 6 ـ 25 ؛8: 1 ـ 15؛22: 51 ؛23:1؛ اول تواريخ19:1 ـ 19و باب 11.

8. کتاب مقدس، دوم سموئيل، 5: 1 ـ 5 و8: 13؛ اول تواريخ، 11: 1 ـ 9؛ اول پادشاهان، 2: 10؛ مستر هاكس، قاموس کتاب مقدس، ص 369 ـ 368«داود».

9. ر.ک: يوسف صموئيل، المدخل الي العهد القديم، ص26 و 32؛ توماس ميشل، همان، ص23؛ حسين توفيقي، آشنايي با اديان بزرگ، ص97.

10. کتاب مقدس، دوم سموئيل 2: 1؛ 5: 17 ـ 19 و23 ـ 24؛ 7: 4 ـ 16؛ 23: 2؛ اول تواريخ 17: 1 ـ 15؛ قاموس کتاب مقدس، ص368 ـ 370 «داود».

11. کتاب مقدس، دوم سموئيل 12: 1 ـ 14 ؛24: 11 ـ 14؛ مسترهاكس، همان،ص489 ـ 490 «سموئيل» و ص864 «ناتان».

12. کتاب مقدس، اول سموئيل 21: 1 ـ 3 و 10 ـ 15 و 25: 1 ـ 35 دوم سموئيل 6: 5 و 14 و16 و 20 ـ 22.

13. همان، اول سموئيل 25: 39 ـ 44؛ دوم سموئيل 3: 2 ـ 5 و5: 13 و12: 26 ـ 27؛ مستر هاكس، همان، ص370«داود».

14. کتاب مقدس، دوم سموئيل 11:1 ـ 5 و14 ـ 27 ؛12: 1 ـ 12.

15. کتاب مقدس، دوم سموئيل 12: 9 ـ 18 و 13: 1 ـ 38.

16. دوم سموئيل، باب هاي13 و 15 الي 18.

17. ر.ك. حسين توفيقي، همان، ص 97 ـ 102.

18. محمّد بن جرير طبري، جامع البيان، مج 12، ج23، ص20؛ فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان، ج7 ـ 8، ص 732؛ ابوالفضل رشيدالدين ميبدي، کشف الاسرار، ج8، ص333.

19. احمدبن يعقوب يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج1، ص52ـ53؛ محمدبن جرير طبري، تاريخ طبري، ج1، ص285ـ286؛ علي بن حسين مسعودي، مروج الذهب، ج1، ص 52 ـ 54.

20. ر.ك: عبدالله محمود شحاته، تفسير مقاتل، ج3، ص115 ـ 116؛ محمّد بن جرير طبري، جامع البيان، مج12، ج23،ص174؛ علي‌ابن ابراهيم قمي، تفسير قمي، ج 2، ص 229 ـ 233.

21. عبدالله محمود شحاته، همان، ج3، ص115 ـ 116؛ محمّدبن جرير طبري، جامع البيان، مج12، ج23،ص174؛ علي‌ابن ابراهيم قمي، همان، ج 2، ص 229 ـ 233.

22. محمود بن عمر زمخشري، الکشاف، ج3، 366؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج8، ص355؛ تفسير قرطبي، ج15، ص119.

23. محمود بن عمر زمخشري، همان، ج3، س366؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج8، ص355.

24. محمّدبن حسن طوسي، التبيان، ج8، ص555؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج8، ص355.

25. شيخ صدوق، الامالي، ص164.

26. همان، ص152؛ محمّدبن علي بن بابويه قمي، عيون اخبار الرضا(ع)، ج2، ص171 ـ 172؛ ابن جمعه عروسي حويزي، نورالثقلين، ج4، ص446.

27. حِبر، مفرد اَحبار و به معناي عالم يهودي است. خليل بن احمد فراهيدي، ترتيب العين، ص160؛ زبيدي الحنفي، تاج العروس، ج6، ص229؛ واژه هاي دخيل در قرآن، ص106. اين واژه در فارسي به کاهن و خاخام ترجمه شده است. مسترهاكس، همان، ص760؛ علي‌اكبر دهخدا، لغت‌نامه، ج6، ص8145.

28. شمس‌الدين ذهبي، همان، ج4، ص545؛ حر عاملي، وسائل الشيعه، ج1، ص26.

29. ابن سعد، طبقات الکبري، ج5، ص 543.

30. محمّدبن حسن طوسي، همان، ج 8، ص 554ـ555؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج 8، ص 354 ـ 355.

31. محمود بن عمر زمخشري، همان، ج3، ص366؛ آلوسي، روح‌المعاني، ج 23، ص 285.

32. ابوجعفر النحاس، معاني القرآن، ج6، ص100 ـ 101؛ تفسير قرطبي، ج 15، ص 116.

33. محمّدبن حسن طوسي، همان، ج 8، ص 554 ـ 555؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج 8، ص 354ـ355.

34. محمود بن عمر زمخشري، همان، ج3، ص366؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج8، ص354 ـ 355.

35. محمّدبن عمر فخر رازي، التفسير الکبير، ج27، ص189 ـ 192.

36. همان، ج27، ص189 ـ 192.

37. محمدبن حسن طوسي، همان، ج 8، ص 554 ـ 555؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج8، ص355.

38. محمّدبن عمر فخر رازي، همان، ج27، ص189 ـ 192.

39. محمّدبن حسن طوسي، همان، ج8، ص554؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج8، ص353 ـ 354؛ محمّدبن عمر فخر رازي، همان، ج27، 194 ـ 195.

40. ر.ک: محمد بن حسن طوسي، همان، ج8، ص554؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج8، ص353 ـ 354.

41. تفسير قرطبي، ج15، ص116؛ تفسير ملا صدرا، ج3، ص120.

42. تفسير ملا صدرا، ج3، ص120؛ التحرير و التنوير، ج24، ص237 ـ 238.

43. کشف الاسرار، ج 8، ص335 ـ 336؛ زادالمسير،ج7،ص116 ـ 117.

44. ر.ک: فضل بن حسن طبرسي، همان، ج8، ص354.

45. شيخ صدوق، همان، ص152؛ محمّدبن علي بن بابويه قمي، همان، ج2، ص171 ـ 172؛ مسند الامام الرضا(ع)، ج2، ص94.

46. تفسير ابن کثير، ج4، ص34؛ التحرير و التنوير، ج24، ص238 ـ 239.

47. همان، ج4، ص34.

48. شيخ صدوق، الامالي، ص152؛ مسند الامام الرضا، ج2، ص94؛نورالثقلين،ج4، ص446.

49. شيخ صدوق، همان، ص 164.

50. همان، ص152؛ محمدباقر مجلسي، بحار الانوار، ج 11 ـ ص 72 ـ 75.

51. محمد بن حسن طوسي، همان، ج8، ص553؛ ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج19، ص259.

52. امالي صدوق، ص 152؛ بحار الأنوار، ج 11 ـ ص 72 ـ 75.

53. محمّدبن عمر فخر رازي، همان، ج27، ص 193 ـ 194.

54. محمد بن حسن طوسي، همان، ج8، ص553؛ سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ج17، ص194 ـ 195.

55. همان، ج8، ص553.

56. سيدمحمدحسين طباطبائي، همان، ج17، ص194 ـ 195.

57. محمّدبن عمر فخر رازي، همان، ج27، ص 193 ـ 194؛ ناصر مكارم شيرازي، همان، ج19، ص259.

58. محمدتقي مصباح، راه و راهنما شناسي، ص174 ـ 175.

59. سيدمحمدحسين طباطبائي، همان، ج17، ص194 ـ 195.

60. ناصر مكارم شيرازي، همان، ج19، ص259.

- تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

موضوعي 6- عصمت پيامبران

يكي از عقايد حقۀ شيعه اين است كه تمامي پيامبران و ائمۀ شيعه عليهم السلام عصمت مطلق دارند ؛ يعني در تمام عمرشان هيچ گناه ، اشتباه و سهوي مرتكب نمي‌شوند .

مرحوم شيخ الطائفه ، شيخ طوسي رحمت الله عليه در اين باره مي نويسد :

نبيّنا محمّد (ص) معصوم من أول عمره إلى آخره، في أقواله وأفعاله وتروكه، عن الخطأ والسهو والنسيان، بدليل أنه لو فعل المعصية لسقط محلّه من القلوب، ولو جاز عليه السهو لارتفع الوثوق من إخباراته، فتبطل فائدة البعثة وهو محال .

پيامبر ما حضرت محمد صلي الله عليه و اله و سلم ، از اول تا آخر عمر شريفش ، چه در گفتار ، چه در آن چه که بايد انجام دهد و چه در آن چيزهايي که نبايد انجام بدهد ، معصوم از خطا ، سهو و نسيان است ؛ زيرا اگر معصيتي از آن حضرت سر بزند ، جايگاه خود را در بين مردم از دست مي دهد . و اگر سهو براي آن حضرت جايز باشد ، اعتماد مردم به گفتارهاي او سلب مي شود و در نتيجه فلسفه بعثت آن حضرت باطل مي شود و اين محال است .

الشيخ الطوسي، الرسائل‏العشر: ص‏97، مؤسسة النشر الإسلامي ج قم .

براي اثبات اين مطلب دلايل فراواني وجود دارد كه بنده به جهت رعايت اختصار به صورت تيتر وار به برخي از آن‌ها اشاره مي‌كنم :

عصمت پيامبران :

1 . پيامبران از مخلصين مي باشند و شيطان را برآنان راه نيست :

خداوند در بارۀ حضرت ابراهيم ، اسحق و يعقوب مي‌فرمايد :

إِنَّا أَخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ . وَإِنَّهُمْ عِنْدَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيَارِ . ص / 46 و 47 .

ما آنها را با خلوص ويژه‏اى خالص كرديم، و آن يادآورى سراى آخرت بود ، و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند!

در بارۀ حضرت يوسف عليه السلام مي‌فرمايد :

وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بهَِا لَوْ لَا أَن رَّءَا بُرْهَنَ رَبِّهِ كَذَالِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِين‏ . يوسف / 24 .

آن زن قصد او كرد و او نيز، اگر برهان پروردگار را نمى‏ديد، قصد وى مى‏نمود ! اينچنين كرديم تا بدى و فحشا را از او دور سازيم چرا كه او از بندگان مخلص ما بود .

در حق حضرت موسي مي‌فرمايد :

وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مُوسَى إِنَّهُ كَانَ مُخْلَصًا . مريم / 51 .

و در اين كتاب ( آسمانى ) از موسى ياد كن ، كه او مخلص بود ، و رسول و پيامبرى والا مقام !

و مشابه اين آيات در رابطه با ديگر انبياء نيز داريم .

از طرف ديگر در سورۀ ص آيۀ 82 و 83 از قول شيطان كه از درگاه قرب ربوربي رانده مي‌شود ، قسم مي‌خورد :

فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ . إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ .

[شيطان] گفت: «به عزّتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم كرد ؛ مگر بندگان خالص تو را ، از ميان آن ها .

وقتي اين دو دسته آيات را كنار هم مي‌گذاريم ، نتيجه مي‌گيريم كه شيطان به عباد مخلص هيچ راهي ندارد .انبياء عليهم السلام هم طبق آيات صريح جزء بندگان مخلص خدا هستند .

2 . اطاعت بي قيد و شرط پيامبرا گواه عصمت آنان

ما آيات متعددي داريم كه اطاعت انبياء را به صورت مطلق بر همگان لازم دانسته است . مثلاً‌ در سورۀ نساء ، آيۀ 64 مي‌فرمايد :

وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ الله‏.

ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اين كه به فرمان خدا ، از وى اطاعت شود .

و يا در سورۀ نساء آيۀ 80 مي‌فرمايد :

مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ .

كسى كه از پيامبر اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده‏

يعني ، اطاعت پيامبر ، مساوي است با اطاعت خداوند .

در سورۀ نساء آيۀ 59 مي‌فرمايد :

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ .

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد ! اطاعت كنيد خدا را ! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الأمر [ اوصياى پيامبر ] را

خداوند در اين آيات ، اطاعت از رسول گرامي اسلام و را به صورت مطلق واجب كرده است ؛ يعني هر دستوري كه آن‌ها در هر زمينه‌اي دادند ، بايد بدون چون و چرا پذيرفته شود .

اگر « پيامبر» معصوم نباشد ممكن است عمداً و يا سهواً دستوري بدهد كه مخالف دستور خداوند باشد كه در اين صورت اگر از دستور خدا اطاعت شود ، از دستور « پيامبر » سر پيچي شده است ، و اين مخالف با صريح آيه است ؛ چون در اين آيه ، اطاعت از پيامبر و اولي الأمر را به صورت مطلق واجب شده است . و اگر از دستور پيامبر اطاعت شود ، از دستور خداوند سر پيچي شده است .

اين تناقض در صورتي حل مي‌شود كه « پيامبر و اولي الأمر » معصوم از هر گونه خطا و اشتباه باشند .

حتي فخر رازي ، مفسر معروف اهل سنت نيز از اين آيه عصمت را فهميده است . وي در ذيل همين آيه مي‌گويد :

فثبت أن الله تعالى أمر بطاعة أولي الأمر على سبيل الجزم ، وثبت أن كل من أمر الله بطاعته على سبيل الجزم وجب أن يكون معصوما عن الخطأ ، فثبت قطعا أن أولي الأمر المذكور في هذه الآية لا بد وأن يكون معصوما .

تفسير الرازي ، الرازي ، ج 10 ، ص 144 .

بنا بر اين ثابت شد که فرمان خدا به اطاعت از اوالي الامر حتمي وقطعي است (چون خداوند با کسي شوخي ندارد) ونيز ثابت شد که هر کس خداوند پيروي واطاعتش را واجب بداند بايد معصوم از خطا و اشتباه باشد وقتي اين چنين بود ، پيامبر و اولي الامر در اين آيات به ناچار وقطعا بايد معصوم باشند .

امامت به ظالمان نمي رسد

در آيۀ سوم آيۀ 124 از سورۀ بقره مي‌فرمايد :

وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ . البقره / 124 .

(به خاطر آوريد) هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده اين آزمايشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من (نيز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ستمكاران نمى‏رسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقامند) .

اين آيه از آياتي است كه الهي بودن مقام امامت ، برتري مقام امامت بر مقام نبوت و نيز عصمت امام را ثابت مي‌كند ؛ چرا كه حضرت ابراهيم عليه السلام با اين كه پيامبر بود ، وقتي به مقام امامت رسيد و عظمت و بزرگي اين مقام را ديد ، از خداوند كريم اين مقام را براي ذريه و فرزندانش نيز درخواست كرد ؛ اما خداوند در جواب خليل خود به صورت مطلق فرمود :

عهد من ظالمان نخواهد رسيد

يعني اين مقام مخصوص كساني است كه در تمام عمرشان لحظه‌اي ظلم نكرده باشند . و همان طور كه مي‌دانيد ، يكي از ظلم‌ها ، ظلم به نفس است و گناه خود مصداق اتم ظلم به نفس به شمار مي‌آيد ؛ زيرا خداوند مي فرمايد :

وَمَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ . الطلاق / 1 .

هر كس حدود خدا را تجاوز كند‌ ، به نفسش ظلم كرده است .

حد اقل مرتبۀ گناه ، ظلم به نفس خويش است ؛ يعني اگر كسي در تمام عمرش حتي يك بار گناه بكند ، مصداق ظالم مي‌شود . و عهد الهي كه امامت باشد به ظالم نمي‌رسد ؛ از اين رو ، پيامبر و امام بايد معصوم باشد .

بسياري از مفسران و علماي اهل سنت اعتراف كرده‌اند كه مراد از « عهدي » همان مقام امامت است ؛ از جمله فخررازي در تفسير خود مي‌گويد :

(لاَ يَنَالُ عَهْدِي) جواباً لقوله (وَمِن ذُرِّيَّتِي) وقوله (وَمِن ذُرِّيَّتِي) طلب للإمامة التي ذكرها الله تعالى فوجب أن يكون المراد بهذا العهد هو الإمامة ليكون الجواب مطابقاً للسؤال .

تفسير الرازي ، ج4 ، ص46 .

و بيضاوي ، يكي ديگر از مفسران اهل سنت در تفسير « لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ » مي‌گويد :

إجابة إلى ملتمسه وتنبيهه على انه قد يكون من ذريته ظلمه وأنهم لا ينالون الإمامة لأنها أمانة من الله تعالى وعهداً والظالم لا يصلح لها .

تفسير البيضاوي ، ج1 ، ص397، ط دار الفكر بيروت .

و ابن كثير دمشقي سلفي نيز در تفسير آيه مي‌گويد :

لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ يقول تعالى منبهاً على شرف إبراهيم خليله (عليه السلام) وان الله جعله إماما للناس .

تفسير ابن كثير ، ج1 ، ص169 .

و طبري در تفسير جامع البيان در تفسير « لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ » مي‌نويسد :

حدثني محمد بن عمرو قال ثنا أبو عاصم قال ثنا عيسى عن ابن أبي نجيح عن مجاهد قال: لا ينال عهدي الظالمين قال: لا يكون إماماً ظالماً .

جامع البيان ، ج2 ، ص738 ، ط دار الفكر .

و روايات بسياري كه از طريق اهل سنت با اين مضامين : «لا يكون إماما ظالماً» و « لا اجعل إماما ظالماً يقتدى به» وارد شده است .

رك : صحيح البخاري ، ج1 ، ص215 ، كتاب الأحكام و صحيح مسلم ، ج6 ، ص8 ، باب فضيلة الإمام العادل وباب خيار الأئمة وأشرارهم و جامع البيان ، طبري ج1 ص738 و الدر المنثور ، السيوطي ، ج1 ص118.

از طرف ديگر آياتي در بارۀ انبياء عليهم السلام وجود دارد كه مي فرمايد :

وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا .الأنبياء / 73 .

اين را خداي عالم در رابطه با حضرت ابراهيم ، در رابطه با لوط ، در رابطه با اسحاق و يعقوب وقتي بيان مي‌‌كند ، مي‌گويد :

وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً وَكُلًّا جَعَلْنَا صَالِحِينَ . وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا . الأنبياء / 72 و 73 .

در رابطه با حضرت موسي و پيامبران بعد از او هم مي‌فرمايد :

وَلَقَدْ آَتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ فَلَا تَكُنْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقَائِهِ وَجَعَلْنَاهُ هُدًى لِبَنِي إِسْرَائِيلَ . وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَكَانُوا بِآَيَاتِنَا يُوقِنُونَ . السجده / 23 و 24 .

اين پيامبران را ما اماماني قرار داديم كه به امر ما هدايت مي‌كنند‌ ، از طرفي هم مي‌گويد :

لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ .

عهد من كه امامت باشد ( به قرينه « إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا » ) به ظالمين نمي‌رسد .

از مجموع اين آيات استفاده مي‌كنيم :

انبياء عليهم السلام يك لحظه از عمرشان نه متلبس به ظلم و گناه شده‌اند . نه خطائي از آن‌ها سر زده است و نه دچار نسيان شده‌اند .

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

سوال: چرا امام رضا (علیه السلام) فرزند خویش امام جواد (علیه السلام) را پربرکت ترین مولود برای شیعه ن

با آنكه زندگي همه معصومين(سلام الله عليهم اجمعين) براي مسلمانان و خصوصا شيعيان مايه خير و بركت بوده است اما در جواب اين سوال بايد گفت تولد، زندگي و حيات امام جواد(ع) در آن دوره حساس و بعلت حوادث تاريخي كه براي آن حضرت و پدر بزرگوارشان رخداد، اهميت ويژه اي به اين مطلب مي دهد كه از آن حضرت با عنوان مولود پر خير بركت ياد كرده اند.
براي درك بهتر اين موضوع بايد در چند بخش به توضيح آن پرداخت:

1. تعريف بركت بركت. بركت يعني چيزي كه بودنش باعث خير مي شود و خوبي هاي ديگر را به دنبال خودش مي آورد[1]. مثلا در عرف عاميانه مي گوييم نان بركت سفره است و اين به خاطر اهميت و ارزش بالاي اين ماده غذايي براي زندگي ما است. به همين دليل زندگي و وجود برخي انسان ها مايه بركت و نعمت زندگي ديگران است. يعني اينگونه افراد يا به خاطر استعدادها و نعمت هاي ذاتي كه دارند به زندگي ما ارزش ديگري مي دهند، مانند پدر و مادر و يا علاوه بر توانايي هاي فطري از حمايت و تاييدات الهي برخوردار هستند مانند انبياء و اولياء خداوند.

2. ظهور و حضور واقفيه
يكي از گروههايي كه در تاريخ تشيع ظهور كرد، فرقه اي با نام «واقفيه» است. اين گروه در سال 183 ه. ق. مصادف با شهادت موسي بن جعفر(ع) اعلام موجوديت كرد و خط مشي عقيدتي و سياسي خويش را بر مبناي انكار مرگ حضرت موسي بن جعفر(ع) و مبارزه با امامت حضرت رضا (ع) قرار داد. اين گروه امام كاظم(ع) را به عنوان آخرين فرد در سلسله‏ي امامت پنداشت و قائل به مهدويت امام كاظم(ع) شد[2]. توقف اين فرقه بر امامت موسي بن جعفر (ع) سبب شد تا اين گروه را واقفيه بنامند[3].
چند دليل عمده براي ظهور اين گروه وجود دارد:
· ضعف شناخت شناسي و عدم شناخت صحيح
· طمع ورزي و دنيا طلبي برخي از وكلاء امام كاظم(ع)
· حاضر نبودن امام رضا(ع) در بغداد در هنگام شهادت حضرت امام موسي كاظم(ع)
· و صاحب فرزند نشدن امام رضا(ع). از اين رو تولد حضرت امام جواد(ع) در تاريخ شيعه از حساسيت ويژه اي برخوردار است. اين تولد از انحراف شيعيان و گسترش افكار انحرافي به طور جدي جلوگيري نمود.

3. سخنان امام رضا(ع) كه نشان مي دهد به چه دليلي آن حضرت وجود امام جواد(ع) را وجودي پر خير و بركت دانسته اند.
مرحم كليني در كتاب اصول كافي از فردي به نام يحيي صنعانى نقل كرده است كه مي گويد: «دَخَلْتُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا (ع) وَ هُوَ بِمَكَّةَ وَ هُوَ يُقَشِّرُ مَوْزاً وَ يُطْعِمُ أَبَا جَعْفَرٍ (ع) فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هُوَ الْمَوْلُودُ الْمُبَارَكُ؟ قَالَ نَعَمْ يَا يَحْيَى هَذَا الْمَوْلُودُ الَّذِي لَمْ يُولَدْ فِي الْإِسْلَامِ مِثْلُهُ مَوْلُودٌ أَعْظَمُ بَرَكَةً عَلَى شِيعَتِنَا مِنْهُ»(در مكه خدمت حضرت رضا (ع) رسيدم مشغول پوست كندن موز بود كه بحضرت جواد (ع) ميداد گفتم فدايت شوم همين است آن مولود مبارك؟ فرمود: آرى يحيى! اين همان مولودى است كه در اسلام با بركت‏تر از او براى شيعيان ما متولد نشده است».[4]

در جايي ديگر از همين شخص نقل مي كند: «كُنْتُ عِنْدَ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع فَجِي‏ءَ بِابْنِهِ أَبِي جَعْفَرٍ ع وَ هُوَ صَغِيرٌ فَقَالَ هَذَا الْمَوْلُودُ الَّذِي لَمْ يُولَدْ مَوْلُودٌ أَعْظَمُ بَرَكَةً عَلَى شِيعَتِنَا مِنْه‏» (خدمت امام رضا (عليه السّلام) بوديم كه امام جواد را - در حالى كه خردسال بود- آوردند؛ عرض كرديم اين همان مولود مبارك است؟ فرمود بله، اين مولودى است كه در اسلام با بركت‏تر از او متولد نشده است).[5]
همچنين شيخ مفيد روايت بالا را به اين صورت آورده است كه: «قَالَ ابْنُ أَسْبَاطٍ وَ عَبَّادُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ إِنَّا لَعِنْدَ الرِّضَا (ع) بِمِنًى إِذْ جِي‏ءَ بِأَبِي جَعْفَرٍ (ع) قُلْنَا هَذَا الْمَوْلُودُ الْمُبَارَكُ؟ قَالَ نَعَمْ هَذَا الْمَوْلُودُ الَّذِي لَمْ يُولَدْ فِي الْإِسْلَامِ أَعْظَمُ بَرَكَةً مِنْهُ»(ابن اسباط و عبّاد مى‏گويند: در منى خدمت امام رضا (عليه السّلام) بوديم كه امام جواد را - در حالى كه خردسال بود- آوردند؛ عرض كرديم اين همان مولود مبارك است؟ فرمود بله، اين مولودى است كه در اسلام با بركت‏تر از او متولد نشده است.»[6]
از همه اين مطالب مي توان نتيجه گرفت كه شرائط اجتماعي شيعيان در آن دوره و ابتلاي آنان به انحرافات گوناگون و اينكه امام رضا(ع) تا سن چهل و هفت سالگي صاحب فرزند نشده بود سبب شد تا در تولد امام جواد (ع) ميمنت و بركت خاصي نهفته شود و ميلاد آن حضرت پس از سال ها انتظار، مايه دلگرمي و هدايت بسياري از پيروان و شيعيان آن حضرت به راه حق اهل بيت(ع) گردد.
امام جواد(ع) از هر فرصتي براي جهاد علمي و تربيت شاگردان و اصحاب شايسته استفاده مي كرد. آن حضرت، با وجود سن كم، در مناظره ها و بحث هاي علمي بسياري شركت مي كرد كه بعضي از آنها بسيار جالب توجه و شنيدني است. حل مشكلات بزرگ علمي و فقهي، سبب اعجاب دانشمندان و عالمان هم دوره آن حضرت مي شد.

[1] فرهنگ معين
[2] حسن بن موسي نوبختي،فرق الشيعه،بيروت،دار الاضواء،1404-1984، 1مجلد،ص 80
[3] عبدالكريم شهرستاني،الملل والنحل،بيروت،دارالمعرفة، 1404، 2 مجلد، ج 1 ص 168
[4] محمّد بن يعقوب بن اسحاق رازي معروف به كُلِـيني، اصول كافي،ج6،ص361، باب الموز
[5] همان، ج1،321، باب الإشارة و النص على أبي جعفر
[6] مُحمّد بن مُحمّد بن نَعمان ملقب به شيخ مُفيد، الإرشاد، المفيد ،ج‏2، ص279

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

ميلاد امام جواد عليه السلام مبارك

موضوعي 4 حسن معاشرت


 بايسته‌هاي خانواده متعالي در سبک زندگي اسلامي از منظر قرآن کريم
 آنچه در اینجا مورد پژوهش قرار می گیرد پاسخ به این سوالات است که مراد از خانواده در منطق قرآن چه بوده و خانواده متعالی چه تعریفی دارد؟ مراد از سبک زندگی در نگاه زندگی خانوادگی چیست؟ بایسته های اعتقادی خانواده متعالی در سبک زندگی قرآنی دارای چه مولفه هایی است؟  قرآن چه بایسته های اخلاقی برای خانواده های متعالی در سبک زندگی ارائه کرده است؟ در نهاد اندیشه قرآنی ارتباط خانواده های متعالی با سبک زندگی در قرآن در حوزه رفتار چگونه تبیین گردیده است؟
لازم به ذکر است که پاسخ به سوالات فوق و تبیین بایسته های خانواده متعالی در سبک زندگی و بررسی کامل ویژگی­ها و خصوصیات آن در این محدوده قابل شناسایی کامل نیست، لذا به ذکر کلیاتی از هر کدام بسنده می گردد و لازم است هر یک از این بایسته ها به صورت مجزا مورد بررسی قرار گیرند.
 2- معنای لغوی و اصطلاحی
2-1- خانواده
«خانواده» در لغت به معنای خاندان، دودمان، اهل خانه، زن و فرزند، و فامیل به کار رفته است (دهخدا،1377، ج6، ص 9438) و به اندازه ای معروف است که نیاز به تعریف ندارد؛ اما شايد تصور همه از آن يكسان نباشد، حتی برخی توصیف آن را کار مشکلی دانسته و طبق نظر اکثریت مردم چنین تعریف کرده اند: خانواده در نظر بسياري از مردم به منزله يك واحد اجتماعي است كه شامل يك زوج متاهل و فرزندانشان است كه در خانه اي در كنار يكديگر زندگي مي كنند. (محموديان، 1387، ص 77) پس مي توان عناصر اصلي تشكيل خانواده را زن و مردي دانست كه مطابق آداب و رسوم اجتماعي خويش زندگي را در كنار همديگر آغاز مي كنند و احتمالاً فرزنداني به جمع آنها افزوده مي گردد. برخلاف نظر عموم مردم كه فرزندان را جزء ضروري خانواده مي دانند از ديدگاه قرآن خانواده  هايي وجود دارد كه خداوند هيچ فرزندي به آنها عطا نمي كند: لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ يَهَبُ لِمَنْ يَشَاءُ إِنَاثًا وَيَهَبُ لِمَن يَشَاءُ الذُّكُورَ أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرَانًا وَإِنَاثًا وَيَجْعَلُ مَن يَشَاءُ عَقِيمًا إِنَّهُ عَلِيمٌ قَدِيرٌ (شوری: 49 و 50)؛ فرمانروايى [مطلقِ‏] آسمانها و زمين از آنِ خداست هر چه بخواهد مى‏آفريند به هر كس بخواهد فرزند دختر و به هر كس بخواهد فرزند پسر مى‏دهد. يا آنها را پسر[ان‏] و دختر[انى‏] توأم با يكديگر مى‏گرداند، و هر كه را بخواهد عقيم مى‏سازد. اوست داناى توانا.
هدف از تشكيل و تداوم خانواده به تناسب زن و مردي كه آن را تشكيل مي دهند متفاوت است كه برخي از اهداف آن را به طور اجمال مي توان تحقق جامعه سالم، تداوم نسل، تامين نيازهاي اساسي، تربيت اجتماعي نسل، حراست ايمان، جمال اجتماعي، رشد و بالندگي دانست. (محموديان، 1387، ص 96-84) ولي در منطق قرآن هدف از تشکيل خانواده آرامش انسان و دوستي و مهرباني (روم:21) و ايمان به پروردگار و شکر نعمت پروردگار (نحل 72) معرفي شده است.
قرآن در تعبیر از زن به عنوان یکی از ارکان اصلی خانواده تعابیر گوناگونی را به کار برده است؛ زمانی که از آدم و همسرش سخن به میان می آید واژه زوج به کار رفته است (بقره: 35)؛ ولی در مواردی چون همسر عزیز (یوسف: 51)، همسر نوح (تحریم: 10)، همسر لوط (تحریم: 10) و همسر فرعون (قصص: 9) از واژه امرأت استفاده کرده است؛ علت تفاوت تعبیر را می توان این گونه تبیین کرد که واژه زوج زمانی به کار می رود که مسأله زوجیت یا جفت بودن مرد برای زن محور و معیار سخن اصلی آیه بوده و حکمت و آیتی را بیان می کند یا در مقام تشریع و تبیین حکمی است؛ اما هر جایی که آیت زوجیت یعنی آن آرامش، دوستی و مهربانی به سبب خیانت یا ناسازگاری در عقاید از میان رفته باشد دیگر زوج نیست بلکه امرات است. همچنین در مواردی که فلسفه ازدواج با مسأله ای چون عقیم شده یکی از طرفین از میان برود امرات به کار رفته است نه زوج. (بنت الشاطی،1382ص 224-246)
 همچنین در منطق قرآن هر کسی که از پدر و مادر متولد شود «اهل» آن خانواده به شمار نمی آید همانطوری که در باره فرزند نوح علیه السلام می فرماید: يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ  (نوح:46) و از عموی ابراهیم علیه السلام در آیاتی(مریم 42؛ انبیاء: 52) به «اب» تعبیر نموده است (مجلسی، 1404، ج12، ص 48؛ بلاغی، 1405، ج2، ص 149)
پس می توان گفت: خانواده به كسي گفته مي شود كه ارتباط ديني يا آييني با فرد دارد و به هر زن و شوهري در فرهنگ قرآن خانواده گفته نمي شود؛ لذا گاهی از هم کیشان به برادر تعبیر نموده است: قَالَ ادْخُلُواْ فِي أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِكُم مِّن الْجِنِّ وَالإِنسِ فِي النَّارِ كُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَّعَنَتْ أُخْتَهَا حَتَّي إِذَا ادَّارَكُواْ فِيهَا جَمِيعًا قَالَتْ أُخْرَاهُمْ لأُولاَهُمْ رَبَّنَا هَؤُلاء أَضَلُّونَا فَآتِهِمْ عَذَابًا ضِعْفًا مِّنَ النَّارِ قَالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَلَكِن لاَّ تَعْلَمُونَ؛ (اعراف:38) [2]؛ همچنانکه «اخ» علاوه بر اینکه به فرزند پدر و مادر انسان اطلاق می شود[3] به هموطن (و به اصطلاح امروزي يا همشهري) نيز اطلاق مي گردد، همانطوري كه به عاد (اعراف: 65)، صالح (اعراف: 73) ، شعیب (اعراف: 85) و نوح علیه السلام (شعراء: 106) اطلاق گرديده است که به عنوان برادری به سوی قوم خود مبعوث گشته اند.
 با این حال مراد از خانواده در این نوشتار همان والدین و فرزندان می باشد با این توضیح که هر کدام به تنهایی موضوعیت دارند یعنی وجود زن و شوهر می تواند به عنوان مصداق خانواده مطرح باشد (همانگونه که در مورد حضرت آدم علیه السلام ذکر می شود)؛ همچنین وجود یکی از والدین به همراه فرزند می تواند مصداق خانواده باشد (نظیر حضرت مریم و حضرت عیسی علیهماالسلام)؛ همانطوری که وجود فرزندان به تنهایی نیز می تواند مصداقی از خانواده باشند (همانند حضرت موسی و هارون علیهماالسلام).
دقت در تعبیر «خانواده های قرآنی» بیان می کند که  مراد از آن مي تواند خانواده هاي متعالي باشد كه در قرآن از آنها ذكري به ميان آمده است و همچنين مي تواند مراد خانواده هايي باشد كه منش و اخلاق قرآني دارند؛ بي شك مراد از خانواده هاي قرآني در نوشته حاضر مورد اول مي باشد.
  2-2- سبک زندگی
سبك زندگي اصطلاحی که از سوی مقام معظم رهبری در جمع جوانان استان خراسان شمالی مورد تاکید قرار گرفته و از آن زمان به عنوان یکی از کلید واژه های محافل علمی و اجتماعی بیشتر مطرح شد؛ طبق نظر معظم له سبک زندگی يعني رفتار اجتماعي و شيوه‌ي زيستن که آشنایی با آن از دو جهت معنوی (برای رسیدن به هدف اصلی انسان یعنی رستگاري، فلاح و نجاح) و مادی (زندگي راحت و برخوردار از امنيت رواني و اخلاقي) برای انسان ضرورت دارد؛ علاوه بر اینکه شرط رسیدن به تمدن اسلاميِ نوين می باشد و ایمان لنگرگاه اصلی انتخاب سبک زندگی خواهد شد. مصادیق متعددی نیز از سوی مقام معظم رهبری برای سبک زندگی شمرده شده که تقریبا همه جنبه های زندگی انسان را در بر می گیرد از نحوه رفتار با همسر و فرزندان در خانواده گرفته تا مسأله‌ نوع مسكن، نوع لباس، نوع خوراك، نوع آشپزي، تفريحات و مسأله خط، زبان،  كسب و كار، و نوع رفتار با دوست و دشمن که  بخش­هاي اصلي تمدن بوده و متن زندگي انسان است. [4]
نگاه کلی به آیات نشان می دهد خانواده هاي زيادي در قرآن مورد اشاره قرار گرفته اند ولي آنچه اهميت دارد خانواده­هايي هستند كه سبك زندگي ارائه مي كنند سبك زندگي بر مبناي تسليم در برابر اوامر الهي؛ لذا خانواده هايي كه سبك زندگي، رفتار اجتماعی و شیوه زیستن ارائه نكرده اند مورد بررسي قرار نمي گيرند يا به طور ضمني از آنها بحث مي شود و در حقيقت جنبه تكميلي دارند يا جنبه فرعي، تبعي يا عرضي. (بی شک ذکر این خانواده ها در قرآن اهداف خاص خود را دارد و بحث از آن مجال دیگری می طلبد).
3- بایسته های اعتقادی خانواده متعالی
 بررسی خانواده های مذکور در قرآن برای تبیین بایسته های خانواده متعالی بیانگر آن است که می توان بایسته ها را در سه حوزه مجزای اعتقادی، اخلاقی و رفتاری طبقه بندی نمود؛ مراد از بایسته های اعتقادی ذکر موارد مربوط به حوزه اعتقاد از قیبل توحید، همراهی و همدلی برای رسیدن به کمال مطلوب می باشد؛ بایسته های اخلاقی به ذکر صفات اخلاقی از قبیل سعه صدر و برخورد مناسب بین اعضای خانواده مرتبط می باشد و بایسته های رفتاری به رفتار اعضای خانواده با جوارح مربوط است از قبیل توجه به نیاز های مادی. مهم ترین بایسته های اعتقادی خانواده متعالی در سبک زندگی را می توان به شرح زیر عنوان نمود:
3-1- همراهی و همدلی اعضای خانوده برای رسیدن به زندگی مطلوب الهی و کمال حقیقی
اعضای خانواده اعم از زن و شوهر یا فرزندان باید برای رسیدن همدیگر به حقیقت صحیح توحیدی و کمال نهایی یاور همدیگر باشند؛ همانگونه که در ماجرای توبه حضرت آدم و حوا مشاهده می گردد؛ زمانی که خداوند به آدم و همسرش حوا دستور داد كه در بهشت سكونت اختيار كنند، نخستين تكليف و امر و نهى پروردگار به اين صورت صادر شد که شما از هر نقطه‏اى و از هر درختى از درختان بهشت كه مى‏خواهيد تناول كنيد، اما به اين درخت معين نزديك نشويد كه از ستمگران خواهيد بود. سپس شيطان كه بر اثر سجده نكردن رانده درگاه خدا شده بود و تصميم قاطع داشت تا آنجا كه مى‏تواند از آدم انتقام بگيرد و در فريب آنان بكوشد و نيز به خوبى مى‏دانست كه خوردن از درخت ممنوع، باعث رانده شدن از بهشت خواهد شد، در صدد وسوسه آنان برآمد و براى رسيدن به اين مقصود، انواع دامها را بر سر راه آنان گسترد!  و بالاخره آدم و حوا را فریفت و آدم و همسرش از آن درخت ممنوع چشيدند و بلافاصله لباسهايشان از تنشان فرو ريخت و اندامشان آشكار گشت؛ در اين موقع از طرف خداوند ندا رسيد كه مگر من شما را از آن درخت نهى نكردم، مگر به شما نگفتم كه شيطان دشمن آشكار و سرسخت شما است، چرا فرمان مرا به دست فراموشى سپرديد و در اين گرداب سقوط كرديد؟ هنگامى كه آدم و حوا، به نقشه شيطانى ابليس، واقف شدند و نتيجه كار خلاف خود را ديدند به فكر جبران گذشته افتادند و نخستين گام را اعتراف به ظلم و ستم بر خويشتن، در پيشگاه خدا قرار دادند و گفتند (مکارم شیرازی، 1374،ج 6، ص126-115) پروردگارا! ما بر خويشتن ستم كرديم و اگر ما را نيامرزى و رحمت خود را شامل حال ما نكنى، از زيانكاران خواهيم بود: قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ (اعراف: 23)
 دعای آدم و حوا در کنار همدیگر و آگاهی مشترک آنها به اغواگری شیطان بیانگر همراهی و همدلی زن و شوهر برای رسیدن به زندگی مطلوب و کمال نهایی هستند و می توانند به عنوان خانواده ای متعالی در رسیدن به اهداف خانواده باشند.
مورد دیگر این همدلی مربوط به حضرت ابراهیم و هاجر علیهماالسلام می باشد؛ فارغ از روایاتی که در باره ساره همسر حضرت ابراهیم علیه السلام و هاجر وجود دارد (مازندراني‏،1388، ج12، ص 409-513) برخی آیات به تعامل واقعی بین همسر و آن حضرت اشاره می کنند؛ از جمله در زمانی که به دستور خدا هاجر را با فرزند خردسالش در سرزمین بی آب و علف مکه ساکن می کند و دست به دعا بر می دارد که پروردگارا من [يكي از] فرزندانم را در دره‏اي بي‏كشت نزد خانه محترم تو سكونت دادم پروردگارا تا نماز را به پا دارند پس دلهاي برخي از مردم را به سوي آنان گرايش ده و آنان را از محصولات [مورد نيازشان] روزي ده باشد كه سپاسگزاري كنند: رَّبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِن ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِندَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُواْ الصَّلاَةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِّنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُم مِّنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ (ابراهيم: 37)؛ این آیه نهایت همکاری هاجر را با ابراهیم نشان می دهد، علاوه بر اینکه در موقع قربانی نمودن فرزندی که با سختی بزرگ کرده است (صافات: 101-110) با مراتب بالاتری از آن شخصیت مواجه هستیم که همچون ابراهیم و اسماعیل علیهماالسلام تسلیم فرمان خداست و جزع و بی تابی نمی کند (میبدی، 1371، ج8، ص 291).
 البته رفتار حضرت ابراهیم علیه السلا در برخورد با حضرت اسماعیل را نباید از نظر دور داشت که این پدر و پسر برای کمال همدیگر در موقع قربانی شدن فرزند چه عکس العملی از خود نشان دادند؛ حضرت ابراهیم علیه السلام در کودکی اسماعیل را با هاجر در سرزمین مکه گذاشت و در زمان نوجوانی اسماعیل از سوی خداوند دستور یافت تا وی را به قربانگاه برده و ذبح کند[5]، آزمایش دشواری که هم ابراهیم از عهده اش بر آمد و هم اسماعیل علیه السلام: فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ  فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَري‏ فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَري‏ قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ  وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ  وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ ؛(صافات: 101-108)؛ پس او را به پسرى بردبار مژده داديم و وقتى با او به جايگاه «سَعْى» رسيد، گفت: «اى پسرك من! من در خواب [چنين‏] مى‏بينم كه تو را سر مى‏بُرَم، پس ببين چه به نظرت مى‏آيد؟» گفت: «اى پدر من! آنچه را مأمورى بكن. ان شاء اللَّه مرا از شكيبايان خواهى يافت.» پس وقتى هر دو تن دردادند [و همديگر را بدرود گفتند] و [پسر] را به پيشانى بر خاك افكند، او را ندا داديم كه اى ابراهيم! رؤيا [ى خود] را حقيقت بخشيدى. ما نيكوكاران را چنين پاداش مى‏دهيم. راستى كه اين همان آزمايش آشكار بود. و او را در ازاى قربانىِ بزرگى باز رهانيديم. و در [ميان‏] آيندگان براى او [آوازه نيك‏] به جاى گذاشتيم.
ذبح كردن فرزند با دست خود، آن هم فرزندى برومند و لايق، براى پدرى كه يك عمر در انتظار چنين فرزندى بوده، كار ساده و آسانى نيست، چگونه مى‏تواند دل از چنين فرزندى بركند؟ و از آن بالاتر با نهايت تسليم و رضا بى آنكه خم به ابرو آورد به امتثال اين فرمان بشتابد، و تمام مقدمات را تا آخرين مرحله انجام دهد، به طورى كه از نظر آمادگى‏هاى روانى و عملى چيزى فروگذار نكند؟ و از آن عجيب‏تر تسليم مطلق اين نوجوان در برابر اين فرمان بود، كه با آغوش باز و با اطمينان خاطر به لطف پروردگار و تسليم در برابر اراده او به استقبال ذبح شتافت (مکارم شیرازی، 1374، ج19، ص 116) در این ارتباط نیز می توان نهات همکاری پدر با فرزند را دید؛ همچنین در مورد ساخت بنای کعبه نیز تعامل فرزند و پدر مشهود و بیانگر شیوه زیست می باشد: وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (بقره:127)؛ هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل پايه‏هاى خانه [كعبه] را بالا مى‏بردند [مى‏گفتند] اى پروردگار ما از ما بپذير كه در حقيقت تو شنواى دانايى.
 اگر سیر تاریخی را ادامه دهیم به حضرت یعقوب علیه السلام می رسیم که در حق فرزندان گناهکار ولی نادم خود که یوسف را سالها از پدر دور داشتند دعا می کند: قَالُواْ يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّيَ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ ( یوسف: 97 و 98)؛ گفتند اى پدر براى گناهان ما آمرزش خواه كه ما خطاكار بوديم گفت به زودى از پروردگارم براى شما آمرزش مى‏خواهم كه او همانا آمرزنده مهربان است.
و در نوادگان حضرت یعقوب علیه السلام نحوه برخورد میان دو برادر یعنی موسی و هارون علیهماالسلام به طور ویژه این همدلی و همراهی را تفسیر می کند؛ بیشتر تعامل حضرت موسی علیه السلام در آیات قرآن با هارون برادرش می باشد که از زمان آغاز نبوت از خداوند درخواست نمود تا هارون را وزیرش قرار دهد: وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي هَارُونَ أَخِي اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيرًا وَنَذْكُرَكَ كَثِيرًا (مريم: 29-34)؛  براي من دستياري از كسانم قرار ده هارون برادرم را، پشتم را به او استوار كن و او را شريك كارم گردان تا تو را فراوان تسبيح گوييم و بسيار به ياد تو باشيم
بر این اساس موسی علیه السلام زمانی که می خواست به کوه طور برود هارون را جانشین خود قرار داد: وَوَاعَدْنَا مُوسَي ثَلاَثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَقَالَ مُوسَي لأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلاَ تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ (اعراف: 142)؛‌ و با موسى سى شب وعده گذاشتيم و آن را با ده شب ديگر تمام كرديم تا آنكه وقت معين پروردگارش در چهل شب به سر آمد و موسى [هنگام رفتن به كوه طور] به برادرش هارون گفت در ميان قوم من جانشينم باش و [كار آنان را] اصلاح كن و راه فسادگران را پيروى مكن.
تاخیر ده روزه موسی از کوه طور باعث شد که تعدادی به گوساله پرستی روی آورند؛ قرآن نحوه برخورد بین موسی و هارون را در بازگشت از طور  هنگام گوساله پرستی بنی اسرائیل به زیبایی به تصویر کشیده است: وَلَمَّا رَجَعَ مُوسَي إِلَي قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفًا قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِن بَعْدِيَ أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَأَلْقَي الألْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُواْ يَقْتُلُونَنِي فَلاَ تُشْمِتْ بِيَ الأعْدَاء وَلاَ تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلأَخِي وَأَدْخِلْنَا فِي رَحْمَتِكَ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ( اعراف: 150-151)؛‌ چون موسى خشمناك و اندوهگين به سوى قوم خود بازگشت گفت پس از من چه بد جانشينى براى من بوديد آيا بر فرمان پروردگارتان پيشى گرفتيد و الواح را افكند و [موى] سر برادرش را گرفت و او را به طرف خود كشيد [هارون] گفت اى فرزند مادرم اين قوم مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند پس مرا دشمن‏شاد مكن و مرا در شمار گروه ستمكاران قرار مده، [موسى] گفت پروردگارا من و برادرم را بيامرز و ما را در [پناه] رحمت‏خود درآور و تو مهربانترين مهربانانى. در آیه دیگری نیز علت اقدام هارون اتحاد بین بنی اسرائیل مطرح گردیده است: قَالَ يَا ابْنَ أُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلَا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي (طه 94)؛ گفت اى پسر مادرم نه ريش مرا بگير و نه [موى] سرم را من ترسيدم بگويى ميان بنى‏اسرائيل تفرقه انداختى و سخنم را مراعات نكردى.
نگاهی به خانواده های نا اهل و غیر متعالی ذکر شده در قرآن هم بیانگر آن است که همانطوری که همراهی در امور معنوی و یکتاشناختی در رسیدن به معنویت تأثیر دارد، همراهی خانواده ها در گناه نیز باعث خذلان و عذاب الهی می گردد؛ از جمله خانواده های که به علت همراهی همدیگر در آتش دوزخ خواهند سوخت ابولهب و همسرش است که به آزار و اذیت رسول خدا پرداختند و تا جایی این آزار پیش رفت که سوره مسد در مورد آنها نازل شد(قمي، 1404، ج2، ص 448؛ واحدی نیشابوری، 1411، ص 448 و 449؛ طوسي، [بی تا]، ج 10، ص 427) و به این زن و شوهر وعده آتش داد: تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ مَا أَغْنَي عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ سَيَصْلَي نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسَدٍ (مسد 1-5)؛ بريده باد دو دست ابولهب و مرگ بر او باد؛ دارايي او و آنچه اندوخت‏ سودش نكرد؛ بزودي در آتشي پرزبانه درآيد؛ و زنش آن هيمه‏كش [آتش فروز] ؛ بر گردنش طنابي از ليف خرماست.
3-2- امر به معروف و نهی از منکر در حوزه اعتقاد
امر به معروف و نهی از منکر در امور خانواده از اهمیت بسزایی دارد، در برخی آیات و با نگرش سبک زندگی نمونه­هایی مشاهده می گردد که اعضای خانواده در حوزه مسائل اعتقادی امر به معروف یا نهی از منکر می نمایند؛ از جمله ابراهیم علیه السلام موحدی بود که فقط خدا را پرستید و به علت بت پرستی عموی خود آذر[6] را مورد سرزنش قرار داد و به او چنين گفت: آيا اين بتهاى بى‏ارزش و موجودات بى‏جان را خدايان خود انتخاب كرده‏اى؟! بدون شك من، تو و جمعيت پيروان و هم مسلكان تو را در گمراهى آشكارى مى‏بينم: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً إِنِّي أَراكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (انعام: 74) چه گمراهى از اين آشكارتر كه انسان مخلوق خود را معبود خود قرار دهد، و موجود بى‏جان و بى‏شعورى را پناهگاه خود بپندارد و حل مشكلات خود را از آنها بخواهد (مکارم شیرازی، 1374، ج‏5، ص: 302 و 303)
حضرت ابراهیم علیه السلام به سرنوشت فرزندان و نوادگانش نیز بسیار اهمیت داده و لذا به آنها وصیت می کند که تا آخرین لحظه عمر تسلیم اوامر الهی باشند: وَوَصَّي بِهَا إِبْرَاهِيمُ بَنِيهِ وَيَعْقُوبُ يَا بَنِيَّ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَي لَكُمُ الدِّينَ فَلاَ تَمُوتُنَّ إَلاَّ وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ (بقره: 132)؛ ابراهيم و يعقوب پسران خود را به همان [آيين] سفارش كردند [و هر دو در وصيتشان چنين گفتند] اى پسران من خداوند براى شما اين دين را برگزيد پس البته نبايد جز مسلمان بميريد.
ابراهیم علیه السلام پس از طی آزمایش های سنگین به مقام امامت رسید و از خدا درخواست نمود تا در ذریه اش نیز امامانی قرار دهد که خداوند ذریه ناصالحش را استثناء کرد: وَإِذِ ابْتَلَي إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (بقره:124)؛ چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود و وى آن همه را به انجام رسانيد [خدا به او] فرمود من تو را پيشواى مردم قرار دادم [ابراهيم] پرسيد از دودمانم [چطور] فرمود پيمان من به بيدادگران نمى‏رسد.
 خداوند در آیاتی دیگر به پذیرش دعای ابراهیم علیه السلام اینگونه اشاره کرده است: وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ وَآتَيْنَاهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (عنكبوت: 27)؛ اسحاق و يعقوب را به او عطا كرديم و در ميان فرزندانش پيامبري و كتاب قرار داديم و در دنيا پاداشش را به او بخشيديم و قطعا او در آخرت [نيز] از شايستگان خواهد بود
و در باره اینکه عهد الهی به ظالمان نمی رسد با صراحت ذکر می کند که تعدادی از ذریه ابراهیم علیه السلام ایمان نیاورده و به جهنم می روند: أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَآ آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُم مُّلْكًا عَظِيمًا فَمِنْهُم مَّنْ آمَنَ بِهِ وَمِنْهُم مَّن صَدَّ عَنْهُ وَكَفَى بِجَهَنَّمَ سَعِيرًا (نساء: 54-55)؛ بلكه به مردم براى آنچه خدا از فضل خويش به آنان عطا كرده رشك مى‏ورزند در حقيقت ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان ملكى بزرگ بخشيديم، پس برخى از آنان به وى ايمان آوردند و برخى از ايشان از او روى برتافتند و [براى آنان] دوزخ پرشراره بس است.
 ابراهیم علیه السلام قبل از رسیدن به مقام امامت نیز در حق فرزندان خود دعا کرده و به درگاه خدا عرضه می دارد: رَّبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِن ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِندَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُواْ الصَّلاَةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِّنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُم مِّنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ (ابراهيم 37)؛ پروردگارا من [يكي از] فرزندانم را در دره‏اي بي‏كشت نزد خانه محترم تو سكونت دادم پروردگارا تا نماز را به پا دارند پس دلهاي برخي از مردم را به سوي آنان گرايش ده و آنان را از محصولات [مورد نيازشان] روزي ده باشد كه سپاسگزاري كنند.
در جای دیگر می گوید: رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِن ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَيْنَآ إِنَّكَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ (بقره 128 – 129)؛ پروردگارا ما را تسليم [فرمان] خود قرار ده و از نسل ما امتى فرمانبردار خود [پديد آر] و آداب دينى ما را به ما نشان ده و بر ما ببخشاى كه تويى توبه‏پذير مهربان؛ پروردگارا در ميان آنان فرستاده‏اى از خودشان برانگيز تا آيات تو را بر آنان بخواند و كتاب و حكمت به آنان بياموزد و پاكيزه‏شان كند زيرا كه تو خود شكست‏ناپذير حكيمى.
  همچنین پس از حمد الهی، اقامه نماز فرزندان را از خداوند می طلبد: الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَي الْكِبَرِ إِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعَاء  رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاَةِ وَمِن ذُرِّيَّتِي رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاء (ابراهيم 39-40)؛ سپاس خداي را كه با وجود سالخوردگي اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد به راستي پروردگار من شنونده دعاست پروردگارا مرا برپادارنده نماز قرار ده و از فرزندان من نيز پروردگارا و دعاي مرا بپذير.
از سایر نکات اعتقادی می توان به مباحثی اشاره کرد که حضرت یعقوب علیه السلام برای فرزندانش برخی صفات ذات اقدس احدیت را توصیف و یادآوری می کند: زمانی که برادران، برادر یوسف را نیز می خواستند تا با خود برای گرفتن آذوقه به مصر ببرند: قَالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلاَّ كَمَا أَمِنتُكُمْ عَلَى أَخِيهِ مِن قَبْلُ فَاللّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ (یوسف: 64) [يعقوب] گفت آيا همان گونه كه شما را پيش از اين بر برادرش امين گردانيدم بر او امين سازم پس خدا بهترين نگهبان است و اوست مهربانترين مهربانان .
 و زمانی که دو پسرش را از دست داد باز به خدا پناه برد: قَالَ إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ  (یوسف: 86)؛ گفت من شكايت غم و اندوه خود را پيش خدا مى‏برم و از [عنايت] خدا چيزى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد.
در این دو آیه یعقوب علیه السلام به صفاتی از قیبل رحمت و حافظ بودن پروردگار اشاره کرده است که هر کدام جای بحث فراوانی در مباحث اعتقادی و کلامی دارند.
از خانواده های متعالی از غیر پیامبران در قرآن به توصیه های لقمان حکیم به فرزندش می توان اشاره کرد که بیانگر شیوه های تعامل پدر با فرزندان می باشد و در واقع گونه ای از سبک زندگی و شیوه زیست را در حوزه اعتقاد می آموزد؛که کسی را برای خدا شریک قائل نشود: وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ يَعِظُهُ يَا بُنَيَّ لَا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (لقمان: 13)؛ [ياد كن] هنگامي را كه لقمان به پسر خويش در حالي كه وي او را اندرز مي‏داد گفت اي پسرك من به خدا شرك مياور كه به راستي شرك ستمي بزرگ است.
 
4- بایسته های اخلاقی خانواده متعالی
بخشی از امور زندگی مردم را مرتبط با اخلاق می باشد و اخلاق در خانواده ها با توجه به ارتباط دایمی و مستمر نمود بیشتری داشته و اهمیت بیشتری نسبت به سایر مجموعه ها خواهد داشت بویژه که خانواده اولین جایی است که فرد در آن با نحوه برخورد و تعامل با دیگران آشنا شده و رفتارهای اجتماعی را آغاز می کند، آیات قرآن در حوزه رفتار شناسی خانواده ها نیز قابل تامل است. از جمله جنبه هایی اهمیت قصه یوسف به عنوان احسن القصص (نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَذَا الْقُرْآنَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِينَ؛ یوسف 3) تعیین نحوه ارتباط بین برادران است که بهترین برخوردها از حضرت یوسف علیه السلام ملاحظه می شود از جمله می توان موارد زیر را بر شمرد:
4-1- سکوت در برابر تهمت دزدی علی رغم توان انتقام؛ حضرت یوسف علیه السلام وقتی خواست تا برادرش را نزد خود نگه دارد پیمانه را در بار برادرش پنهان نمود؛‌ هنگامی که برادران پیمانه را در بار برادر یافتند گفتند: قَالُواْ إِن يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَّهُ مِن قَبْلُ فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَلَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ قَالَ أَنتُمْ شَرٌّ مَّكَانًا وَاللّهُ أَعْلَمْ بِمَا تَصِفُونَ (یوسف 77)؛ گفتند اگر او دزدى كرده پيش از اين [نيز] برادرش دزدى كرده است‏يوسف اين [سخن] را در دل خود پنهان داشت و آن را برايشان آشكار نكرد [ولى] گفت موقعيت‏شما بدتر [از او]ست و خدا به آنچه وصف مى‏كنيد داناتر است. در حالی که یوسف توان و قدرتی داشت که از برادران انتقام بگیرد ولی در عین قدرت عفو نمود و سخن را تا موعدی مشخص در سینه پنهان داشت.
4-2- برخورد کریمانه در برابر کارهای زشت برادران؛ به طوری که  پس از اینکه برادران یوسف را شناختند چیزی از محنت های خود به آنها نگفت؛ بلکه فرمود: قَالُواْ أَإِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُ قَالَ أَنَاْ يُوسُفُ وَهَذَا أَخِي قَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَيْنَا إِنَّهُ مَن يَتَّقِ وَيِصْبِرْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ (یوسف 90)؛‌ گفتند آيا تو خود يوسفى گفت [آرى] من يوسفم و اين برادر من است به راستى خدا بر ما منت نهاده است بى‏گمان هر كه تقوا و صبر پيشه كند خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمى‏كند. همچنین در برابر طلب آمرزش آنها گفت: قَالَ لاَ تَثْرَيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ (یوسف 92)؛ امروز بر شما سرزنشى نيست‏، خدا شما را مى‏آمرزد و او مهربانترين مهربانان است.
 برخورد یوسف به اندازه ای بزرگوارانه است که وقتی پدر را دید چیزی از اقدامات برادرانش و چاه انداختن به زبان نیاورد، بلکه فقط به ذکر زندان اکتفا نمود
: وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّواْ لَهُ سُجَّدًا وَقَالَ يَا أَبَتِ هَذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّي حَقًّا وَقَدْ أَحْسَنَ بَي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَجَاء بِكُم مِّنَ الْبَدْوِ مِن بَعْدِ أَن نَّزغَ الشَّيْطَانُ بَيْنِي وَبَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِّمَا يَشَاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (یوسف: 100)؛ پدر و مادرش را به تخت برنشانيد و [همه آنان] پيش او به سجده درافتادند و [يوسف] گفت اى پدر اين است تعبير خواب پيشين من به يقين پروردگارم آن را راست گردانيد و به من احسان كرد آنگاه كه مرا از زندان خارج ساخت و شما را از بيابان [كنعان به مصر] باز آورد پس از آنكه شيطان ميان من و برادرانم را به هم زد بى گمان پروردگار من نسبت به آنچه بخواهد صاحب لطف است زيرا كه او داناى حكيم است.
مهمترین تبیین بایسته اخلاقی خانواده را باید در نحوه برخورد پیامبر با همسرانش عنوان کرد که حتی جنبه های رفتاری را نیز در بر دارد؛ شناخت ویژگی های اخلاقی حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم به عنوان الگوی مسلمانان از اهمیتی بسزا برخوردار است، علاوه بر آنکه خانواده آن حضرت نیز اسوه خانواده ها و زنانش مقتدای زنان باایمان تا دامنه قیامت هستند، آنچه بر اهمیت این موضوع می افزاید نحوه برخورد حضرت در نخستین کانون جامعه با همسرانش است که کوچکترین واحد جامعه بشری و جایگاه اصلی مودت و رحمت می باشد. علاوه بر اینکه تکریم و بزرگداشت چنین شخصیت هایی به علت ارتباط محکم و پیوند استوار آنها با خداست و منتج به تعظیم در برابر خداوند می گردد.
تاکید مکرر قرآن کریم بر رعایت عدالت در برخورد با همسران (نساء: 103)[7] با توجه به دلسوزی (توبه: 128)، اخلاق کریمانه و خُلق عظیم پیامبر (قلم:4)، ضرورت بررسی رفتار حضرت با همسرانش را نمایان تر می کند. البته عدم نگارش حدیث در سده اول هجری،  دخالت های سیاسی، رفتار برخی جاهلان نادان و خواص مغرض باعث شده است تا واکاوی سنت نبوی با مشکلاتی جدی گریبان­گیر باشد(مدیرشانه چی، [بی تا]، ص 95-117)؛ اما قرآن کریم که جامع بوده(جوادی آملی، 1381،ص 221)  و جاودانه است (جوادی آملی، 1381، ص275-349) با توجه به  ویژگی عدم تحریف(جوادی آملی،1389، ص 39-117)، برخی رفتارهای تعاملی پیامبر با همسرانش را به خوبی نمایان کرده است. اگرچه برخی از این رفتارها و اعمال نظیر همسر موهوبه (احزاب: 50)، خاص حضرت می باشد (طباطبایی،1417، ج16، ص 503) و در سایر مسلمانان ساری نیست (همانگونه که برخی موارد مختص به زنان حضرت می باشد و در مورد سایر زنان با ایمان جاری نیست) ولی بسیاری از این تعاملات رفتاری می تواند می تواند الگوی همه مومنان باشد تا به فراخور توان وتقوای خود موظف به پیروی از آن باشند.
پیامبر اسلام به عنوان نمونه و الگوی امت اسلام (احزاب:21) و دارای خلق عظیم (قلم:4) در ارتباط با خانواده اش رفتارهایی را بروز داده است که در همه جا مورد ستایش قرآن قرار گرفته است، به طور خلاصه می توان رفتارهای خانوادگی پیامبر را در دو قسمت فرزندان و همسران مورد بررسی قرار داد؛ در رفتار با فرزندن برخورد خاصی در قرآن ذکر نشده است، هر چند تمجید های قرآن از اهل بیت آن حضرت جایگاه خاصی دارد و به صمیمیت و ارتباط تنگاتنگ بین پیامبر و اهل بیتش اشاره می کند، از جمله در آیه مباهله که دشان دهنده روح واحد در دو کالبد می باشد روحی که به منزله جان پیامبر می باشد؛(فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَي الْكَاذِبِينَ (آل عمران 61)؛ پس هر كه در اين [باره] پس از دانشى كه تو را [حاصل] آمده با تو محاجه كند بگو بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و ما خويشان نزديك و شما خويشان نزديك خود را فرا خوانيم سپس مباهله كنيم و لعنت‏خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.
برخورد با همسران بخش دیگری از تعامل پیامبر با خانواده اش می باشد که در دو سوره قرآن به این مسأله پرداخته و نهایت سعه صدر پیامبر را مورد اشاره قرار داده و به نکوهش زنانی پرداخته که پیامبر را مورد آزار قرار داده اند، به طوری که حتی پیشنهاد داده است که آنها را طلاق بدهد: يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْرًا عَظِيمًا (احزاب 28 و 29): اي پيامبر به همسرانت بگو اگر خواهان زندگي دنيا و زينت آنيد بياييد تا مهرتان را بدهم و [خوش و] خرم شما را رها كنم و اگر خواستار خدا و فرستاده وي و سراي آخرتيد پس به راستي خدا براي نيكوكاران شما پاداش بزرگي آماده گردانيده است.
 همچنین پیامبر را به دلیل تحریم برخی امور مباح بر خود جهت جلب رضایت همسران مورد سوال قرار داده و می فرماید: يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضَاتَ أَزْوَاجِكَ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (تحریم 1)؛ اي پيامبر چرا براي خشنودي همسرانت آنچه را خدا براي تو حلال گردانيده حرام مي‏كني خدا[ست كه] آمرزنده مهربان است.
فارغ از اینکه ماجرا چه چیزی بوده است ولی قرآن از کنار آن سکوت کرده است[8]، بی شک رفتار همسران پیامبر تا اندازه ای بوده است که خداوند آنها را مورد نکوهش قرار داده و سخن از انحراف آنها به میان آورده و تهدید به طلاق نموده است: إِن تَتُوبَا إِلَي اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِن تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ عَسَي رَبُّهُ إِن طَلَّقَكُنَّ أَن يُبْدِلَهُ أَزْوَاجًا خَيْرًا مِّنكُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُّؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ عَابِدَاتٍ سَائِحَاتٍ ثَيِّبَاتٍ وَأَبْكَارًا (تحریم: 4 و 5)؛ اگر [شما دو زن] به درگاه خدا توبه كنيد [بهتر است] واقعا دلهايتان انحراف پيدا كرده است و اگر عليه او به يكديگر كمك كنيد در حقيقت‏خدا خود سرپرست اوست و جبرئيل و صالح مؤمنان [نيز ياور اويند] و گذشته از اين فرشتگان [هم] پشتيبان [او] خواهند بود. اگر پيامبر شما را طلاق گويد اميد است پروردگارش همسراني بهتر از شما مسلمان مؤمن فرمانبر توبه كار عابد روزه‏دار بيوه و دوشيزه به او عوض دهد.
سفارش قرآن کریم در مورد زنان پیامبرتا اندازه ای است که برای پس از رحلت نبی اسلام به آنها توصیه های موکدی کرده که: وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَي وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ (احزاب: 33)؛ در خانه‏هايتان قرار گيريد و مانند روزگار جاهليت قديم زينتهاي خود را آشكار مكنيد و نماز برپا داريد و زكات بدهيد و خدا و فرستاده‏اش را فرمان بريد.
در برخورد حضرت یعقوب علیه السلام با فرزندانش نیز بخش های اخلاقی جلب توجه می کند؛ پناه به خدا و صبر در برابر مصیبت هایی که از ناحیه فرزندان به وی می رسید و تاکید بر صبر جمیل که از صفات ستوده اخلاقی است: وَجَآؤُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ (یوسف: 18)؛ پيراهنش را [آغشته] به خونى دروغين آوردند [يعقوب] گفت [نه] بلكه ن فس شما كارى [بد] را براى شما آراسته است اينك صبرى نيكو [براى من بهتر است] و بر آنچه توصيف مى‏كنيد خدا يارى‏ده است
همچنین نهایت تلاش برای یافتن فرزندان و امید به خدا که حتی پس از اینکه برادر یوسف را از دست داد باز هم فرزندانش را به سراغ هر دو گمشده اش فرستاد و به فرزندانش آموخت که از رحمت خدا در هیچ حالی نباید ناامید شد: يَا بَنِيَّ اذْهَبُواْ فَتَحَسَّسُواْ مِن يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلاَ تَيْأَسُواْ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لاَ يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ ( یوسف: 87)؛ اى پسران من برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد و از رحمت‏ خدا نوميد مباشيد، زيرا جز گروه كافران كسى از رحمت‏خدا نوميد نمى‏شود.
 5- بایسته های رفتاری خانواده متعالی
بررسی رفتار خانواده های مذکور در قرآن ما را به بایسته های رفتاری خانواده های قرآنی رهنمون می کند، اما آنچه در اینجا مورد دقت قرار می گیرد فقط ذکر مواردی است که در تبیین سبک زندگی تأثیر دارند که نسبت به بایسته های اعتقادی و اخلاقی از فراوانی بیشتری نیز برخوردار است، مهم ترین آنها به شرح زیر است: (البته گاهی برخی از این رفتارها از دیدگاه دیگر می توانند جز بایسته های اخلاقی و حتی اعتقادی دانست)
5-1- ایجاد صمیمیت بین پدر و فرزند؛ نحوه تعامل و برخورد یعقوب علیه السلام با فرزندانش را به عنوان یکی از نمونه های کامل تبیین کننده شیوه زیست و نحوه رفتار معین کرد به طوری که یوسف علیه السلام همه اسرار خود را با پدر در میان می گذارد: إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ قَالَ يَا بُنَيَّ لاَ تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُواْ لَكَ كَيْدًا إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلإِنسَانِ عَدُوٌّ مُّبِينٌ (یوسف 4 و 5)؛ [ياد كن] زمانى را كه يوسف به پدرش گفت اى پدر من [در خواب] يازده ستاره را با خورشيد و ماه ديدم ديدم [آنها] براى من سجده مى‏كنند يعقوب] گفت اى پسرك من خوابت را براى برادرانت‏حكايت مكن كه براى تو نيرنگى مى‏انديشند زيرا شيطان براى آدمى دشمنى آشكار است.
5-2- نهایت تلاش برای سازش دادن میان برادران و جلوگیری از اختلافات؛ در رفتار حضرت یعقوب علیه السلام با فرزندانش ملاحظه می شود که وقتی برادران می خواهند یوسف را با خود به گردش (و در واقع برای کشتن) ببرند علت ممانعت از فرستادن یوسف را به خود منتسب می کند که من ناراحت می شوم؛ و اشاره ای به اهداف برادران نمی کند: قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَن تَذْهَبُواْ بِهِ وَأَخَافُ أَن يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ (یوسف: 13)؛ گفت اينكه او را ببريد سخت مرا اندوهگين مى‏كند و مى‏ترسم از او غافل شويد و گرگ او را بخورد.
5-3- نهایت دلسوزی برای فرزندان؛ حضرت یعقوب علیه السلام حتی فرزندانی که داغ عزیزترین کسانش را بر دلش نهادند و یوسفش را برای مدت ها از پدر دور کردند باز به فکر فرزندانش بود که گفت: و گفت اى پسران من [همه] از يك دروازه [به شهر] در نياييد بلكه از دروازه‏هاى مختلف وارد شويد و من [با اين سفارش] چيزى از [قضاى] خدا را از شما دور نمى‏توانم داشت فرمان جز براى خدا نيست بر او توكل كردم و توكل‏كنندگان بايد بر او توكل كنند : وَقَالَ يَا بَنِيَّ لاَ تَدْخُلُواْ مِن بَابٍ وَاحِدٍ وَادْخُلُواْ مِنْ أَبْوَابٍ مُّتَفَرِّقَةٍ وَمَا أُغْنِي عَنكُم مِّنَ اللّهِ مِن شَيْءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ (یوسف: 67)
5-4- برآوردن نیازهای مادی خانواده؛ نحوه برخورد حضرت موسی علیه السلام با همسر و دستگیری و کمک به وی نیز در آیات قرآن نمود پیدا کرده است؛ از جمله در شبی که به پیامبری مبعوث شد به دنبال گرم کردن و فراهم کردن اسباب آسایش خانواده اش بود: فَلَمَّا قَضَى مُوسَى الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَارًا قَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّي آتِيكُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ (قصص: 29)؛ چون موسى آن مدت را به پايان رسانيد و همسرش را [همراه] برد آتشى را از دور در كنار طور مشاهده كرد به خانواده خود گفت [اينجا] بمانيد كه من آتشى از دور ديدم شايد خبرى از آن يا شعله‏اى آتش برايتان بياورم باشد كه خود را گرم كنيد
تعامل رفتاری حضرت موسی علیه السلام مربوط به خواهر وی است که در کودکی زمانی که مادرش موسی را در رود نیل انداخت به تعقیب برادر پرداخت و تا اندازه ای که امکان داشت سعی نمود تا موسی را به مادرش برساند حتی با معرفی دایه­ای شیر ده: وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ وَحَرَّمْنَا عَلَيْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَي أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ فَرَدَدْنَاهُ إِلَي أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ (قصص: 11-13)؛ به خواهر [موسي] گفت از پي او برو پس او را از دور ديد در حالي كه آنان متوجه نبودند. از پيش شير دايگان را بر او حرام گردانيده بوديم پس [خواهرش آمد و] گفت آيا شما را بر خانواده‏اي راهنمايي كنم كه براي شما از وي سرپرستي كنند و خيرخواه او باشند . پس او را به مادرش بازگردانيديم تا چشمش [بدو] روشن شود و غم نخورد و بداند كه وعده خدا درست است ولي بيشترشان نمي‏دانند.
 خواهر حضرت موسی علیه السلام به دنبال رفع نیاز های مادی برادر و مادرش بود تا مادر را از مهر فرزند بی بهره نسازد و برای برادرش نیز دایه مهربانی تدارک ببیند.
5-5- فعالیت های اقتصادی و ارائه مشاوره برای بهبود شرایط اقتصادی خانواده؛ رفتار خانوادگی حضرت شعیب علیه السلام در سنین پیری با دخترانش نمونه ای از فعالیت زنان در بیرون از منزل برای کمک به معیشت خانواده است و مصداقی از سبک زندگی الهی که در قرآن به دنبال ماجرای حضرت موسی علیه السلام ذکر شده است: وَلَمَّا وَرَدَ مَاء مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِّنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأتَيْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُكُمَا قَالَتَا لَا نَسْقِي حَتَّي يُصْدِرَ الرِّعَاء وَأَبُونَا شَيْخٌ كَبِيرٌ (قصص 23)؛ چون به آب مدين رسيد گروهي از مردم را بر آن يافت كه [دامهاي خود را ] آب مي‏دادند و پشت‏سرشان دو زن را يافت كه [گوسفندان خود را] دور مي‏كردند [موسي] گفت منظورتان [از اين كار] چيست گفتند [ما به گوسفندان خود] آب نمي‏دهيم تا شبانان [همگي گوسفندانشان را] برگردانند و پدر ما پيري سالخورده است.
 ارائه مشاوره به پدر در مورد انتخاب حضرت موسی علیه السلام به عنوان مسئول رسیدگی به امور (قَالَتْ إِحْدَاهُمَا يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ؛ قصص26) یکی دیگر از مصادیق سبک زندگی در ارتباط و تعامل پدر و فرزندان است.
5-6- امر به معروف در حوزه رفتار؛ در قرآن سخن از «اسماعيل صادق الوعد»[9] به ميان آمده كه خانواده خود را به نماز امر مي كرد: وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِسْمَاعِيلَ إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولًا نَّبِيًّا وَكَانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ وَكَانَ عِندَ رَبِّهِ مَرْضِيًّا (مريم:54و55)؛ و در اين کتاب از اسماعيل ياد کن،  زيرا که او درست وعده و فرستاده اي پيامبر بود و خاندان خود را به نماز و زکات فرمان مي داد و همواره نزد پروردگارش پسنديده [رفتار] بود.
تکيه روي وفاي به عهد و توجه به تربيت خانواده، به اهميت فوق العاده اين دو وظيفه الهي اشاره مي‌کند (مکارم شیرازی، 1374، ج13، ص95). در اين آيه امر به نماز به صورت فعل مضارع (كَانَ يَأْمُرُ) به کار رفته که نشان مي‌دهد امر خانواده به نماز بايد دايمي‌باشد.(قرائتي کاشاني، 1383، ج7، ص284)
توصیه های لقمان حکیم به فرزندش در حوزه رفتار نیز قابل تامل است: يَا بُنَيَّ أَقِمِ الصَّلَاةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنكَرِ وَاصْبِرْ عَلَي مَا أَصَابَكَ إِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (لقمان: 17)؛ اي پسرك من نماز را برپا دار و به كار پسنديده وادار و از كار ناپسند باز دار و بر آسيبي كه بر تو وارد آمده است‏شكيبا باش اين [حاكي] از عزم [و اراده تو در] امور است.
لقمان حتی به نحوه راه رفتن فرزندش نیز توجه دارد: وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ وَاقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِكَ إِنَّ أَنكَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ (لقمان: 18-19)؛ و از مردم [به نخوت] رخ برمتاب و در زمين خرامان راه مرو كه خدا خودپسند لافزن را دوست نمي‏دارد. در راه‏رفتن خود ميانه‏رو باش و صدايت را آهسته‏ساز كه بدترين آوازها بانگ خران است.
5-7- احترام به والدین؛ حضرت مریم علیهالسلام پاکدامن بود که حضرت عیسی علیه السلام متولد شد: وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهِ مِن رُّوحِنَا وَصَدَّقَتْ بِكَلِمَاتِ رَبِّهَا وَكُتُبِهِ وَكَانَتْ مِنَ الْقَانِتِينَ (تحریم: 12)؛ و مريم دختر عمران را [یاد کن] همان كسي كه خود را پاكدامن نگاه داشت و در او از روح خود دميديم و سخنان پروردگار خود و كتاب هاي او را تصديق كرد و از فرمانبرداران بود. هر چند که تولد  آن کودک حتی برای خود مریم علیهاالسلام نیز بعید می نمود: قَالَتْ رَبِّ أَنَّي يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَلَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ قَالَ كَذَلِكِ اللّهُ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ إِذَا قَضَي أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ (آل عمران 47)؛ [مريم] گفت پروردگارا چگونه مرا فرزندى خواهد بود با آنكه بشرى به من دست نزده است گفت چنين است [كار] پروردگار خدا هر چه بخواهد مى‏آفريند چون به كارى فرمان دهد فقط به آن مى‏گويد باش پس مى‏باشد.
عیسی علیه السلام پس از آنکه در مهد زبان به ستایش پروردگار و تبرئه مادر پرداخت، به دستور الهی مبنی بر نیکی به مادر اشاره می کند: فَأَشَارَتْ إِلَيْهِ قَالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَن كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنتُ وَأَوْصَانِي بِالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ مَا دُمْتُ حَيًّا وَبَرًّا بِوَالِدَتِي وَلَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّارًا شَقِيًّا (مریم 29-32) ؛ [مريم] به سوي [عيسي] اشاره كرد گفتند: چگونه با كسي كه در گهواره [و] كودك است‏ سخن بگوييم؟ [كودك] گفت منم بنده خدا، به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است و هر جا كه باشم مرا با بركت ‏ساخته و تا زنده‏ام به نماز و زكات سفارش كرده است، مرا نسبت به مادرم نيكوكار كرده و زورگو و نافرمانم نگردانيده است.
 نیکی به مادر می تواند یکی از بایسته های رفتاری باشد که در سبک زندگی خانواده هایی که بر مبنای قرآن زندگی می کنند الگوی مناسبی ارائه کند.
مورد دیگر احترام به والدین مربوط به حضرت زکریا و حضرت یحیی علیهماالسلام است؛ زکریاء علیه السلام پس از آنکه مریم علیهاالسلام را در عبادتگاه دید دست به دعا برداشت و از خداوند طلب فرزند نمود: كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقًا قَالَ يَا مَرْيَمُ أَنَّي لَكِ هَذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ اللّهِ إنَّ اللّهَ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ هُنَالِكَ دَعَا زَكَرِيَّا رَبَّهُ قَالَ رَبِّ هَبْ لِي مِن لَّدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاء (آل عمران 37 و 38)؛ زكريا هر بار كه در محراب بر او وارد مى‏شد نزد او [نوعى] خوراكى مى‏يافت [مى]گفت اى مريم اين از كجا براى تو [آمده است او در پاسخ مى]گفت اين از جانب خداست كه خدا به هر كس بخواهد بى شمار روزى مى‏دهد. آنجا [بود كه] زكريا پروردگارش را خواند [و] گفت پروردگارا از جانب خود فرزندى پاك و پسنديده به من عطا كن كه تو شنونده دعايى.
 زکریا در حالی که در محراب عبادت بود بشارت فرزند به وی داده شد: فَنَادَتْهُ الْمَلآئِكَةُ وَهُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرَابِ أَنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيَي مُصَدِّقًا بِكَلِمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَسَيِّدًا وَحَصُورًا وَنَبِيًّا مِّنَ الصَّالِحِينَ (آل عمران39)؛ پس در حالى كه وى ايستاده [و] در محراب [خود] دعا مى‏كرد فرشتگان او را ندا دردادند كه خداوند تو را به [ولادت] يحيى كه تصديق كننده [حقانيت] كلمة الله [=عيسى] است و بزرگوار و خويشتندار [=پرهيزنده از آنان] و پيامبرى از شايستگان است مژده مى‏دهد.
جالب این است که حضرت یحیی علیه السلام نیز در احترام به پدر و مادر مورد تاکید قرآن قرار گرفته که به پدر  مادرش نیکی می کرد: يَا يَحْيَي خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا وَحَنَانًا مِّن لَّدُنَّا وَزَكَاةً وَكَانَ تَقِيًّا وَبَرًّا بِوَالِدَيْهِ وَلَمْ يَكُن جَبَّارًا عَصِيًّا (مريم 12- 14)؛ اي يحيي كتاب [خدا] را به جد و جهد بگير و از كودكي به او نبوت داديم و [نيز] از جانب خود مهرباني و پاكي [به او داديم] و تقواپيشه بود و با پدر و مادر خود نيك‏رفتار بود و زورگويي نافرمان نبود.
5-8- خیات نکردن به همسر؛ در بحث از موضوع خانواده های متعالی نباید ضد و نقیض آن را از نظر دور داشت چرا که گفته شده «تعرف الاشیاء باضدادها» (غروي، 1365، ص 216؛ جعفري، 1376، ج 10، ص225 و ج 24، ص 212)؛ لذا جای دارد که به بررسی جزئی خانواده هایی که مورد نکوهش قرآن قرار گرفته اند بپردازیم که در این زمینه آنچه در قرآن نمود پیدا کرده است جنبه منفی می باشد؛ به بیان دیگر قرآن کریم به جای تبیین وفاداری به همسر بیشتر به جنبه خیانت برخی همسران اشاره کرده است که جنبه تربیتی بیشتری دارد؛ از جمله در مورد همسر عزیز مصر که به همسر خود خیانت کرده و از یوسف تقاضای مراوده داشت که حتی مورد نکوهش زنان عصر خود نیز واقع شد: وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ؛ (یوسف: 30)
 مهم ترین مصداق خانواده های نااهل در قرآن مربوط به دو تن از پیامبران الهی یعنی حضرت نوح و حضرت لوط علیهماالسلام است که زن این دو پیامبر با خیانت خود، لیاقت «اهل بودن» را از دست دادند و هر دو مورد نکوهش قرار گرفتند: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِينَ كَفَرُوا اِمْرَأَةَ نُوحٍ وَاِمْرَأَةَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَيْئًا وَقِيلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ (تحریم: 10)؛ خدا براي كساني كه كفر ورزيده‏اند آن نوح و آن لوط را مثل آورده [كه] هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته ما بودند و به آنها خيانت كردند و كاري از دست [شوهران] آنها در برابر خدا ساخته نبود و گفته شد با داخل شوندگان داخل آتش شويد.
 علاوه بر زن، فرزند نوح هم از نااهلان بود؛ از این روی هر چند نوح برای اهل خود دعا کرد (رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ وَلِمَن دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِنًا وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ؛ نوح 28) و خداوند هم دعای او را مستجاب کرد و او و خانواده اش را از بلای بزرگ رهانید (وَنُوحًا إِذْ نَادَي مِن قَبْلُ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَنَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ؛ انبیاء: 76) ولی خداوند فرزند او را جزء اهل او ندانست (قَالَ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ؛ هود: 47) و پناه بردن به کوه نیز برای او سودی نکرد و غرق شد: (قَالَ سَآوِي إِلَي جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْمَاء قَالَ لاَ عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ إِلاَّ مَن رَّحِمَ وَحَالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكَانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ؛ هود 43).
 در مورد حضرت لوط علیه السلام نیز زمانی که موعد عذاب قوم فرا رسید دستور آمد که همه مومنان و اهل خود را شبانه از شهر بیرون کنید (فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِّنَ اللَّيْلِ؛ هود: 81) و همه خانواده لوط نجات یافتند به جز زنش که هلاک شد (إِنَّا مُنَجُّوكَ وَأَهْلَكَ إِلَّا امْرَأَتَكَ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِينَ؛ عنکبوت: 33)
 6- نتیجه گیری
توجه به بایسته های خانواده متعالی از دیدگاه وحیانی قرآن به دلیل ارائه قوانین جامع و قابلیت تطبیق با نیازهای روزانه و موارد مشابه اهمیت دارد.
مي توان عناصر اصلي تشكيل خانواده را زن و مردي دانست كه مطابق آداب و رسوم اجتماعي خويش زندگي را در كنار همديگر آغاز مي كنند و احتمالاً فرزنداني به جمع آنها افزوده مي گردد و هدف از تشکیل آن در منطق قرآن آرامش انسان، دوستي و مهرباني، ايمان به پروردگار و شکر نعمت های او معرفي شده است.
سبک زندگی يعني رفتار اجتماعي و شيوه‌ي زيستن که آشنایی با آن از دو جهت معنوی (برای رسیدن به هدف اصلی انسان یعنی رستگاري، فلاح و نجاح) و مادی (زندگي راحت و برخوردار از امنيت رواني و اخلاقي) برای انسان ضرورت دارد؛ علاوه بر اینکه شرط رسیدن به تمدن اسلامي می باشد.
 بررسی خانواده های مذکور در قرآن برای تبیین بایستهای خانواده متعالی بیانگر آن است که می توان بایسته ها را در سه حوزه مجزای اعتقادی، اخلاقی و رفتاری طبقه بندی نمود؛
مهم ترین بایسته های اعتقادی خانواده متعالی در سبک زندگی را می توان در همراهی و همدلی اعضای خانوده برای رسیدن به زندگی مطلوب الهی و امر به معروف و نهی از منکر در حوزه اعتقاد عنوان نمود که در زندگی برخی از انبیاء از قیبل حضرت آدم و حوا، ابراهیم علیه السلام نمود پیدا کرده است
بایسته های اخلاقی خانواده متعالی در مواردی قابل ذکر است از قبیل سکوت علی رغم توان انتقام، برخورد کریمانه در برابر اقدامات غیر اخلاقی اعضای خانواده که مهم ترین بخش در این حوزه را می توان مربوط به حسن خلق پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم دانست.
بررسی رفتار خانواده های مذکور در قرآن ما را به بایسته های رفتاری خانواده های قرآنی رهنمون می کند که مهم­ترین آنها را می توان به شرح زیر مطرح نمود: ایجاد صمیمیت بین پدر و فرزند، تلاش برای سازش دادن میان برادران و جلوگیری از اختلافات، دلسوزی برای فرزندان، برآوردن نیازهای مادی خانواده، فعالیت های اقتصادی و ارائه مشاوره برای بهبود شرایط اقتصادی خانواده، امر به معروف در حوزه رفتار، احترام به والدین و خیات نکردن به همسر؛ که اغلب در خانوده حضرت یعقوب و حضرت موسی علیه السلام قابل رویت است.
 7- یادداشت ها:
1] . در باره جهانی و جاودانگی دین اسلام بنگرید به: (جوادی آملی، 1381، ص 227-349)
[2]  تعبير به «اخت» (خواهر) در اينجا كنايه از ارتباط و پيوند فكرى و روحى در ميان گروه‏هاى منحرف است و از آنجا كه امت مؤنث لفظى است تعبير به «اخت»، شده نه «اخ». (مکارم شیرازی، 1374، ج‏6، ص: 166)
[3]  . نظیر: قَالُواْ أَرْجِهْ وَأَخَاهُ وَأَرْسِلْ فِي الْمَدَآئِنِ حَاشِرِينَ ؛ اعراف 111؛ در این آیه منظور از «اخ» حضرت هارون علیه السلام است. (ر.ک. طباطبایی،1417، ج8، ص 214).
[4]   سخنرانی معظم له در جمع جوانان استان خراسان شمالی در مورخه 23/07/1391 به نقل از سایت www.leader.ir
[5] . در باره اینکه ذبیح اسماعیل بوده یا اسحاق بین مفسران اختلاف نظر وجود دارد هر چند این اختلاف ضرری به بحث نمی زند و در تعیین سبک زندگی تفاوت  ایجاد  نمی کنند ولی باید خاطر نشان ساخت که طبق نظر تحلیلی بیشتر مفسران ذبیح «اسماعیل» می باشد(طباطبایی،1417، ج7، ص 234؛ مکارم شیرازی، 1374، ج19، ص 118؛ مجلسی، 1404، ج12، ص 133؛ آلوسی، 1415، ج12، ص 185 و 186؛ مغنیه، 1424، ج6، ص 352؛ ابن عاشور، 1420، ج23، ص 71؛ ابن شهر آشوب، 1369،ج1، ص 227؛  کلینی، 1407، ج8، ص 60 و 61؛ ثعلبی، 1422، ج8، ص 153 و 154).
[6] .  جمعى از مفسران سنّى، آزر را پدر واقعى ابراهيم مى‏دانند، در حالى كه تمام مفسران و دانشمندان شيعه معتقدند آزر پدر ابراهيم نبود، بعضى او را پدر مادر و بسيارى او را عموى ابراهيم دانسته‏اند (مکارم شیرازی، 1374، ج5، ص 303-307)
[7] . علامه طباطبایی در این زمینه می نویسد: سيره‏اى كه آن حضرت در رعايت عدالت بين زنان و حسن معاشرت و مراقبت حال آنان داشت مختص به خود آن حضرت بود (طباطبایی،1417، ج4، ص 311).
[8] . در باره اینکه پیامبر چه چیزی را برخود حرام کرده بود دو نظر متفاوت ابراز شده است نظر اول مربوط به تحریم خوردن عسل مخصوصی بوده است و نظر دوم مربوط به تحریم ماریه قبطی می باشد که نظر اول صحیح تر است (ابن عاشور، 1420، ج28، ص 308؛ ابن کثیر، 1419، ج8، ص 182؛ قطب، 1412، ج6، ص 3613)
[9] . برخي از مفسران اين فرد را اسماعيل فرزند ابراهيم عليهماالسلام معرفي کرده اند(طوسي، [بی تا]، ج7، ص133؛ مقاتل بن سليمان، 1423، ج2، ص631؛ نجفي خميني، 1398، ج11، ص172؛ بانوي ايراني، 1361، ج8، ص126) در حالي که برخي ديگر وي را اسماعيل فرزند حزقيل عليهماالسلام معرفي کرده اند که به اسماعيل صادق الوعد مشهور است (قمي، 1404، ج2، ص51؛ ابن بابويه، 1386، ج1، ص77و78؛ ابن قولويه، 1365، ص65؛ ابن شهر آشوب، 1379، ج4، ص85؛ مفيد، 1413، ص39)؛ طباطبایی، 1417، ج14، ص 64).
 
8- فهرست منابع
 قرآن کریم
1.       آلوسی، محمود (1415ق)، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، تحقیق: علی عبدالباری عطیة، بیروت: دار الکتب العلمیة، چاپ اول، 16ج.
2.       ابن بابويه، محمد بن علي(1386ق) ، علل الشرايع، نجف: حيدرية، 2ج.
3.       ابن شهر آشوب، محمد بن علی (1369ش)، متشابه القرآن و مختلفه، قم: دار بیدار للنشر، چاپ اول، 2ج.
4.       ابن شهر آشوب، محمد بن علي(1379ق)، مناقب آل ابي طالب عليهم السلام، قم: علامه،4ج.
5.       ابن عاشور، محمد طاهر(1420ق)، تفسیر التحریر و التنویر، بیروت: موسسة التاریخ، چاپ اول، 30 ج.
6.       ابن قولويه، جعفر بن محمد(1365ش)، کامل الزيارات، نجف: مرتضويه [بی چا].
7.       ابن کثیر، اسماعیل بن عمرو (1419ق)، تفسير القرآن العظيم، تحقيق: محمد حسين شمس الدين ، بيروت: دار الكتب العلمية، منشورات محمدعلى بيضون، چاپ اول، 9ج.
8.       اندلسی، محمد بن یوسف (1420ق)، البحر المحيط فى التفسير، تحقيق: صدقي محمد جميل، بیروت: دار الفکر، [بی چا]، 11ج.
9.       بانوي ايراني، سيده نصرت بيگم(1361ش)، مخزن العرفان في تفسير القرآن، تهران: نهضت زنان مسلمان، چاپ اول، 15ج.
10.   بلاغی، محمد جواد (1405ق)، الهدی الی دین المصطفی، بیروت: موسسة الاعلمي، چاپ سوم، 2 ج.
11.   بنت الشاطی، عایشه عبد الرحمن(1382ش)، اعجاز بیانی قرآن، ترجمه حسین صابری، تهران: شرکت انتشارات علمی فرهنگی، چاپ دوم.
12.   ثعلبی، احمد بن ابراهیم (1422ق)، الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، بیروت: دار احیاء التراث العربی، چاپ اول، 10ج.
13.   جعفري، محمد تقي(1376ش)، ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ هفتم، 27ج.
14.   جوادی آملی، عبد الله (1381ش)، قرآن در قرآن، قم: مرکز نشر اسراء، چاپ سوم.
15.   جوادی آملی، عبدالله (1389ش)، نزاهت قرآن از تحریف، قم: مرکز نشر اسراء، چاپ چهارم.
16.   دهخدا، علي اکبر(1377ش)، لغت نامه دهخدا، تهران: موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ دوم از دوره دوم. 16ج.
17.   سیوطی، محمد بن ابی بکر(1404ق)، الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور، قم: کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، [بی چا]، 6ج.
18.   صفار، محمد بن حسن (1404ق)، بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد صلّى الله عليهم‏، تحقیق: محسن بن عباسعلی کوچه باغی، قم: مكتبة آية الله المرعشي النجفي، چاپ دوم.
19.   طباطبایی، محمد حسین(1417ق)، المیزان فی تفسیر القرآن ، قم: دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ پنجم، 20ج.
20.   طبرسی، فضل بن حسن (1372ش)، مجمع البيان فى تفسير القرآن، تهران: انتشارات ناصر خسرو، چاپ سوم، 10 ج
21.   طبری، محمد بن جریر (1412ق)، جامع البيان فى تفسير القرآن، بيروت: دار المعرفه، چاپ اول، 30ج.
22.   طوسي، محمد بن حسن(بی تا)، التبيان في تفسير القرآن، بيروت: داراحياء التراث العربي، 10ج
23.   غروي، محمد(1365ش)، امثال و الحکم المستخرجة من نهج البلاغه، قم: دفتر انتشارات اسلامي، [بی چا].
24.   قرائتي کاشاني، محسن(1383ش)، تفسير نور، تهران: مرکز فرهنگي درسهايي از قرآن، چاپ يازدهم،10ج.
25.   قطب، سید (1412ق)، فی ظلال القرآن، بیروت، قاهره: دار الشروق، چاپ هفدهم، 6ج.
26.   قمي، علي بن ابراهيم(1404ق)، تفسير علي بن ابراهيم القمي، قم: دارالکتاب، چاپ سوم، 2ج.
27.   کلینی، محمد بن یعقوب (1407ق)، الکافی، تحقیق: علی اکبر غفاری و مرتضی آخوندی، تهران: دار الکتب الاسلامیة، چاپ چهارم، 8ج.
28.   مازندراني‏، ملا صالح (1388ق)، شرح اصول الكافي‏، تهران: دار الكتب الاسلاميه‏، [بی چا]، 12 ج.
29.   مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی (1404ق)، بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار علیهم السلام، بیروت: موسسة الوفاء، [بی چا]، 110ج.
30.   محموديان، حسين و ديگران (1387ش)، دانش خانواده، تهران: سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انساني دانشگاهها، سمت، چاپ هشتم.
31.   مدیرشانه چی، کاظم[بی تا]، علم الحدیث، قم: دفتر انتشارات اسلامی، چاپ سوم.
32.   مغنیه، محمد جواد (1424ق)، تفسیر الکاشف، تهران: دارالکتب الاسلامیة، چاپ اول، 7ج.
33.   مفيد، محمد بن نعمان(1413ق)، الامالي، قم: کنگره جهاني هزاره شيخ مفيد، چاپ دوم.
34.   مقاتل بن سليمان(1423ق)، تفسير مقاتل بن سليمان، بيروت: داراحياء التراث، چاپ اول، 5ج.
35.   مکارم شیرازی، ناصر و همکاران (1374ش)، تفسیر نمونه، تهران: دار الکتب الاسلامیة، چاپ اول، 27ج.
36.   میبدی، احمد بن ابی سعد (1371ش)، کشف الاسرار و عدة الابرار، تهران: امیر کبیر، چاپ پنجم، 10ج.
37.   نجفي خميني، محمد جواد(1398ق)، تفسير آسان، تهران: کتابفروشي اسلامي، چاپ اول، 18ج.
38.   واحدی نیشابوری، علی بن احمد (1411ق)، اسباب نزول القرآن، تحقيق كمال بسيونى زغلول، بیروت: دار الکتب العلمیة، چاپ اول.

  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

موضوعي 6 داستان حضرت موسي عليه السلام شماره 4


آيه و ترجمه
و ما اءعجلك عن قومك يموسى (83)قال هم اءولاء على اءثرى و عجلت إ ليك رب لترضى (84) قال فإ نا قد فتنا قومك من بعدك و اءضلهم السامرى (85) فـرجـع مـوسـى إ لى قـومـه غـضـبـن اءسـفـا قـال يـقـوم اء لم يـعـدكـم ربـكـم وعدا حسنا اء فطال عليكم العهد اءم اءردتم اءن يحل عليكم غضب من ربكم فأ خلفتم موعدى (86) قالوا ما اءخلفنا موعدك بملكنا و لكنا حملنا اءوزارا من زينة القوم فقذفنها فكذلك اءلقى السامرى (87) فأ خرج لهم عجلا جسدا له خوار فقالوا هذا إ لهكم و إ له موسى فنسى (88) اء فلا يرون اءلا يرجع إ ليهم قولا و لا يملك لهم ضرا و لا نفعا (89) و لقـد قال لهم هرون من قبل يقوم إ نما فتنتم به و إ ن ربكم الرحمن فاتبعونى و اءطيعوا اءمرى (90) قالوا لن نبرح عليه عكفين حتى يرجع الينا موسى (91)  
ترجمه : 83 - اى مـوسـى چـه چـيـز سـبب شد كه از قومت پيشى گيرى و (براى آمدن به كوه طور) عجله كنى ؟! 84 - عـرض كـرد: پـروردگارا! آنها به دنبال منند، و من عجله كردم به سوى تو تا از من راضى شوى . 85 - فرمود ما قوم تو را بعد از تو به آزمايش گذارديم ، و سامرى آنها را گمراه كرد! 86 - موسى خشمگين و اندوهناك به سوى قوم خود بازگشت و گفت : مگر پروردگار شما وعـده نـيـكـوئى بـه شـمـا نـداد؟ آيـا مـدت جـدائى مـن از شـمـا بـطـول انـجـامـيـده ؟ يـا مـيـخـواسـتـيـد غـضـب پـروردگـارتـان بـر شـمـا نازل شود كه با وعده من مخالفت كرديد؟! 87 - گـفتند: ما به ميل و اراده خود از وعده تو تخلف نكرديم ، ولى ما مقدارى از زينت آلات قوم را كه با خود داشتيم افكنديم ، و سامرى اينچنين القا كرد. 88 - و بـراى آنـهـا مجسمهاى از گوساله كه صدائى همچون صداى گوساله داشت خارج سـاخـت ، و گـفتند اين خداى شما و خداى موسى است ! و او فراموش كرد (پيمانى را كه با خدا بسته بود). 89 - آيا آنها نمى بينند كه (اين گوساله ) پاسخ آنها را نمى دهد؟ و مالك هيچگونه نفع و ضررى از آنها نيست ؟! 90 - و هـارون قـبـل از آن بـه آنها گفته بود كه اى قوم ! شما به اين وسيله مورد آزمايش قـرار گـرفـتيد، پروردگار شما خداوند رحمان است ، از من پيروى كنيد و اطاعت فرمان من نمائيد. 91 - ولى آنها گفتند ما همچنان بر گرد آن ميگرديم (و به پرستش گوساله ادامه ميدهيم ) تا موسى به سوى ما بازگردد!. تفسير: غوغاى سامرى ! در ايـن آيـات فـراز مـهـم ديـگـرى از زنـدگـى مـوسـى (عـليـهـالسـلام ) و بـنـى اسـرائيـل مـطـرح شـده و آن مربوط به رفتن موسى (عليهالسلام ) به اتفاق نمايندگان بـنـى اسـرائيـل بـه مـيـعـاد - گـاه طـور و سـپـس گـوسـالهـپـرسـتـى بـنـى اسرائيل در غياب آنها است . بـرنـامـه ايـن بـود كـه موسى (عليهالسلام ) براى گرفتن احكام تورات ، به كوه طور برود، و گروهى از بنى اسرائيل نيز او را در اين مسير همراهى كنند، تا حقايق تازهاى در باره خداشناسى و وحى در اين سفر براى آنها آشكار گردد. ولى از آنـجـا كـه شـوق مـنـاجـات بـا پـروردگـار و شـنـيـدن آهـنـگ وحـى در دل مـوسـى شـعـلهـور بـود، آنـچـنـان كـه سـر از پا نمى شناخت ، و همه چيز حتى خوردن و آشـامـيـدن و اسـتراحت را - طبق روايات - در اين راه فراموش كرده بود، با سرعت اين راه را پيمود، و قبل از ديگران تنها به ميعادگاه پروردگار رسيد. در ايـنـجـا وحـى بـر او نـازل شـد: اى مـوسـى چه چيز سبب شد كه پيش از قومت به اينجا بيائى و در اين راه عجله كنى ؟! (و ما اعجلك عن قومك يا موسى ). و مـوسـى بـلافـاصـله (عـرض كـرد: پـروردگـارا ! آنـهـا بـه دنـبـال منند، و من براى رسيدن به ميعادگاه و محضر وحى تو، شتاب كردم تا از من خشنود شوى ) (قال هم اولاء على اثرى و عجلت اليك رب لترضى ). نـه تـنها عشق مناجات تو و شنيدن سخنت مرا بيقرار ساخته بود، بلكه مشتاق بودم هر چه زودتر قوانين و احكام تو را بگيرم و به بندگانت برسانم و از اين راه رضايت تو را بهتر جلب كنم ، آرى من عاشق رضاى توام و مشتاق شنيدن فرمانت . ولى بـالاخـره در ايـن ديـدار، جـلوه هـاى مـعـنـوى پـروردگـار از سـى شـب بـه چـهـل شـب تـمـديـد شـد، و زمـيـنـه هـاى مـخـتـلفـى كـه از قبل در ميان بنى اسرائيل براى انحراف وجود داشت كار خود را كرد، سامرى آن مرد هوشيار منحرف مياندار شد، و با استفاده كردن از وسائلى كه بعدا اشاره خواهيم كرد گوسالهاى ساخت و جمعيت را به پرستش آن فرا خواند. بدون شك زمينه هائى مانند مشاهده گوسالهپرستى مصريان ، و يا ديدن صحنه بتپرستى (گـاوپـرسـتـى ) پـس از عـبـور از رود نـيـل ، و تقاضاى ساختن بتى همانند آنها، و همچنين تـمـديـد مـيـعـاد مـوسـى و بـروز شـايـعـه مـرگ او از نـاحـيـه مـنـافـقـان و بـالاخـره جهل و نادانى اين جمعيت در بروز اين حادثه و انحراف بزرگ از توحيد به كفر اثر داشت ، چرا كه حوادث اجتماعى معمولا بدون مقدمه ، رخ نمى دهد منتها گاهى اين مقدمات آشكار است و گاهى مرموز و پنهان . بـه هـر حـال شـرك در بـدتـريـن صـورتـش دامـان بـنـى اسـرائيـل را گـرفـت بخصوص كه بزرگان قوم هم در خدمت موسى در ميعادگاه بودند و تنها رهبر جمعيت هارون بود، بى آنكه دستياران مؤ ثرى داشته باشد. بـالاخره در آنجا بود كه خداوند به موسى (عليهالسلام ) در همان ميعادگاه فرمود ما قوم تـو را بـعد از تو آزمايش كرديم ، ولى از عهده امتحان خوب بيرون نيامدند و سامرى آنها را گمراه كرد (قال فانا قد فتنا قومك من بعدك و اضلهم السامرى ). موسى با شنيدن اين سخن آنچنان برآشفت كه تمام وجودش گوئى شعله ور گـشـت ، شـايـد بـه خود ميگفت : ساليان دراز خون جگر خوردم ، زحمت كشيدم با هر گونه خطر روبرو شدم تا اين جمعيت را به توحيد آشنا ساختم ، اما افسوس و صد افسوس ، با چند روز غيبت من ، زحماتم بر باد رفت ! لذا بـلا فـاصـله (مـوسـى خـشـمـگين و اندوهناك به سوى قوم خود بازگشت ) (فرجع موسى الى قومه غضبان اسفا). هنگامى كه چشمش به آن صحنه بسيار زننده گوسالهپرستى افتاد، (فرياد برآورد اى قوم من ! مگر پروردگار شما وعده نيكوئى به شما نداد) (ا لم يعدكم ربكم وعدا حسنا). اين وعده نيكو يا وعدهاى بوده كه در زمينه نزول تورات و بيان احكام آسمانى در آن ، به بـنـى اسـرائيـل داده شده بود، يا وعده نجات و پيروزى بر فرعونيان و وارث حكومت زمين شـدن ، و يـا وعـده مـغـفـرت و آمـرزش بـراى كـسـانـى كـه تـوبـه كـنـنـد و ايـمـان و عمل صالح داشته باشند و يا همه اين امور. سـپـس افـزود: (آيـا مـدت جـدائى مـن از شـمـا بـه طول انجاميده )؟! (ا فطال عليكم العهد). اشـاره بـه ايـنـكـه : گـيـرم مـدت وعـده بـازگـشـت مـن از سـى روز بـه چهل روز تمديد شد، اين زمانى طولانى نيست ، آيا شما نبايد در اين مدت كوتاه خودتان را حـفـظ كـنـيـد حـتى اگر سالها من از شما دور بمانم آئين خدا را كه به شما تعليم دادهام و معجزاتى را كه با چشم خود مشاهده كردهايد بايد بر شما حاكم باشد. (يـا بـا ايـن عـمـل زشـت خـود مـيـخـواسـتـيـد غـضـب پـروردگـارتـان بـر شـمـا نـازل شـود كـه بـا وعـده مـن مـخـالفـت كـرديـد) (ام اردتـم ان يحل عليكم غضب من ربكم فاخلفتم موعدى ). من با شما عهد كرده بودم كه بر خط توحيد و راه اطاعت خالصانه پروردگار بايستيد و كـمـتـريـن انـحـرافـى از آن پـيدا نكنيد، اما شما گويا همه سخنان مرا در غياب من فراموش كرديد و از اطاعت فرمان برادرم هارون نيز سرپيچى كرديد. بـنـى اسـرائيل كه خود را در برابر اعتراض شديد موسى (عليهالسلام ) ديدند و متوجه شـدنـد بـراسـتـى كـار بسيار بدى انجام داده اند، در مقام عذرتراشى برآمدند و گفتند ما وعده تو را به ميل و اراده خود تخلف نكرديم (قالوا ما اخلفنا موعدك بملكنا). در واقـع ايـن مـا نـبـوديـم كـه بـه اراده خـود گـرايش به گوسالهپرستى كرديم (لكن مبالغى از زينت آلات فرعونيان به همراه ما بود كه ما او را از خود دور ساختيم ، و سامرى نيز آن را افكند) (و لكنا حملنا اوزارا من زينة القوم فقذفناها فكذلك القى السامرى ). در اينكه بنى اسرائيل چـه كـردنـد و سـامرى چه كرد و جمله هاى آيات فوق دقيقا چه معنى دارد؟ مفسران بحثهائى دارند كه در مجموع فرق زيادى از نظر نتيجه ندارد. بـعـضـى گـفـتـه انـد (قـذفـنـاهـا) يـعـنـى مـا زيـنـت آلاتـى را كـه قـبـل از حـركـت از مـصـر از فـرعونيان گرفته بوديم در آتش افكنديم ، سامرى هم آنچه داشت نيز در آتش افكند تا ذوب شد و از آن گوساله ساخت . بـعـضـى گـفـتـه انـد مـعنى جمله اين است ما زينت آلات را از خود دور ساختيم و سامرى آن را برداشت و در آتش افكند تا از آن گوساله بسازد. ايـن احتمال نيز وجود دارد كه جمله (فكذلك القى السامرى ) اشاره به مجموع برنامه و طرحى است كه سامرى اجرا كرد. بـه هـر حـال مـعـمول است كه وقتى بزرگى زيردستان خود را در باره گناهى كه مرتكب شـده انـد مـلامـت مـى كـنـد، آنـهـا سـعـى دارند، گناه را از خود رد كنند و به گردن ديگرى بـيـفـكـنـنـد،گـوسـاله پـرسـتـان بـنـى اسـرائيـل كـه بـا مـيـل و اراده خـود از تـوحـيـد بـه شـرك گـرائيده بودند خواستند تمام گناه را بر گردن سامرى بيفكنند. در هـر صورت سامرى از زينت آلات فرعونيان كه از طريق ظلم و گناه در دست فرعونيان قرار گرفته بود و ارزشى جز اين نداشت كه خرج چنين كار حرامى بشود، آرى از مجموع اين زينت آلات مجسمه گوسالهاى را براى آنها تهيه كرد جسد بيجانى كه صدائى همچون گوساله داشت (فاخرج لهم عجلا جسدا له خوار). بنى اسرائيل كه اين صحنه را ديدند، ناگهان همه تعليمات توحيدى موسى را به دست فـرامـوشـى سـپـردنـد و بـه يكديگر گفتند اين است خداى شما و خداى موسى (فقالوا هذا الهكم و اله موسى ). اين احتمال نيز وجود دارد كه گوينده اين سخن سامرى و دستياران و مؤ منان نخستين او بوده اند. (و بـه ايـن ترتيب ، سامرى عهد و پيمانش را با موسى بلكه با خداى موسى فراموش كرد و مردم را به گمراهى كشاند (فنسى ). اينكه بعضى از مفسران ، نسيان را در اينجا به معنى گمراهى و رفتن از بيراهه ، تفسير كرده اند، يا فاعل نسيان را موسى دانسته اند و گفته اند اين جمله سـخن سامرى است ، ميخواهد بگويد: موسى فراموش كرده است كه اين گوساله خداى شما است ، همه اينها مخالف ظاهر آيه است ، ظاهر همان است كه در بالا گفتيم كه منظور اين است سـامـرى عـهـد و پـيـمـانـش را بـا مـوسـى و خـداى مـوسـى بـه دست فراموشى سپرد و راه بتپرستى پيش گرفت . در اينجا خداوند به عنوان توبيخ و سرزنش اين بتپرستان مى گويد: آيا آنها نمى بينند كه اين گوساله پاسخ آنها را نمى دهد و هيچگونه ضررى از آنها دفع نمى كند و منفعتى بـراى آنـهـا فـراهم نمى سازد (ا فلا يرون الا يرجع اليهم قولا و لا يملك لهم ضرا و لا نفعا). يـك مـعـبـود واقعى حداقل بايد بتواند سؤ الات بندگانش را پاسخ گويد آيا تنها شنيده شدن صداى گوساله از اين مجسمه طلائى ، صدائى كه هيچ اراده و اختيارى در آن احساس نمى شد ميتواند دليل پرستش باشد. و بـه فـرض كـه پـاسخ سخنان آنها را هم بدهد، تازه موجودى مى شود همچون يك انسان نـاتـوان كـه مـالك سـود و زيـان ديـگـرى و حـتـى خـودش نـيـسـت آيـا بـا ايـن حال ميتواند معبود باشد؟! كـدام عـقـل اجـازه مـى دهـد كـه انـسـان يك مجسمه بيجان را كه گاهگاه صدائى نامفهوم از آن برميخيزد پرستش كند و در برابرش سر تعظيم فرود آورد؟ بدون شك در اين قال و غوغا، هارون جانشين موسى (عليهالسلام ) و پيامبر بزرگ خدا دست از رسـالت خـويـش بـرنـداشـت و وظيفه مبارزه با انحراف و فساد را تا آنجا كه در توان داشت انجام داد، چنانكه قرآن مى گويد:
(هـارون قـبـل از آمـدن مـوسـى از مـيـعـادگـاه بـه بـنـى اسـرائيـل ايـن سـخن را گفته بود كه شما مورد آزمايش سختى قرار گرفته ايد) فريب نخوريد و از راه توحيد منحرف نشويد (و لقد قال لهم هارون من قبل يا قوم انما فتنتم به ). سـپـس اضافه كرد: (پروردگار شما مسلما همان خداوند بخشنده اى است كه اين همه نعمت به شما مرحمت كرده ) (و ان ربكم الرحمن ). بـرده بـوديـد شـمـا را آزاد ساخت ، اسير بوديد رهائى بخشيد، گمراه بوديد هدايت كرد، پـراكـنـده بـوديـد در سـايـه رهـبـرى يـك مـرد آسـمـانـى ، شـمـا را جـمـع و مـتـحـد نـمـود، جاهل و گمراه بوديد، نور علم بر شما افكند، و به صراط مستقيم توحيد هدايتتان نمود. (اكـنـون كـه چـنـيـن است شما از من پيروى كنيد و اطاعت فرمان من نمائيد) (فاتبعونى و اطيعوا امرى ). مگر فراموش كرده ايد برادرم موسى ، مرا جانشين خود ساخته و اطاعتم را بر شما فرض كرده است چرا پيمان شكنى مى كنيد؟ چرا خود را به دره نيستى سقوط مى دهيد؟ ولى بـنـى اسـرائيـل چـنـان لجـوجـانـه به اين گوساله چسبيده بودند كه منطق نيرومند و دلائل روشـن ايـن مـرد خدا و رهبر دلسوز در آنها مؤ ثر نيفتاد، با صراحت اعلام مخالفت با هـارون كـردنـد و (گفتند ما همچنان به پرستش اين گوساله ادامه مى دهيم تا موسى به سوى ما بازگردد) (قالوا لن نبرح عليه عاكفين حتى يرجع الينا موسى ). خلاصه دو پا را در يك كفش كردند، و گفتند: مطلب همين است و غير اين نيست ، بايد برنامه گوساله پرستى همچنان ادامه يابد تا موسى برگردد، و از او داورى بـطـلبـيـم : اى بـسـا خود او هم همراه ما در برابر گوساله سجده كند!! بنابراين خودت را زياد خسته مكن و دست از سر ما بردار! و بـه اين ترتيب هم فرمان مسلم عقل را از زير پا گذاشتند، و هم فرمان جانشين رهبرشان را. ولى بـطـورى كـه مفسران نوشته اند - و قاعده نيز چنين اقتضا مى كند - هنگامى كه هارون رسـالت خـود را در ايـن مـبـارزه انـجـام داد و اكـثـريت پذيرا نشدند، به اتفاق اقليتى كه تـابـع او بـودند، از آنها جدا شد و دورى گزيد، مبادا اختلاط آنها با يكديگر دليلى بر امضاى برنامه هاى انحرافيشان گردد. عـجـيـب ايـنـكـه : بـعـضـى از مفسران نقل كرده اند كه اين دگرگونيهاى انحرافى در بنى اسـرائيـل تـنـهـا در چـنـد روز كـوتـاه واقـع شـد، هـنـگامى كه 35 روز از رفتن موسى به مـيـعـادگـاه گـذشـت ، سـامـرى دسـت بـه كـار شـد و از بـنـى اسرائيل خواست تا تمام زيورآلاتى را كه از فرعونيان به عاريت گرفته بودند و بعد از داسـتـان غـرق آنـهـا با خود داشتند جمع كنند، در روز سى و ششم و سى و هفتم و سى و هـشـتـم همه آنها را در بوته ريخت و آب كرد و مجسمه گوساله را ساخت ، و در روز سى و نـهـم آنـهـا را بـه پـرستش آن دعوت كرد و گروه عظيمى (طبق پاره اى از روايات ششصد هـزار نـفـر!) آن را پـذيـرا گـشـتـنـد و يـك روز بـعـد، يـعـنـى بـا پـايـان گـرفـتـن چهل روز موسى بازگشت . ولى بـه هـر حال ، هارون با اقليتى در حدود دوازده هزار نفر از مؤ منان ثابت قدم از جمعيت جـدا شـدنـد در حـالى كـه اكـثـريـت جـاهـل و لجـوج نـزديـك بـود او را بـه قتل برسانند . نكته ها: 1 - شوق ديدار! بـراى آنـهـا كـه از مـسـاله جـاذبـه عـشـق خـدا بـى خـبـرنـد گـفـتـار مـوسى در پاسخ سؤ ال پروردگار پيرامون عجله او در شتافتن به ميعادگاه پروردگار ممكن است عجيب آيد آنجا كه مى گويد: (و عجلت اليك رب لترضى ) پروردگارا من به سوى تو عجله كردم تا رضايتت را جلب كنم . ولى آنها با تمام وجود اين حقيقت را درك كرده اند كه :  
وعده وصل چون شود نزديك
 
آتش عشق تيزتر گردد
بـه خـوبـى مى دانند كه چه نيروى مرموزى موسى را به سوى ميعادگاه الله مى كشيد و آنچنان با سرعت مى رفت كه حتى قومى را كه با او بودند پشت سر گذاشت . موسى پيش از آن حلاوت وصال دوست و مناجات با پروردگار را بارها چشيده بود، او مى دانـسـت كـه تمام جهان برابر يك لحظه از اين مناجات نيست . آرى چنين است راه و رسم آنان كـه از عـشـق مجازى گذشته اند و به مرحله عشق حقيقى ، عشق معبود جاودانى گام نهاده اند، عـشـق خـداونـدى كـه هـرگـز فـنـا در ذات پـاكـش راه نـدارد و كـمـال مـطـلق اسـت و خـوبـى بـى حد و انتها، و آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد. بلكه خوبى همه خوبان پرتو كوچكى از خوبى جاودان او است . بزرگ پروردگارا! ذره از اين عشق مقدس بما بچشان . امـام صـادق (عـليهالسلام ) - طبق روايتى - مى فرمايد: المشتاق لا يشتهى طعاما، و لا يلتذ شرابا، و لا يستطيب رقادا، و لا يانس ‍ حميما و لا ياوى دارا... و يـعـبد الله ليلا و نهارا، راجيا بان يصل الى ما يشتاق اليه ... كما اخبر الله عن موسى بـن عـمـران فـى مـيـعـاد ربـه بـقـوله و عـجـلت اليـك رب لترضى : (مشتاق بيقرار نه مـيـل بـه غـذا مـى كـنـد، نـه از نـوشـيـدنى گوارا لذت ميبرد، نه خواب آسوده دارد، نه با دوستى انس ‍ مى گيرد و نه در خانه اى آرام خواهد داشت ... بلكه خدا را شب و روز بندگى مـى كـنـد، بـه ايـن امـيـد كـه به محبوبش (الله ) برسد... آنچنان كه خداوند از موسى بن عمران در باره ميعادگاه پروردگارش نقل مى كند و عجلت اليك رب لترضى .) 2 - حركتهاى ضد انقلابى در برابر انقلاب انبياء معمولا در برابر هر انقلابى ، يك جنبش ضد انقلابى كه سعى مى كند دستاوردهاى انقلاب را در هـم پـيـچـيـده و جـامـعـه را بـه دوران قـبـل از انـقـلاب بـرگـردانـد وجـود دارد، دليـل آن هم چندان پيچيده نيست ، زيرا با تحقق يك انقلاب تمام عناصر فاسد گذشته يك مـرتـبه نابود نمى شوند، معمولا تفاله هائى از آن باقى ميمانند كه براى حفظ موجوديت خـويـش بـه تـلاش بـرمـى خـيـزنـد و بـا تـفـاوت شـرائط و كـمـيت و كيفيت آنها، دست به اعمال ضد انقلابى آشكار يا پنهان مى زنند. در جـنـبـش انـقـلابـى (مـوسـى بـن عـمـران ) بـه سـوى تـوحـيـد و استقلال و آزادى بنى اسرائيل ، سامرى سردمدار اين جنبش ارتجاعى بود. او كه - مانند همه رهبران جنبشهاى ارتجاعى - به نقاط ضعف قوم خود به خوبى آشنا بود و مـى دانـسـت بـا اسـتـفـاده از ايـن ضـعـفـها مى تواند غائله اى به راه اندازد، سعى كرد از زيـورآلات و طـلاهائى كه معبود دنياپرستان و جالب توجه توده عوام است ، گوساله اى بسازد و آن را به طرز مخصوصى در مسير حركت باد قرار دهد (يا با استفاده از هر وسيله اى ديگر) تا صدائى از آن برخيزد، سپس با استفاده از يـك فـرصـت مـنـاسـب (غـيـبـت چـنـد روزه مـوسـى ) و بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه بـنـى اسرائيل پس از نجات از دريا و عبور از كنار يك قوم بت پرست ، تقاضاى بتى از موسى كـردنـد، خـلاصه با استفاده از تمام ضعفهاى روانى و فرصتهاى مناسب زمانى و مكانى ، برنامه ضد توحيدى خود را آغاز كرد، و آنچنان ماهرانه مواد آن را تنظيم نمود كه در مدت كـوتـاهـى اكـثـريـت قاطع جاهلان بنى اسرائيل را از راه و رسم توحيد منحرف ساخت و به شرك كشاند. ايـن توطئه هر چند به مجرد بازگشت موسى و قدرت ايمان و منطق او در پرتو نور وحى خـنـثـى شـد، ولى فـكـر كـنـيـم اگر موسى بازنگشته بود چه مى شد؟ به يقين برادرش هارون را يا مى كشتند و يا آنچنان منزوى مى كردند كه صداى او به گوش هيچكس ‍ نرسد! آرى هر انقلابى در آغاز اين چنين شكننده است و بايد كاملا به هوش بود، كمترين حركتهاى شرك آلود ارتجاعى را زير نظر داشت ، و توطئه هاى دشمن را در نطفه خفه كرد. ضـمـنـا بـايـد بـه ايـن واقـعـيـت تـوجـه داشـت كـه بـسـيـارى از انـقـلابـهـاى راسـتـين به دلائل مـخـتـلفـى در آغاز متكى به فرد يا افراد مخصوصى است كه اگر پاى آنها از ميان بـرود خـطـر بـازگـشـت ، انـقـلاب را تـهـديـد مـى كـنـد، و بـه هـمـيـن دليـل بـايـد كـوشـش كـرد كه هر چه زودتر معيارهاى انقلابى در عمق جامعه پياده شود، و مردم آنچنان ساخته شوند كه بهيچوجه طوفانهاى ضد انقلاب آنها را تكان ندهد و همچون كوه در مقابل هر حركت ارتجاعى بايستند. يا به تعبير ديگر اين يكى از وظائف رهبران راستين است كه معيارها را از خويش به جامعه منتقل كنند و بدون شك اين امر مهم نياز به گذشت زمان نيز دارد، ولى بايد كوشيد كه اين زمان هر چه ممكن است كوتاه تر شود. در باره اينكه سامرى كه بود؟ و سرنوشتش به كجا انجاميد در آيات بعد به خواست خدا سخن خواهيم گفت . 3 - مراحل رهبرى بـدون شـك هـارون در غـيـاب مـوسى در انجام رسالت خويش كمترين سستى به خرج نداد، ولى جـهـالت مـردم از يكسو، و رسوبات دوران رقيت و بردگى و بت پرستى در مصر از سوى ديگر كوششهاى او را خنثى كرد. او طبق آيات فوق وظيفه خود را در چهار مرحله پياده نمود: نخست به آنها اعلام كرد كه اين جريان يك خط انحرافى و يك ميدان آزمايش خطرناك براى هـمـه شما است ، تا مغزهاى خفته بيدار شود و مردم به انديشه بنشينند و مهم همين بود (يا قوم انما فتنتم به ). مرحله دوم اين بود كه نعمتهاى گوناگون خداوند را كه از بدو قيام موسى تا زمان نجات از چـنـگـال فـرعونيان شامل حال بنى اسرائيل شده بود بياد آنها آورد، و مخصوصا خدا را با صفت رحمت عامه اش توصيف كرد، تا اثر عميق ترى بگذارد و هم آنها را به آمرزش اين خطاى بزرگ اميدوار سازد (و ان ربكم الرحمن ). مـرحـله سـوم اين بود كه آنها را متوجه مقام نبوت خويش و جانشينى از برادرش موسى كرد (فاتبعونى ). و بالاخره مرحله چهارم اين بود كه آنها را به وظائف الهيشان آشنا ساخت (و اطيعوا امرى ). 4 - پاسخ به يك اشكال مـفـسـر معروف فخر رازى در اينجا ايرادى مطرح كرده و در پاسخ آن مانده است و آن اينكه مـى گـويـد، شـيـعـه بـه گـفـتـه مـعروف پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به على (عليهالسلام ) انـت مـنـى بـمـنـزلة هـارون من موسى (تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى ) بـراى ولايـت عـلى (عـليـهـالسـلام ) استدلال كرده اند، در حالى كه هارون در برابر انبوه عـظيم بت پرستان هرگز به خود اجازه تقيه نداد و با صراحت مردم را به پيروى خود و ترك متابعت ديگران دعوت نمود. اگـر بـراسـتى امت محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بعد از رحلت او راه خطا پيمودند بـر عـلى (عـليـهـالسـلام ) واجـب بـود كـه همان برنامه هارون را عملى كند، بر فراز منبر بـرود و بـدون هيچگونه ترس و تقيه فاتبعونى و اطيعوا امرى بگويد، چون چنين كارى را نكرد ما مى فهميم كه راه و رسم امت در آن زمان حق و صواب بوده است . ولى گويا فخر رازى از دو نكته اساسى در اين زمينه غفلت كرده است . 1 - اينكه مى گويد على (عليهالسلام ) چيزى در زمينه خلافت بلافصلى خود اظهار نداشت اشـتـباه است ، زيرا ما مدارك فراوانى در دست داريم كه امام در موارد مختلف اين موضوع را بـيـان فـرمـود، گاهى صريح و عريان و گاه در پرده ، در كتاب نهج البلاغه فرازهاى مختلفى به چشم مى خورد مانند خطبه شقشقيه (خطبه سوم و خطبه 87 و خطبه 97 و خطبه 94 و خطبه 154 و خطبه 147 كه همگى در اين زمينه سخن مى گويد. در جـلد پـنـجـم تـفسير نمونه ذيل آيه 67 سوره مائده پس از بيان داستان غدير، روايات متعددى نقل كرده ايم كه خود على (عليهالسلام ) كرارا به حديث غدير براى اثبات موقعيت و خـلافـت بـلافـصـل خويش استناد كرده است (براى توضيح بيشتر به جلد پنجم صفحه 19 به بعد مراجعه فرمائيد). بـعـد از وفات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شرائط خاصى بود، منافقانى كه در انـتـظـار وفـات پـيـامـبـر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) روزشمارى مى كردند خود را بـراى ضـربه نهائى بر اسلام نوپا آماده ساخته بودند، و لذا مى بينيم اصحاب الرده (گروه ضد انقلاب اسـلامـى ) بـلافـاصـله در زمـان خـلافـت ابـوبـكـر قـيـام كردند و اگر وحدت و انسجام و هـوشـيـارى مـسـلمـانـان نـبـود مـمـكـن بـود ضـربـات غـيـر قـابل جبرانى بر اسلام وارد كنند على (عليهالسلام ) به خاطر همين امر نيز كوتاه آمد تا دشمن سوء استفاده نكند. اتفاقا هارون - با اينكه موسى در حيات بود - در برابر سرزنش برادر كه چرا كوتاهى كـردى صـريـحـا عـرض كـرد انـى خـشـيـت ان تـقـول فـرقـت بـيـن بـنـى - اسـرائيـل : (مـن از ايـن تـرسـيـدم كـه بـه مـن بـگـوئى در مـيـان بـنـى اسرائيل تفرقه ايجاد كردى ) (طه - 94) و اين نشان مى دهد كه او هم به خاطر ترس از اختلاف تا حدى كوتاه آمد. آيه و ترجمه
قال يهرون ما منعك اذ راءيتهم ضلوا (92) اءلا تتبعن اء فعصيت اءمرى (93) قـال يـبـنـؤ م لا تـأ خـذ بـلحـيـتـى و لا بـراءسـى إ نـى خـشـيـت اءن تقول فرقت بين بنى إ سرءيل و لم ترقب قولى (94) قال فما خطبك ياسامرى (95) قـال بـصـرت بـمـا لم يـبـصـروا بـه فـقـبـضـت قـبـضـة مـن اءثـر الرسول فنبذتها و كذلك سولت لى نفسى (96) قـال فـاذهـب فـإ ن لك فـى الحيوة اءن تقول لا مساس و إ ن لك موعدا لن تخلفه و انظر إ لى إ لهك الذى ظلت عليه عاكفا لنحرقنه ثم لننسفنه فى اليم نسفا (97) إ نما إ لهكم الله الذى لا إ له إ لا هو وسع كل شى ء علما (98)  
ترجمه : 92 - گفت : اى هارون ! چرا هنگامى كه ديدى آنها گمراه شدند. 93 - از من پيروى نكردى ؟! آيا فرمان مرا عصيان نمودى ؟! 94 - گـفـت : اى فـرزند مادرم ! ريش و سر مرا مگير!، من ترسيدم بگوئى تو ميان بنى - اسرائيل تفرقه انداختى و سفارش مرا به كار نبستى . 95 - (موسى رو به سامرى كرد و) گفت ، تو چرا اين كار كردى ، اى سامرى ؟! 96 - گـفـت : مـن چـيـزى ديـدم كـه آنـهـا نـديـدنـد، مـن قـسـمـتـى از آثـار رسـول (و فـرسـتـاده خـدا) را گـرفـتـم ، سپس آنرا افكندم ، و اين چنين نفس من مطلب را در نظرم جلوه داد! 97 - (مـوسـى ) گـفـت : بـرو كـه بـهـره تـو در زندگى دنيا اين است كه (هر كس با تو نزديك شود) خواهى گفت با من تماس نگير! و تو ميعادى (از عذاب خدا) دارى كه هرگز از آن تخلف نخواهى كرد، (اكنون ) بنگر به معبودت كه پيوسته آن را پرستش مى كردى و ببين ما آنرا نخست مى سوزانيم ، سپس ذرات آن را به دريا مى پاشيم !. 98 - مـعـبود شما تنها خداوندى است كه جز او معبودى نمى باشد، و علم او همه چيز را فرا گرفته . تفسير: سرنوشت دردناك سامرى ! بـه دنـبـال بـحـثـى كـه مـوسـى (عـليـهـالسـلام ) بـا بـنـى اسـرائيـل در نـكـوهـش شـديـد از گـوسـاله پـرسـتـى داشـت و در آيـات قبل خوانديم ، آيات مورد بحث نخست گفتگوى موسى (عليهالسلام ) را با برادرش هارون (عليهالسلام ) و سپس با سامرى را منعكس مى كند. نـخـسـت رو بـه بـرادرش هـارون كرده (گفت : اى هارون ! چرا هنگامى كه مشاهده كردى اين قـوم گـمـراه شـدنـد، از مـن پـيـروى نـنـمـودى )؟! (قال يا هارون ما منعك اذ رايتهم ضلوا الا تتبعن ). مـگـر هـنـگـامى كه مى خواستم به ميعادگاه بروم نگفتم جانشين من باش و در ميان اين جمعيت به اصلاح بپرداز و راه مفسدان را در پيش مگير. تو چرا با اين بت پرستان به مبارزه برنخاستى ؟ بـنـابـرايـن مـنـظـور از جـمـله (الا تـتـبـعـن ) اين است كه چرا از روش و سنت من در شدت عمل نسبت به بت پرستى پيروى نكردى . امـا ايـنـكـه بـعـضـى گفته اند منظور از اين جمله اين است كه چرا به همراه اقليتى كه بر توحيد ثابت قدم مانده بودند به دنبال من به كوه طور نيامدى ، بسيار بعيد به نظر مى رسد و با پاسخى كه هارون در آيات بعد مى گويد، چندان تناسب ندارد. سـپـس مـوسـى اضـافه كرد: (آيا تو در برابر فرمان من عصيان كردى )؟! (ا فعصيت امرى ). مـوسـى بـا شـدت و عـصبانيت هر چه تمام تر اين سخنان را با برادرش مى گفت و بر او فرياد مى زد، در حالى كه ريش و سر او را گرفته بود و مى كشيد. هارون كه ناراحتى شديد برادر را ديد، براى اينكه او را بر سر لطف آورد، و از التهاب او بكاهد و ضمنا عذر موجه خويش را در اين ماجرا بيان كند گفت : (فرزند مادرم ! ريش و سـر مـرا مـگـيـر، مـن فـكـر كـردم كه اگر به مبارزه برخيزم و درگيرى پيدا كنم تفرقه شـديـدى در مـيـان بـنـى اسـرائيـل مـى افـتد، و از اين ترسيدم كه تو به هنگام بازگشت بگوئى چرا در ميان بنى اسرائيل تفرقه افكندى و سفارش مرا در غياب من به كار نبستى ) (قـال يـا بـن ام لا تـاخـذ بـلحـيـتـى و لا بـراءسـى انـى خـشـيـت ان تقول فرقت بين بنى اسرائيل و لم ترقب قولى ). در حقيقت نظر هارون به همان سخنى است كه موسى به هنگام حركت به سوى ميعادگاه به او گفته بود كه محتواى آن ، دعوت به اصلاح است (سوره اعراف آيه 142). او مى خواهد بگويد من اگر اقدام به درگيرى مى كردم ، بر خلاف دستور تـو بـود، و حـق داشـتى مرا مؤ اخذه مى كردى . و به اين ترتيب هارون بى گناهى خود را اثـبـات كـرد، مخصوصا با توجه به جمله ديگرى كه در سوره اعراف آيه 150 آمده : ان القـوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى : (اين جمعيت نادان ، مرا در ضعف و اقليت قرار دادند و نزديك بود مرا بكشند) من بى گناهم ، بى گناه . در ايـنـجـا ايـن سؤ ال پيش مى آيد كه موسى (عليهالسلام ) و هارون (عليهالسلام ) بدون شـك هر دو پيامبر بودند و معصوم ، اين جر و بحث و عتاب و خطاب شديد، از ناحيه موسى و دفاعى كه هارون از خودش مى كند چگونه قابل توجيه است ؟ در پـاسـخ مـى تـوان گـفـت : كـه مـوسـى يـقـيـن داشت برادرش بى گناه است ، اما با اين عمل دو مطلب را مى خواست اثبات كند: نـخـست به بنى اسرائيل بفهماند كه گناه بسيار عظيمى مرتكب شده اند، گناهى كه حتى پـاى بـرادر موسى را كه خود پيامبرى عاليقدر بود به محكمه و دادگاه كشانده است ، آن هـم بـا آن شـدت عـمـل ، يـعـنـى مـسـاله بـه ايـن سـادگـى نـيـسـت كـه بـعـضـى از بـنـى اسـرائيـل پـنـداشـتـه انـد، انـحـراف از تـوحـيـد و بـازگـشت به شرك آنهم بعد از آنهمه تـعـليـمـات و ديـدن آنهمه معجزات و آثار عظمت حق ، اين كار باوركردنى نيست و بايد با قاطعيت هر چه بيشتر در برابر آن ايستاد. گـاه مـى شـود بـه هنگامى كه حادثه عظيمى رخ مى دهد، انسان دست مى برد و يقه خود را چـاك مـى زنـد و بـر سـر مـى زنـد، تا چه رسد به اينكه برادرش را مورد عتاب و خطاب قـرار دهـد، و بـدون شـك براى حفظ هدف و گذاردن اثر روانى در افراد منحرف ، و نشان دادن عـظـمـت گـنـاه بـه آنـهـا ايـن بـرنـامـه هـا، مؤ ثر است و قطعا هارون نيز در اين ماجرا كمال رضايت را داشته است . ديگر اينكه بى گناهى هارون با توضيحاتى كه مى دهد بر همگان ثابت شود و بعدا او را متهم به مسامحه در اداء رسالتش نمى كنند. بـعـد از پـايـان گـفـتـگـو بـا بـرادرش هارون و تبرئه او، به محاكمه سامرى پرداخت و (گـفـت : ايـن چه كارى بود كه تو انجام دادى و چه چيز انگيزه تو بود اى سامرى )؟! (قال فما خطبك يا سامرى ). او در پـاسـخ گـفـت : (مـن از مـطـالبـى آگـاه شـدم كـه آنـهـا نـديـدنـد و آگـاه نشدند) (قال بصرت بما لم يبصروا به ). (مـن چـيـزى از آثـار رسـول و فـرسـتـاده خدا را گرفتم ، و سپس آن را به دور افكندم و ايـنـچـنـيـن نـفـس مـن مـطـلب را در نـظـرم زيـنـت داد)! (فـقـبـضـت قـبـضـة مـن اثـر الرسول فنبذتها و كذلك سولت لى نفسى ). در اينكه : منظور سامرى از اين سخن چه بوده ؟ در ميان مفسران دو تفسير معروف است : نـخـسـت ايـنـكـه : مـقـصـودش آن اسـت كـه بـه هـنـگـام آمـدن لشـكر فرعون به كنار درياى نـيـل ، مـن جبرئيل را بر مركبى ديدم كه براى تشويق آن لشكر به ورود در جاده هاى خشك شـده دريـا در پـيـشـاپـيش آنها حركت مى كرد، قسمتى از خاك زير پاى او يا مركبش را بر گرفتم ، و براى امروز ذخيره كردم ، و آن را در درون گوساله طلائى افكندم و اين سر و صدا از بركت آن است ! تـفـسـيـر ديـگـر ايـنـكـه : مـن در آغـاز بـه قـسـمـتـى از آثـار ايـن رسـول پروردگار (موسى ) مؤ من شدم ، و سپس در آن ترديد كردم و آن را بدور افكندم ، و به سوى آئين بت پرستى گرايش نمودم ، و اين در نظر من جالب تر و زيباتر بود! طـبـق تـفـسـيـر اول ، (رسـول ) به معنى (جبرئيل ) است ، در حالى كه در تفسير دوم (رسول ) به معنى موسى است . (اثـر) در تـفـسير اول به معنى خاك زير پا است ، و در تفسير دوم به معنى بخشى از تعليمات است ، (نبذتها) در تفسير اول به معنى افكندن خاك در درون گـوسـاله است ، و در تفسير دوم به معنى رها كردن تعليمات موسى (عليهالسلام ) اسـت و بـالاخـره (بـصـرت بـه بـمـا لم يـبـصـروا بـه ) در تـفـسـيـر اول اشـاره بـه مـجـاهـده جـبـرئيـل است كه به صورت اسب سوارى آشكار شده بود (شايد بعضى ديگر هم او را ديدند، ولى نشناختند) ولى در تفسير دوم اشاره به اطلاعات خاصى در باره آئين موسى (عليهالسلام ) است . بـه هـر حـال هـر يك از اين دو تفسير، طرفدارانى دارد و داراى نقاط روشن و يا مبهم است ، ولى رويـهـمـرفـتـه تـفـسـيـر دوم از جهاتى بهتر به نظر مى رسد، بخصوص اينكه در حديثى در كتاب (احتجاج طبرسى ) مى خوانيم هنگامى كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) بـصره را فتح كرد، مردم اطراف او را گرفتند و در ميان آنها (حسن بصرى ) بود، و الواحـى بـا خـود آورده بـود كـه هـر سـخنى را امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى فرمود: فورا يادداشت مى كرد، امام با صداى بلند او را در ميان جمعيت مخاطب قرار داد و فرمود: چه مـى كنى ؟! عرض كرد آثار و سخنان شما را مى نويسم تا براى آيندگان بازگو كنم ، امـيـر مـؤ مـنـان فـرمـود: امـا ان لكـل قـوم سـامـريـا و هـذا سـامـرى هـذه الامـة ! انـه لا يـقـول لا مـسـاس و لكـنه يقول لا قتال : (بدانيد هر قوم و جمعيتى سامرى دارد، و اين مرد (حـسـن بـصرى ) سامرى اين امت است ! تنها تفاوتش با سامرى زمان موسى (عليهالسلام ) ايـن اسـت كـه هـر كـس بـه سـامـرى نـزديـك مـى شد مى گفت لا مساس (هيچ كس با من تماس نگيرد) ولى اين به مردم مى گويد لا قتال (يعنى نبايد جنگ كرد حتى با منحرفان ، اشاره بـه تـبـليـغـاتـى اسـت كـه حـسـن بـصـرى بـر ضـد جـنـگ جمل داشت ). از ايـن حـديـث چـنين استفاده مى شود كه سامرى نيز مرد منافقى بوده است كه با استفاده از پـاره اى مـطـالب حـق بـجـانب ، كوشش براى منحرف ساختن مردم داشته است و اين معنى با تفسير دوم مناسب تر مى باشد. روشـن اسـت كـه پـاسـخ و عـذر سـامـرى در بـرابـر سـؤ ال مـوسـى (عليهالسلام ) به هيچوجه قابل قبول نبود، لذا موسى فرمان محكوميت او را در اين دادگاه صادر كرد و سه دستور در باره او و گوساله اش داد: نـخست اينكه به او گفت : (بايد از ميان مردم دور شوى با كسى تماس نگيرى ، و بهره تـو در بـاقـيـمـانـده عمرت اين است كه هر كس به تو نزديك مى شود خواهى گفت : با من تـمـاس نـگـيـر!) (قـال فـاذهـب فـان لك فـى الحـيـوة ان تقول لا مساس ). و به اين ترتيب با يك فرمان قاطع سامرى را از جامعه طرد كرد و او را به انزواى مطلق كشانيد. بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد كه جمله (لا مساس ) اشاره به يكى از قوانين جزائى شـريـعـت مـوسـى (عـليـهالسلام ) است كه در باره بعضى افراد كه گناه سنگينى داشتند صادر مى شد، آن فرد به منزله موجودى كه از نظر پليد و نجس و ناپاك بود درمى آمد، احـدى بـا او تـمـاس نمى گرفت و او هم حق نداشت با كسى تماس بگيرد. سامرى بعد از اين ماجرا ناچار شد از ميان بنى اسرائيل و شهر و ديار بيرون رود، و در بيابانها متوارى گـردد، و ايـن اسـت جـزاى انـسـان جـاه طـلبـى كـه با بدعتهاى خود مى خواست ، گروه هاى عـظـيـمـى را مـنـحـرف سـاخته و دور خود جمع كند، او بايد ناكام شود و حتى يك نفر با او تـمـاس نـگـيـرد و بـراى ايـن گـونـه اشـخـاص ايـن طـرد مـطـلق و انـزواى كـامـل ، از مرگ و اعدام سخت تر است ، چرا كه او را به صورت يك موجود پليد و آلوده از همه جا مى رانند. بـعـضى از مفسران نيز گفته اند كه بعد از ثبوت جرم و خطاى بزرگ سامرى موسى در بـاره او نـفـرين كرد و خداوند او را به بيمارى مرموزى مبتلا ساخت كه تا زنده بود كسى نمى توانست با او تماس بگيرد و اگر كسى تماس مى گرفت ، گرفتار بيمارى مى شد. يا اينكه سامرى گرفتار يكنوع بيمارى روانى به صورت وسواس شديد و وحشت از هر انـسـانـى شـد، بـه طورى كه هر كس نزديك او مى شد فرياد مى زد (لا مساس ) (با من تماس نگيريد!). مـجـازات دوم سـامرى اين بود كه موسى (عليهالسلام ) كيفر او را در قيامت به او گوشزد كـرد و گـفـت (تـو وعده گاهى در پيش ‍ دارى - وعده عذاب دردناك الهى - كه هرگز از آن تخلف نخواهد شد) (و ان لك موعدا لن تخلفه ). سـومين برنامه اين بود كه موسى به سامرى گفت : (به اين معبودت كه پيوسته او را عـبـادت مـى كـردى نـگـاه كـن و بـبـيـن مـا آن را مى سوزانيم و سپس ذرات آن را به دريا مى پـاشيم ) (تا براى هميشه محو و نابود گردد) (و انظر الى الهك الذى ظلت عليه عاكفا لنحرقنه ثم لننسفنه فى اليم نسفا). در اينجا دو سؤ ال پيش مى آيد: نـخـسـت ايـنـكـه جـمـله (لنـحـرقـنـه ) (مـا آن را قـطـعـا مـى سـوزانـيـم ) دليـل بـر آن اسـت كـه گـوسـاله جـسـم قـابـل سـوخـتـن بوده و اين عقيده كسانى را كه مى گـويـنـد: گـوسـاله طـلائى نـبـود بـلكـه بـه خـاطـر خـاك پـاى جبرئيل تبديل به موجود زنده اى شده بود تاييد مى كند. در پـاسـخ مى گوئيم : ظاهر جمله (جسدا له خوار) آن است كه گوساله مجسمه بيجانى بود كه صدائى شبيه صداى گوساله (به طريقى كه قبلا گفتيم ) از آن بـرمـى خاست ، و اما مساله سوزاندن ممكن است به يكى از دو علت باشد، يكى اينكه ايـن مـجـسـمـه تـنها از طلا نبوده بلكه احتمالا چوب هم در آن به كار رفته و طلا پوششى براى آن بوده است . ديگر اينكه به فرض كه تمام آن هم از طلا بوده ، سوزاندن آن براى تحقير و توهين و از مـيـان بـردن شـكـل و ظـاهـر آن بـوده ، هـمـانـگـونـه كـه ايـن عمل در مورد مجسمه هاى فلزى پادشاهان جبار عصر ما تكرار شد! بـنـابـرايـن بـعـد از سـوزانـدن ، آن را بـا وسـائلى خرد كرده ، سپس ذراتش را به دريا ريختند. سـؤ ال ديـگـر ايـنكه : آيا ريختن اين همه طلا به دريا مجاز بوده ؟ و اسراف محسوب نمى شده ؟ پـاسـخ اينكه : گاهى براى يك هدف عالى و مهمتر مانند كوبيدن فكر بت - پرستى لازم مى شود كه با بتى اين چنين معامله شود مبادا ماده فساد در ميان مردم بماند، و باز هم براى بعضى وسوسه انگيز باشد. بـعـبـارت روشـنـتـر اگـر مـوسى (عليهالسلام ) طلاهائى كه در ساختن گوساله به كار رفـتـه بـود، بـاقى مى گذارد، و يا فى المثل در ميان مردم تقسيم مى كرد، باز ممكن بود روزى افـراد جـاهـل و نادان به نظر قداست به آن نگاه كنند و خاطره گوساله پرستى از نو در آنها زنده شود، در اينجا مى بايست اين ماده گرانقيمت را فداى حفظ اعتقاد مردم نمود و راهـى جـز ايـن نبود، و به اين ترتيب موسى با روش فوق العاده قاطعى كه هم نسبت به سـامـرى و هـم نـسـبت به گوساله اش در پيش گرفت توانست غائله گوساله پرستى را بـرچـيـنـد و آثـار روانـى آن را از مـغزها جاروب كند، بعدا نيز خواهيم ديد كه با برخورد قـاطـعـى كـه بـا گـوسـاله پـرسـتـان داشـت چـنـان در مـغـزهـاى بـنـى اسرائيل نفوذ كرد كه هرگز در آينده به دنبال چنين خطوط انحرافى نروند. و در آخـريـن جـمـله موسى ، با تاكيد فراوان روى مساله توحيد، حاكميت خط الله را مشخص كـرد و چـنـيـن گفت : (معبود شما تنها الله است ، همان خدائى كه معبودى جز او نيست ، همان خـدائى كـه عـلمـش هـمـه چـيـز را فـرا گـرفته ) (انما الهكم الله الذى لا اله الا هو وسع كل شى ء علما). نـه هـمـچون بتهاى ساختگى كه نه سخنى مى شنوند، نه پاسخى مى گويند، نه مشكلى مى گشايند و نه زيانى را دفع مى كنند. در واقـع جـمـله (وسـع كـل شـى ء) عـلمـا در مـقـابـل تـوصـيـفـى اسـت كـه در چـنـد آيـه قبل در باره گوساله و نادانى و ناتوانى آن بيان شده بود. نكته ها: 1 - در برابر حوادث سخت ، بايد سخت ايستاد روش مـوسـى (عـليـهـالسـلام ) در بـرابـر انـحـراف گـوسـاله پـرسـتـى بـنـى اسرائيل ، روشى است قابل اقتباس براى هر زمان و هر مكان در زمينه مبارزه با انحرافات سخت و پيچيده . اگـر مـوسـى (عـليـهـالسـلام ) مـى خـواسـت تـنـهـا بـا انـدرز و مـوعـظـه و مـقـدارى اسـتـدلال ، جـلو صـدهـا هزار گوساله پرست بايستد مسلما كارى از پيش نمى برد، او مى بـايـسـت در ايـنـجـا در بـرابـر سـه جـريـان ، قـاطـعـانـه بـايـسـتـد، در مقابل برادرش ، در مقابل سامرى و در مـقابل گوساله پرستان ، اول از (برادرش ) شروع كرد، محاسن او را گرفته و كـشـيـد و بـر سـر او فـريـاد زد و در حـقـيـقـت مـحـكـمـه اى بـراى او تـشـكـيـل داد (هـر چند سرانجام بى گناهى او بر مردم ثابت شد) تا ديگران حساب خود را برسند. سـپـس بـه سـراغ عـامـل اصـلى تـوطئه يعنى (سامرى ) رفت ، او را به چنان مجازاتى مـحـكـوم نـمـود كـه از كـشـتـن بـدتـر بـود، طـرد از جـامـعـه ، و مـنـزوى سـاخـتـن او و تـبديل او به يك وجود نجس و آلوده كه همگان بايد از او فاصله بگيرند و تهديد او به مجازات دردناك پروردگار . بعد به سراغ گوساله پرستان بنى اسرائيل آمد و به آنها حالى كرد كه اين گناه شما بـه قدرى بزرگ است كه براى توبه كردن از آن راهى جز اين نيست كه شمشير در ميان خـود بـگـذاريـد و گروهى با دست يكديگر كشته شوند، و اين خونهاى كثيف از كالبد اين جـامـعـه بـيـرون ريزد و به اين ترتيب جمعى از گنهكاران بدست خودشان اعدام شوند تا بـراى هميشه اين فكر انحرافى خطرناك از مغز آنها بيرون رود كه شرح اين ماجرا را در جـلد اول ذيـل آيـات 51 تـا 54 سـوره بقره تحت عنوان (يك توبه بى سابقه ) بيان كرده ايم . و بـه ايـن تـرتيب نخست به سراغ رهبر جمعيت رفت تا ببيند او قصورى در كار خود كرده يـا نـه و بـعـد از ثـبـوت بـرائت او، به سراغ عامل فساد، و سپس به سراغ طرفداران و هواخواهان فساد رفت . 2 - سامرى كيست ؟ اصـل لفـظ (سـامـرى ) در زبـان عـبـرى ، (شـمـرى ) اسـت ، و از آنـجـا كـه مـعـمـول اسـت هـنـگـامى كه الفاظ عبرى به لباس عربى در مى آيند حرف (شين ) به حرف (سين ) تبديل مى گردد، چنانكه (موشى ) به (موسى ) و (يشوع ) به (يـسـوع ) تـبديل مى گردد، بنابراين سامرى نيز منسوب به (شمرون ) بوده ، و شمرون فرزند يشاكر چهارمين نسل يعقوب است . و از اينجا روشن مى شود خرده گيرى بعضى از مسيحيان به قرآن مجيد كه قرآن شخصى را كـه در زمـان مـوسـى مـى زيـسته و سردمدار گوساله پرستى شد، سامرى منسوب به شـهـر سـامـره مـعـرفـى كـرده در صورتى كه سامره در آن زمان اصلا وجود نداشت ، بى اساس است زيرا چنانكه گفتيم سامرى منسوب به شمرون است نه سامره . بـه هـر حـال سـامـرى مـرد خـودخـواه و مـنـحـرف و در عـيـن حـال بـاهـوشـى بـود كـه بـا جـرات و مـهـارت مـخـصوصى با استفاده از نقاط ضعف بنى اسـرائيـل تـوانـست چنان فتنه عظيمى كه سبب گرايش اكثريت قاطع به بت پرستى بود ايجاد كند و چنانكه ديديم كيفر اين خودخواهى و فتنه انگيزى خود را نيز در همين دنيا ديد

 

موضوعي 6- داستان حضرت موسي عليه السلام شماره 3


آيه و ترجمه
فأ لقى السحرة سجدا قالوا ءامنا برب هرون و موسى (70) قـال ءامـنـتـم له قـبـل اءن ءاذن لكـم إ نه لكبيركم الذى علمكم السحر فلا قطعن اءيديكم و اءرجلكم من خلف و لا صلبنكم فى جذوع النخل و لتعلمن اءينا اءشد عذابا و اءبقى (71) قالوا لن نؤ ثرك على ما جاءنا من البينت و الذى فطرنا فاقض ما اءنت قاض إ نما تقضى هذه الحيوة الدنيا (72) إ نا ءامنا بربنا ليغفر لنا خطينا و ما اءكرهتنا عليه من السحر و الله خير و اءبقى (73) إ نه من يأ ت ربه مجرما فإ ن له جهنم لا يموت فيها و لا يحيى (74) و من يأ ته مؤ منا قد عمل الصلحت فأ ولئك لهم الدرجت العلى (75) جنت عدن تجرى من تحتها الا نهر خلدين فيها و ذلك جزاء (76)  
ترجمه : 70 - (موسى عصاى خود را افكند، و آنچه را كه آنها ساخته بودند بلعيد) ساحران همگى به سجده افتادند و گفتند: ما به پروردگار موسى و هارون ايمان آورديم !! 71 - (فـرعـون ) گـفـت آيـا پـيـش از آنـكـه بـه شما اذن دهم به او ايمان آورديد؟! مسلما او بـزرگ شـماست كه سحر به شما آموخته ، بيقين دست و پاهاى شما را بطور مختلف قطع مى كنم و بر فراز شاخه هاى نخل به دار مى آويزم ، و خواهيد دانست كداميك از ما مجازاتش دردناكتر و پايدارتر است ! 72 - گـفـتـنـد بـه خـدائى كـه مـا را آفـريـده مـا تـو را هـرگـز بـر دلائل روشنى كه به ما رسيده مقدم نخواهيم داشت ، هر حكمى ميخواهى بكن كه تنها ميتوانى در اين زندگى دنيا داورى كنى . 73 - مـا بـه پـروردگـارمـان ايـمـان آورديـم تـا گـنـاهـان مـا و آنـچـه را از سـحـر بر ما تحميل كردى ببخشد، و خدا بهتر و باقيتر است . 74 - هر كس مجرم در محضر پروردگارش حاضر شود آتش دوزخ براى اوست ، كه نه در آن ميميرد و نه زنده مى شود! 75 - و هـر كـس مـؤ من باشد و عمل صالح انجام داده باشد در محضر او حاضر شود درجات عالى براى اوست . 76 - بـاغهاى جاويدان بهشت كه نهرها از زير درختانش جارى است هميشه در آن خواهند بود و اينست پاداش كسى كه خود را پاك كند! تفسير: پيروزى عظيم موسى (عليهالسلام ) در آيات گذشته به اينجا رسيديم كه موسى مامور شد عصاى خود را بيفكند تا دستگاه سحر ساحران را نابود سازد. در آيات مورد بحث اين مساله تعقيب شده ، منتها جمله هائى كه روشن بوده است حذف گرديده (مـوسـى عـصـاى خـود را افكند، عصا تبديل به مار عظيمى شد و تمام اسباب و آلات سحر سـاحـران را بـلعـيـد، غـوغـا و ولولهـاى در تـمـام جمعيت افتاد فرعون ، سخت متوحش شد، و اطرافيانش دهانهاشان از تعجب باز ماند. ساحران كه تا آن زمان با چنين صحنهاى روبرو نشده بودند و به خوبى سحر را از غير سـحـر مـيشناختند، يقين كردند كه اين امر ، چيزى جز معجزه الهى نيست ، و اين مرد فرستاده خـدا اسـت كـه آنـهـا را دعـوت بـه سـوى پـروردگـارشـان مـى كـنـد، طـوفـانـى در دل آنـهـا بـه وجود آمد و انقلاب عظيمى در روحشان پديدار گشت ). اكنون دنباله سخن را از زبان آيات ميشنويم : (سـاحـران هـمـگـى بـه سـجـده افتادند و گفتند: ما به پروردگار هارون و موسى ايمان آورديم ) (فالقى السحرة سجدا قالوا آمنا برب هارون و موسى ). تعبير به (القى ) (با استفاده از فعل مـجـهـول ) گويا اشاره به اين است كه آنچنان مجذوب موسى و تحت تاثير معجزه او واقع شدند كه گوئى بياختيار به سجده افتادند. ايـن نـكـتـه نيز قابل توجه است كه تنها قناعت به ايمان آوردن نكردند، بلكه وظيفه خود ديـدنـد كـه ايـن ايـمـان را بـه صـورت روشـنى و با جمله هائى كه هيچگونه ابهام در آن نـباشد، يعنى با تاكيد به پروردگار موسى و هارون اظهار دارند، تا اگر كسانى بر اثـر كـار آنـهـا گـمـراه شده اند بازگردند و از اين نظر مسئوليتى بر دوش آنها باقى نماند! بـديـهـى اسـت كـه ايـن عـمـل سـاحران ، ضربه سنگينى بر پيكر فرعون و حكومت جبار و خودكامه و بيدادگرش وارد ساخت ، و تمام اركان آن را به لرزه درآورد، چـرا كـه مـدتـهـا در سـرتـاسـر مصر روى اين مساله تبليغ شده بود، و ساحران را از هر گـوشـه و كـنـار گـردآورى كـرده بـودنـد، و هـر گـونـه پـاداش و امتيازى براى آنها در صورت پيروزى قائل شده بود. امـا الان مـشـاهـده مـى كـنـد كه همانها كه در صف اول مبارزه بودند يكباره تسليم دشمن ، نه تـسـليـم ، بـلكـه مـدافع سرسخت او شدند، و اين مسالهاى بود كه هرگز براى فرعون قابل پيشبينى نبود، و بدون شك گروهى از مردم نيز به پيروى از ساحران به موسى و آئينش دل بستند. لذا فرعون ، چارهاى جز اين نديد كه با داد و فرياد و تهديدهاى غليظ و شديد تهمانده حيثيتى را كه نداشت ، جمع و جور كند، رو به سوى ساحران كرد و گفت : آيا پيش از آنكه بـه شـمـا اذن دهـم بـه او ايـمـان آورديـد؟! (قـال آمـنـتـم له قبل ان آذن لكم ). ايـن جـبـار مـسـتكبر، نه تنها مدعى بود كه بر جسم و جان مردم ، حكومت دارد بلكه ميخواست بـگـويد قلب شما هم در اختيار من و متعلق به من است ، و بايد با اجازه من تصميم بگيرد، اين همان كارى است كه همه فرعونها در هر عصر و زمان ، طرفدار آنند. بـعـضـى مـانـنـد فـرعـون مـصـر، نـاشـيانه به هنگام دستپاچگى بر زبان جارى ميكنند، و بـعـضـى مـرمـوزانه و با استفاده از وسائل تبليغاتى و ارتباط جمعى و انواع سانسورها عـمـلا ايـن حـق را بـراى خـود قـائلنـد و مـعـتـقـدنـد نـبـايـد بـه مـردم اجـازه انـديـشـيـدن مـسـتـقـل داد، بـلكـه حـتـى گـاهـى به نام آزادى انديشه ، بايد اين سلب آزادى را بر مردم تحميل كرد. به هر حال فرعون به اين قناعت نكرد، فورا وصلهاى به دامان ساحران چسبانيد و آنها را مـتـهـم كـرد و گـفـت : او بـزرگ شما است ، او كسى است كه سحر به شما آموخته ، و تمام اينها توطئه است با نقشه قبلى !! (انه لكبيركم الذى علمكم السحر). بـدون شـك فـرعـون ميدانست و يقين داشت اين سخن دروغ است ، و اساسا چنين توطئه اى كه سرتاسر مصر را فراگيرد و ماموران مخفى و جاسوسان او از آن بيخبر بمانند امكانپذير نـيـسـت ، اصولا فرعون موسى را در آغوش خود پرورش داده بود و غيبت او از مصر برايش مـسـلم بـود، اگـر او بـزرگ ساحران مصر بود همه جا به اين عنوان معروف ميشد، و چيزى نبود كه بتوان آن را مخفى كرد. ولى ميدانيم قلدرها و زورگويان ، وقتى موقعيت نامشروع خود را در خطر ببينند از هيچ دروغ و تهمتى باك ندارند. تازه به اين نيز قناعت نكرد و ساحران را با شديدترين لحنى ، تهديد به مرگ نمود و گفت : (سوگند ياد مى كنم كه دست و پاهاى شما را به طور مختلف قطع مى كنم ، و بر فراز شاخه هاى بلند نخل به دار مى آويزم ، تا بدانيد مجازات من دردناكتر و پايدارتر اسـت يا مجازات خداى موسى و هارون ) (فلا قطعن ايديكم و ارجلكم من خلاف و لاصلبنكم فـى جـذوع النـخـل و لتـعلمن اينا اشد عذابا و ابقى ). در حقيقت جمله اينا اشد عذابا اشاره بـه تـهـديـدى اسـت كـه مـوسـى قـبـلا كـرده بـود و مـخـصـوصـا بـه سـاحـران قـبـل از ايـن مـاجـرا گـوشـزد كـرد كـه اگـر شما بر خدا دروغ ببنديد، شما را با عذاب و مجازات خود ريشه كن خواهد كرد. تعبير به (من خلاف ) (دست و پاى شما را بطور مختلف قطع مى كنم ) اشاره به آنست كـه دسـت راسـت بـا پـاى چپ يا به عكس ، و شايد انتخاب اين نوع شكنجه براى ساحران به خاطر اين بوده است كه با اين وضع انسان ديرتر مى ميرد يعنى خونريزى كندتر انجام ميگيرد و شكنجه بيشترى خواهند ديد، بعلاوه گويا ميخواهد بگويد هر دو سمت بدن شما را ناقص ‍ مى كنم . و امـا تـهديد به اينكه شما را بر درختان نخل به دار مى آويزم شايد به خاطر اين بوده اسـت كـه ايـن درخـتان از بلندترين درختانند و همه كس از دور و نزديك كسى را كه به آن آويخته باشد ميبيند. ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل مـلاحـظـه اسـت كـه در عـرف آن زمـان دارزدن آنـچنان كه در عرف ما مـعـمـول اسـت نـبـوده ، طـناب دار را به گردن شخصى كه ميخواستند او را دار بزنند نمى انداختند، بلكه به دستها يا شانه ها ميبستند، تا زجركش شود. امـا بـبـيـنـيم عكس العمل ساحران در برابر اين تهديدهاى شديد فرعون چه بود؟ آنها نه تـنـهـا مـرعـوب نـشـدنـد و جا نخوردند، و از ميدان بيرون نرفتند، بلكه حضور خود را در صـحـنـه بـطـور قـاطـعـترى ثابت كردند و گفتند: به خدائى كه ما را آفريده است كه ما هـرگـز تـو را بر اين دلائل روشنى كه به سراغ ما آمده مقدم نخواهيم داشت (قالوا لن نؤ ثرك على ما جائنا من البينات و الذى فطرنا). (تو هر حكمى ميخواهى بكن ) (فاقض ما انت قاض ). امـا بدان تو تنها ميتوانى در زندگى اين دنيا قضاوت كنى (ولى در آخرت ما پيروزيم و تو گرفتار و مبتلا به شديدترين كيفرها) (انما تقضى هذه الحياة الدنيا). و به اين ترتيب آنها سه جمله كوبنده در برابر فرعون بيان كردند: نخست اينكه مطمئن بـاش مـا آن هـدايـتـى را كـه يـافـتـهـايـم با هيچ چيز معاوضه نخواهيم كرد ديگر اينكه از تـهـديـدهايت ابدا هراسى نداريم ، و سوم اينكه قلمرو حكومت و فعاليت تو همين چهار روز دنيا است . سـپس افزودند: اگر ميبينى ما به پروردگارمان ايمان آوره ايم براى آنست كه گناهان ما را بـبـخشد (ما با سحر و ساحرى مرتكب گناهان بسيارى شدهايم ) (انا آمنا بربنا ليغفر لنا خطايانا). و هـمـچـنـيـن (مـا را در بـرابـر ايـن گـنـاه بـزرگ كـه تـو بـر مـا تحميل كردى (سحر در برابر پيامبر خدا) مشمول رحمتش گرداند و خدا از همه چيز بهتر و باقيتر است (و ما اكرهتنا عليه من السحر و الله خير و ابقى ). خـلاصـه ايـنـكـه هدف ما پاك شدن از گناهان گذشته از جمله مبارزه با پيامبر راستين خدا است ، ما از اين طريق ميخواهيم به سعادت جاويدان برسيم ، ولى تو ما را تهديد به مرگ اين دنيا ميكنى ، ما اين ضرر كم را در مقابل آن خير عظيم پذيرا هستيم !. در ايـنـجـا سـؤ الى پـيـش مـى آيـد و آن ايـنـكـه ظـاهـرا سـاحـران بـا ميل خودشان به اين ميدان گام نهادند، هر چند فرعون وعده هاى فراوانى به آنها داده بود، چگونه در آيه فوق تعبير به (اكراه ) شده است ؟ در پـاسـخ مـيـگوئيم : هيچ دليلى در دست نيست كه ساحران از آغاز مجبور به پذيرش اين دعـوت نبودند، بلكه ظاهر جمله ياتوك بكل ساحر عليم (ماموران بايد بروند و هر ساحر آگاهى را بياورند) (اعراف - 112) اين است كه ساحران آگاه ملزم به پذيرش ‍ بودند، و البته در شرائط حكومت استبدادى و خودكامه فرعونى نيز اين معنى كاملا طبيعى به نظر مـيـرسـد كـه در مـسـيـر منويات خود، افراد را به اجبار حركت دهند، و اما قرار دادن جايزه و امـثـال آن بـراى تـشـويـق آنـهـا هـيچ منافاتى با اين معنى ندارد، چرا كه بسيار ديدهايم ، حـكـومـتـهـاى زورگـوى ستمگر در كنار توسل به زور، از تشويقهاى مادى نيز استفاده مى كنند. ايـن احتمال نيز داده شده است كه در اولين برخورد ساحران با موسى (عليهالسلام ) روى قـرائنـى بـر آنـهـا روشـن شـد كـه مـوسـى (عـليـهـالسـلام ) حـق اسـت ، يـا لااقل در شك و ترديد فـرو رفتند و به همين دليل در ميان آنها بگومگو برخواست چنانكه در آيه 62 همين سوره خوانديم (فتنازعوا امرهم بينهم ). فرعون و دستگاهش از اين ماجرا آگاه شدند و آنها را به ادامه مبارزه مجبور ساختند. سـاحـران سـپـس چنين ادامه دادند اگر ما ايمان آوره ايم دليلش روشن است (چرا كه هر كس بـيـايـمان و گنهكار در محضر پروردگار در قيامت بيايد آتش سوزان دوزخ براى او است ) (انه من يات ربه مجرما فان له نار جهنم ). و مصيبت بزرگ او در دوزخ اين است كه (نه ميميرد و نه زنده مى شود) (لا يموت فيها و لا يحيى ). بـلكـه دائمـا در مـيـان مـرگ و زنـدگـى دسـت و پـا مـيـزنـد، حـيـاتـى كه از مرگ تلختر و مشقتبارتر است . (و هـر كـس در آن مـحـضـر بـزرگ ، بـا ايـمـان و عـمـل صـالح ، وارد شـود، درجـات عـالى در انـتـظـار او اسـت ) (و مـن يـاتـه مـؤ مـنـا قـد عمل الصالحات فاولئك لهم الدرجات العلى ). (بـهـشـتـهـاى جـاويـدانـى كـه نـهرها از زير درختانش جارى است ، و جاودانه در آن خواهند ماند) (جنات عدن تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها). (و اين است پاداش كسى كه با ايمان و اطاعت پروردگار خود را پاك و پاكيزه كند) (و ذلك جزاء من تزكى ). در ايـنـكه سه آيه اخير، دنباله گفتار ساحران در برابر فرعون است يا جمله هاى مستقلى اسـت از نـاحـيـه خـداونـد كـه در ايـنـجا به عنوان تكميل سخنان آنها بيان فرموده ، در ميان مفسران گفتگو است . گـروهى آن را دنباله كلام ساحران ميدانند و شايد شروع با انه كه در واقع براى بيان علت است ، اين نظر را تاءييد مى كند. امـا شـرح و بسطى كه در اين آيات سهگانه پيرامون سرنوشت مؤ منان صالح و كافران مـجـرم بـيـان شـده و بـا جـمـله و ذلك جـزاء مـن تـزكـى (ايـن اسـت پـاداش كـسى كه پاكى برگزيند) پايان مييابد، و نيز اوصافى كه براى بهشت و دوزخ در آن آمده ، نظر دوم را تـايـيـد مـى كـنـد كه اينها از كلام خدا است ، زيرا ساحران بايد در اين مدت كوتاه ، سهم وافـرى از آگـاهى و علوم الهى پيدا كرده باشند كه بتوانند اين چنين قاطع و آگاهانه در باره بهشت و دوزخ و سرنوشت مؤ منان و مجرمان قضاوت كنند. مـگـر ايـنـكـه بـگـوئيم خداوند اين سخنان پرمحتوا را - به خاطر ايمانشان بر زبان آنها جـارى سـاخـت ، هـر چـنـد از نـظـر تربيت الهى و نتيجه براى ما هيچ تفاوتى نمى كند كه خداوند فرموده باشد يا مؤ منان تعليم يافته از ناحيه خدا، به خصوص اينكه قرآن همه را با لحن موافق نقل مى كند. نكته ها: 1 - علم سرچشمه ايمان و انقلاب است مهمترين مسالهاى كه در آيات فوق به چشم ميخورد دگرگونى عميق و سريع ساحران در برابر موسى است ، آنها به هنگامى كه در برابر موسى ، قرار گرفتند دشمن سرسخت او بـودنـد، امـا با مشاهده نخستين معجزه موسى ، چنان تكان خوردند و بيدار شدند و تغيير مـسـيـر دادنـد كـه همگان در تعجب فرو رفتند. اين تغيير مسير سريع و فورى از كفر به ايـمـان ، و از انـحـراف بـه درسـتى و استقامت ، و از كژى به راستى ، و از ظلمت به نور، چنان همه را غافلگير ساخت كه شايد براى فرعون هم ، باوركردنى نبود، و لذا كوشيد آن را به يك توطئه حـسـاب شـده قـبـلى ، نسبت دهد در حالى كه خودش هم ميدانست اين نسبت دروغ است . چه عاملى سـبـب ايـن دگـرگـونى عميق و سريع شد؟ چه عاملى نور ايمان را آنچنان نيرومند در قلب آنـها تابانيد كه حتى حاضر شدند تمام وجود و هستى خود را بر سر اين كار بگذارند - و طـبـق نـقـل تـاريـخ - گـذاردنـد، چـرا كـه فـرعـون بـه تـهـديـد خـود جـامـه عمل پوشانيد و آنها را به طرز وحشيانه اى شهيد كرد. آيـا عـامـلى جز علم و آگاهى در اينجا سراغ داريم ؟ آنها چون به فنون و رموز سحر آشنا بـودنـد، و به روشنى دريافتند كه برنامه موسى ، سحر نيست بلكه معجزه الهى است ، ايـنـچنين شجاعانه و قاطعانه تغيير مسير دادند، و از اينجا به خوبى درمييابيم كه براى دگرگون ساختن افراد يا جامعه هاى منحرف و به وجود آوردن يك انقلاب سريع و راستين بايد قبل از هر چيز به آنها آگاهى داد. 2 - ما تو را بر بينات مقدم نمى داريم جـالب ايـنـكـه آنـها منطقيترين تعبير را در برابر فرعون بيمنطق ، انتخاب كردند، نخست گـفتند: ما دلائل روشن آشكارى بر حقانيت موسى و دعوت الهيش يافتهايم ، و ما هيچ چيز را بر اين دلائل روشن مقدم نخواهيم شمرد، و بعد با جمله و الذى فطرنا سوگند به خدائى كـه ما را آفريده اين مطلب را تاكيد كردند كه خود اين تعبير با توجه به كلمه فطرنا گـويـا اشـاره بـه فـطـرت تـوحـيـدى آنـهـا است ، يعنى ما هم از درون جان نور توحيد را مـينگريم ، هم از دليل عقل ، با اين دلائل آشكار، چگونه ميتوانيم اين راه راست را رها كرده و به كج راه هاى تو گام نهيم ؟! تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه نـيـز لازم است كه جمعى از مفسران جمله و الذى فطرنا را سوگند نـگـرفـتـه انـد بـلكـه آن را عـطف بر ما (جائنا من البينات ) ميدانند، و بنابراين معنى مـجـمـوع جـمـله چـنـيـن مـى شـود: (مـا هـرگـز تـو را بـر ايـن دلائل روشن و بر خدائى كه ما را آفريده است مقدم نخواهيم شمرد). ولى تفسير اول صحيحتر به نظر ميرسد، چون عطف اين دو بر يكديگر چندان مناسب نيست . (دقت كنيد) 3 - (مجرم )، كيست ؟ با توجه به آيات فوق كه مى گويد: (هر كسى ، مجرم وارد صحنه محشر شود، براى او آتـش دوزخ اسـت كـه ظـاهـر آن جـاودانـگـى عـذاب مـيـبـاشـد، ايـن سـؤ ال پيش مى آيد كه مگر هر مجرمى چنين سرنوشتى دارد؟ ولى بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه در آيـه بـعـد كـه نـقـطـه مـقـابل آن را بيان مى كند كلمه (مؤ من ) آمده است روشن مى شود كه منظور از (مجرم ) در ايـنـجـا، كـافـر اسـت ، بـه علاوه استعمال اين كلمه به معنى كافر در بسيارى از آيات قرآن نيز ديده مى شود. مثلا در مورد قوم لوط كه هرگز به پيامبرشان ايمان نياوردند ميخوانيم : و امطرنا عليهم مـطـرا فـانـظـر كـيـف كان عاقبة المجرمين : (ما بارانى از سنگ بر آنها فرستاديم ، ببين پايان كار مجرمان به كجا رسيد)؟ (اعراف - 84). و در سـوره فـرقـان آيـه 31 مـيـخـوانـيـم : و كـذلك جـعـلنـا لكـل نـبـى عـدوا مـن المجرمين : (ما براى هر پيامبرى دشمنانى از مجرمان (كافران ) قرار داديم ). 4 - جبر محيط افسانه است ؟ سرگذشت ساحران در آيات فوق نشان داد كه مساله جبر محيط يك دروغ بيش نيست ، انسان فاعل مختار است و صاحب آزادى اراده ، هر زمان تصميم بگيرد ميتواند مسير خود را از باطل به سوى حق تغيير دهد، هر چند تمام مردم محيط او غرق در گـنـاه و گـرفتار انحراف باشند، ساحرانى كه ساليان دراز در آن محيط شرك آلود، خـود مـرتـكـب شـرك آميزترين اعمال ميشدند به هنگامى كه تصميم گرفتند، حق را پذيرا شـونـد و در راه آن عـاشـقـانه ايستادگى كنند، از هيچ تهديدى نترسيدند، و به هدف خود نـائل شـدنـد، و بـه گـفـتـه مـفـسـر بـزرگ مـرحـوم طـبـرسـى كـانـوا اول النهار كفارا سحرة و آخر النهار شهداء بررة !: صبحگاهان كافر بودند و ساحر، اما شامگاهان شهيدان نيكوكار راه حق ! و نيز از اينجا به خوبى روشن مى شود كه افسانه هاى ماديها و مخصوصا ماركسيستها در زمـيـنـه پـيـدايـش مـذهـب تـا چـه انـدازه سـسـت و بـيـپـايـه اسـت ، آنـهـا عـامـل هـر حـركـتى را مسائل اقتصادى ميدانند در حالى كه در اينجا كاملا بر عكس بود زيرا سـاحـران در آغـاز بـه خـاطـر فشار دستگاه فرعون از يكسو، و تشويقهاى اقتصادى او از سـوئى ديـگـر در مـيدان مبارزه با حق گام نهادند، ولى ايمان به الله همه اينها را از بين بـرد، هم مال و مقامى را كه فرعون به آنها وعده داده بود بر پاى ايمان خود ريختند و هم جان عزيز خويش را بر سر اين عشق نهادند! آيه و ترجمه
و لقد اءوحينا إ لى موسى اءن اءسر بعبادى فاضرب لهم طريقا فى البحر يبسا لا تخف دركا و لا تخشى (77) فأ تبعهم فرعون بجنوده فغشيهم من اليم ما غشيهم (78)و اءضل فرعون قومه و ما هدى (79)  
ترجمه : 77 - مـا بـه مـوسـى وحـى فـرسـتـاديم كه بندگانم را شبانه (از مصر) با خود ببر، و براى آنها راهى خشك در دريا بگشا كه نه از تعقيب (فرعونيان ) خواهى ترسيد، و نه از غرق شدن در دريا! 78 - (بـه ايـن تـرتـيـب ) فـرعـون بـا لشـگـريـانـش آنـهـا را دنـبـال كـردنـد، و دريـا آنـان را (در مـيـان امـواج خـروشـان خـود) بـطـور كامل پوشانيد! 79 - و فرعون قوم خود را گمراه ساخت ، و هرگز هدايت نكرد! تفسير: نجات بنى اسرائيل و غرق فرعونيان بـعـد از مـاجـراى مـبارزه موسى با ساحران و پيروزى قاطع و چشمگيرش بر آنها و ايمان آوردن آن جـمـعـيـت عـظـيـم ، مـوسى و آئين او رسما وارد افكار مردم مصر شد، هر چند اكثريت (قـبـطـيـان ) آن را نـپـذيـرفـتـنـد، ولى هـمـيـشـه بـراى آنـهـا يـك مـسـاله بـود، و بـنى اسرائيل تحت رهبرى موسى ، به اتفاق اقليتى از مصريان ، به طور دائم با فرعونيان درگير بودند. سالها بر اين منوال گذشت و حوادث تلخ و شيرينى روى داد، كه قرآن بخشهائى از آن را در سوره اعراف از آيه 127 به بعد آورده است . آيـات مـورد بـحـث بـه آخـريـن فـراز از ايـن مـاجـراهـا يـعـنـى بـرنـامـه خـروج بـنـى اسرائيل از مصر، اشاره كرده ميفرمايد: (ما به موسى ، وحى فرستاديم كه بندگانم را شبانه از مصر بيرون ببر) (و لقد اوحينا الى موسى ان اسر بعبادى ). بـنـى اسـرائيـل آمـاده حـركت به سوى سرزمين موعود (فلسطين ) شدند، اما هنگامى كه به كرانه هاى نيل رسيدند فرعونيان ، آگاه گشتند و فرعون با لشگرى عظيم آنها را تعقيب كـرد، آنـهـا خـود را در مـحـاصـره دريـا و دشـمـن ديـدنـد، از يـك سـو رود عـظـيـم نيل ، از سوى ديگر دشمن نيرومند خونخوار و خشمگين ! امـا خـدا كـه مـيـخـواسـت ايـن جـمـعـيـت سـتـم كـشـيـده مـحـروم و بـا ايـمـان را از چنگال ظالمان رهائى بخشد، و ستمگران را به ديار فنا بفرستد. بـه مـوسـى چـنـيـن دسـتـور داد: (راهى خشك براى آنها، در دريا بگشا!) (فاضرب لهم طريقا فى البحر يبسا). راهى كه هر گاه در آن گام بگذارى (نه از تعقيب فرعونيان ميترسى ، نه از غرق شدن در دريا) (لا تخاف دركا و لا تخشى ). جـالب اينكه : نه تنها راه گشوده شد، بلكه اين راه ، به فرمان خدا، راه خشكى بود، با اينكه معمولا چنين است كه اگر آب رودخانه يا دريا كنار برود باز اعماق آن تا مدتها غير قابل عبور است . (راغب ) در (مفردات ) مى گويد: (درك ) (بر وزن مرگ ) به معنى پائينترين عمق دريـا اسـت ، و بـه طـنـابى كه متصل به طناب ديگرى ميكنند تا به آب برسد (درك ) (بـر وزن محك ) گفته مى شود، و همچنين به خساراتى كه دامنگير انسان مى شود، درك مى گـويـنـد، (دركـات نـار) در بـرابـر درجـات جـنـت بـه مـعـنـى مراحل پائين دوزخ است . ولى بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه (طـبـق آيـه 61 سـوره شـعـراء) بـنـى اسـرائيـل بـه هـنـگـامـى كـه از آمـدن لشـگـر فـرعون با خبر شدند به موسى گفتند: انا لمدركون : ما در چـنـگال فرعونيان گرفتار شديم به نظر ميرسد كه منظور از درك در آيه مورد بحث آنـسـت كـه شـما چنين گرفتارى پيدا نخواهيد كرد، و منظور از لا تخشى آنست كه خطرى از ناحيه دريا نيز شما را تهديد نمى كند. و بـه ايـن تـرتـيب موسى و بنى اسرائيل وارد جادههائى شدند كه در درون دريا با كنار رفـتـن آبـها پيدا شدند، در اين هنگام فرعون به همراه لشكريانش به كنار دريا رسيد و بـا ايـن صـحـنـه غـيـر مـنـتـظـره و شگفتانگيز روبرو شد و فرعون لشكريان خود را به دنبال بنى اسرائيل فرستاد و خود نيز وارد همان جادهها شد (فاتبعهم فرعون بجنوده ). مـسـلمـا ارتـش فرعون در آغاز اكراه داشت كه در اين جاى خطرناك ناشناخته گام بگذارد و بـنـى اسـرائيـل را تـعـقيب كند، حداقل مشاهده چنين معجزه شگرفى كافى بود كه آنها را از ادامه اين راه باز دارد. ولى فـرعـون كـه بـاد غـرور و نـخـوت مـغـزش را پر كرده بود، و در لجاجت و خيرهسرى غوطهور بود، بياعتنا از كنار يك چنين معجزه بزرگى گذشت ، و لشكر خود را تشويق به ورود در اين جاده هاى ناشناخته دريائى كرد! از ايـن سـو آخـريـن نـفـر لشـكـر فـرعـون وارد دريـا شـد، و از آن سو آخرين نفر از بنى اسرائيل خارج گرديد. در ايـن هـنـگـام بـه امـواج آب فـرمـان داده شـد بـه جـاى نـخـستين بازگردند. امواج همانند سـاخـتـمـان فـرسودهاى كه پايه آنرا بكشند يكبار فرو ريختند (و دريا آنها را در ميان امواج خروشان خود پوشاند پوشاندنى كامل ) (فغشيهم من اليم ما غشيهم ). و بـه ايـن تـرتـيـب ، يك قدرت جبار ستمگر با لشكر نيرومند و قهارش در ميان امواج آب غوطهور شدند و طعمه آمادهاى براى ماهيان دريا! آرى (فـرعـون ، قـوم خـود را گـمـراه سـاخـت و هـرگـز هـدايـتـشـان نـكـرد) (و اضل فرعون قومه و ما هدى ). درسـت اسـت كـه جمله (اضل ) و جمله (ماهدى ) تقريبا يك مفهوم را مى رساند، و شايد بـه هـمـين جهت بعضى از مفسرين آن را تاكيد دانسته اند، ولى ظاهر اين است كه اين دو، با هـم تـفـاوتـى دارد و آن ايـنـكه اضل اشاره به گمراه ساختن است ، و ما هدى اشاره به عدم هدايت بعد از روشن شدن گمراهى است . توضيح اينكه : يك رهبر، گاهى اشتباه مى كند، و پيروانش را به جاده انحرافى ميكشاند، امـا بـه هـنـگـامـى كـه مـتـوجه شد فورا آنها را به مسير صحيح باز ميگرداند، اما فرعون آنـچـنـان لجـاجـتـى داشت كه پس از مشاهده گمراهى باز حقيقت را براى قومش بيان نكرد، و همچنان آنها را در بيراهه ها كشاند تا خودش و آنها نابود شدند. و بـه هـر حـال ، اين جمله در واقع سخن فرعون را كه در سوره غافر آيه 29 آمده نفى مى كـنـد و مـا اهـديـكم الا سبيل الرشاد: (من شما را جز به راه راست هدايت نمى كنم ) حوادث نشان داد كه اين جمله دروغ بزرگى بوده همانند دروغهاى ديگرش . آيه و ترجمه
ياابنى إ سرءيل قد اءنجينكم من عدوكم و وعدنكم جانب الطور الا يمن و نزلنا عليكم المن و السلوى (80) كـلوا مـن طـيـبـت مـا رزقـنـكـم و لا تـطـغـوا فـيـه فـيـحـل عـليـكـم غـضـبـى و مـن يحلل عليه غضبى فقد هوى (81)و إ نى لغفار لمن تاب و ءامن و عمل صلحا ثم اهتدى (82)  
ترجمه : 80 - اى بـنـى اسـرائيـل ما شما را از (چنگال ) دشمنتان نجات داديم ، و در طرف راست كوه طـور بـا شـمـا وعـده گـذارديـم ، و مـن و سـلوى بـر شـمـا نازل كرديم . 81 - بخوريد از روزيهاى پاكيزهاى كه به شما داديم ، ولى در آن طغيان نكنيد كه غضب من بر شما وارد خواهد شد، و هر كس ‍ غضبم بر او وارد شود سقوط مى كند. 82 - مـن كـسـانـى را كـه تـوبـه كـنـنـد و ايـمـان آورنـد و عمل صالح انجام دهند و سپس هدايت شوند مى آمرزم . تفسير: تنها راه نجات بـه دنـبـال بـحـث گـذشـتـه كـه نـجـات بنى اسرائيل را به صورت يك اعجاز بزرگ از چـنـگـال فـرعـونـيـان بـيـان مـيـكـرد، در سـه آيـه فـوق ، روى سـخـن بـه بـنـى اسـرائيـل بـطـور كـلى و در هـر عصر و زمان كرده ، و نعمتهاى بزرگى را كه خداوند به آنان بخشيده است يادآور مى شود، و راه نجات را به آنان نشان مى دهد. نـخـسـت مـى گـويـد: (اى بـنـى اسـرائيـل مـا شـمـا را از چـنـگـال دشـمـنـانـتـان رهـائى بـخـشـيـديـم ) (يـا بـنـى اسرائيل قد انجيناكم من عدوكم ) بـديـهـى اسـت پـايـه هـر فـعـاليـت مـثـبـتـى ، نـجـات و رهـائى از چـنـگـال عـوامـل سـلطـه جـو و كـسـب اسـتـقـلال و آزادى اسـت ، و بـه هـمـيـن دليل قبل از هر چيز به آن اشاره شده است . سـپـس بـه يـكـى از نـعـمـتـهاى مهم معنوى اشاره كرده مى گويد: (ما شما را به ميعادگاه مـقـدسـى دعـوت كرديم ، در طرف راست طور، آن مركز وحى الهى (و واعدناكم جانب الطور الايمن ). ايـن اشـاره بـه جـريـان رفـتـن مـوسـى (عـليـهـالسـلام ) بـه اتـفـاق جـمـعـى از بـنـى اسـرائيـل بـه مـيـعـادگاه طور است ، در همين ميعادگاه بود كه خداوند الواح تورات را بر موسى نازل كرد و با او سخن گفت و جلوه خاص پروردگار را همگان مشاهده كردند. و سـرانـجـام بـه يـك نـعـمـت مـهـم مـادى كـه از الطـاف خـاص خـداونـد نـسـبـت بـه بـنـى اسـرائيـل سـرچـشـمـه مـيـگـرفـت اشـاره كـرده ميفرمايد : ما (من ) و (سلوى ) بر شما نازل كرديم (و نزلنا عليكم المن و السلوى ). در آن بـيـابـانـى كـه سـرگـردان بـوديد، و غذاى مناسبى نداشتيد، لطف خدا به ياريتان شـتـافـت و از غـذاى لذيـذ و خـوشـمزهاى به مقدارى كه به آن احتياج داشتيد در اختيارتان قرار داد و از آن استفاده ميكرديد. در ايـنكه منظور از (من ) و (سلوى ) چيست ؟ مفسران بحثهاى فراوانى دارند كه ما در جـلد اول همين تفسير (ذيل آيه 57 سوره بقره ) بيان كرديم ، و پس از ذكر سخنان مفسران ديـگـر گـفـتيم بعيد نيست من يكنوع عسل طبيعى بوده كه در كوه هاى مجاور آن بيابان وجود داشته ، و يا شيره هاى نيروبخش مخصوص نباتى بوده كه در درختانى كه در گوشه و كـنـار آن بـيـابـان مـيـروئيـده آشـكـار مـى گـرديـد، و (سـلوى ) نـوعـى پـرنـده حلال گوشت شبيه به كبوتر بوده است . براى توضيح بيشتر به جلد اول ذيل آيه فوق مراجعه فرمائيد. در آيـه بـعد به دنبال ذكر اين نعمتهاى سهگانه پر ارزش آنها را چنين مخاطب مى سازد از روزيـهـاى پاكيزهاى كه به شما داديم بخوريد، ولى در آن طغيان نكنيد (كلوا من طيبات ما رزقناكم و لا تطغوا فيه ). طـغـيـان در نـعـمتها آن است كه انسان به جاى اينكه از آنها در راه اطاعت خدا و طريق سعادت خـويش استفاده كند، آنها را وسيلهاى براى گناه ، ناسپاسى و كفران و گردنكشى و اسير افـكـارى قـرار دهـد، هـمـانـگـونـه كـه بنى اسرائيل چنين كردند، اين همه نعمتهاى الهى را دريافت داشتند و سپس راه كفر و طغيان و گناه را پيمودند. و به دنبال آن به آنها هشدار مى دهد،(اگر طغيان كنيد، غضب من دامان شما را خواهد گرفت ) (فيحل عليكم غضبى ). (و هـر كـس غـضـب مـن بـر او وارد شـود سـقـوط مـى كـنـد) (و مـن يحلل عليه غضبى فقد هوى ). (هـوى ) در اصـل بـه مـعنى سقوط كردن از بلندى است ، كه معمولا نتيجه آن ، نابودى است ، به علاوه در اينجا اشاره به سقوط مقامى و دورى از قرب پروردگار و رانده شدن از درگاهش نيز مى باشد. و از آنـجـا كـه هـمـيشه بايد هشدار و تهديد با تشويق و بشارت ، همراه باشد تا نيروى خـوف و رجـا را كـه عـامـل اصـلى تـكامل است يكسان برانگيزد، و درهاى بازگشت به روى توبهكاران بگشايد، آيه بعد چنين مى گويد: من كسانى را كه توبه كنند و ايمان آورند و عـمـل صـالح انـجـام دهـنـد و سـپـس هـدايـت يـابـند مى آمرزم (و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى ). با توجه به اينكه (غفار) صيغه مبالغه است نشان مى دهد كه خداوند چنين افراد را نه تنها يكبار كه بارها مشمول آمرزش خود قرار مى دهد. قابل توجه اينكه نخستين شرط توبه بازگشت از گناه است ، و بعد از آنكه صفحه روح انـسـان از اين آلودگى شستشو شد، شرط دوم آنست كه نور ايمان به خدا و توحيد بر آن بنشيند. و در مـرحـله سـوم بـايـد شـكـوفـه هـاى ايـمـان و تـوحـيـد كـه اعمال صالح و كارهاى شايسته است بر شاخسار وجود انسان ظاهر گردد. ولى در ايـنـجـا بـر خـلاف سـايـر آيـات قـرآن كـه فـقـط از تـوبـه و ايـمـان و عمل صالح سخن مى گويد، شرط چهارمى تحت عنوان ثم اهتدى اضافه شده است . در معنى اين جمله ، مفسران بحثهاى فراوانى دارند كه از ميان همه آنها دو تفسير، جالبتر به نظر ميرسد. نـخـسـت ايـنـكـه اشـاره بـه ادامـه دادن راه ايـمـان و تـقـوى و عمل صالح است ، يعنى توبه گذشته را ميشويد و باعث نجات مى شود، مشروط بر اينكه بار ديگر شخص توبهكار در همان دره شرك و گناه ، سقوط نكند و دائما مراقب باشد كه وسوسه هاى شيطان و نفس او را به خط سابق باز نگرداند. ديـگـر ايـنـكـه : ايـن جـمـله اشاره به لزوم قبول ولايت و پذيرش رهبرى رهبران الهى است يـعـنـى تـوبـه و ايـمـان و عمل صالح آنگاه باعث نجات است كه در زير چتر هدايت رهبران الهى قرار گيرد، در يك زمان موسى (عليه السلام )، و در زمان ديگر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و در يك روز امير مؤ منان على (عليهالسلام ) و امروز حضرت مهدى (سلام الله عليه ) مى باشد. چـرا كـه يـكـى از اركـان ديـن ، پـذيـرش دعوت پيامبر و رهبرى او و سپس پذيرش رهبرى جانشينان او مى باشد. مـرحـوم طـبـرسـى ذيـل ايـن آيـه از امـام بـاقـر (عـليـهـالسـلام ) چـنـيـن نقل مى كند كه فرمود: (منظور از جمله (ثم اهتدى ) هدايت به ولايت ما اهلبيت است سپس اضافه كرد: فو الله لو ان رجـلا عـبـد الله عـمره ما بين الركن و المقام ثم مات و لم يجى ء بولايتنا لاكبه الله فـى النـار عـلى وجـهه : (به خدا سوگند اگر كسى تمام عمر خود را در ميان ركن و مقام (نـزديـك خـانـه كعبه ) عبادت كند، و سپس از دنيا برود در حالى كه ولايت ما را نپذيرفته باشد خداوند او را به صورت در آتش جهنم خواهد افكند). ايـن روايـت را مـحـدث مـعـروف اهـل تـسـنـن (حـاكـم ابـو القـاسـم حـسـكـانـى ) نـيـز نقل كرده است . روايـات مـتـعـدد ديگرى نيز در همين زمينه از امام زين العابدين (عليهالسلام ) و امام صادق (عـليـهـالسـلام ) و از شـخـص پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) نقل شده است . بـراى ايـنـكـه بـدانـيـم تـرك ايـن اصـل تا چه حد مرگبار است ، كافى است آيات بعد را بـررسـى كـنـيـم ، كـه چـگـونه بنى اسرائيل به خاطر ترك ولايت و بيرون رفتن از خط پيروى موسى و جانشينش هارون گرفتار گوسالهپرستى و شرك و كفر شدند. و از اينجا روشـن مـى شـود اينكه آلوسى در تفسير روح المعانى بعد از ذكر پاره اى از اين روايات گـفـتـه اسـت : وجـوب مـحـبـت اهـلبـيـت نـزد مـا جاى ترديد نيست ولى اين ارتباطى به بنى اسرائيل و عصر موسى ندارد، سخن بى اساسى است . چـرا كـه اولا بـحـث از مـحـبـت نـيـست بلكه سخن از قبول رهبرى است و ثانيا منظور انحصار رهـبـرى بـه ائمه اهلبيت (عليهمالسلام ) نيست ، بلكه در عصر موسى او و برادرش هارون رهـبـر بودند و قبول ولايتشان لازم بود و در عصر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ولايت او و در عصر ائمه اهلبيت ولايت آنها. ايـن نـيـز روشـن اسـت كـه مـخـاطـب ايـن آيـه گـرچـه بـنـى اسـرائيـل هـسـتـنـد، ولى انـحـصـار بـه آنـهـا نـدارد، هـر فـرد يـا گـروهـى كـه ايـن مراحل چهارگانه را طى كنند مشمول غفران و عفو خدا خواهند شد.

موضوعي 6- ادامه داستان حضرت موسي عليه السلام شماره 2


آيه و ترجمه
قال فمن ربكما يموسى (49)قال ربنا الذى اءعطى كل شى ء خلقه ثم هدى (50) قال فما بال القرون الا ولى (51)قال علمها عند ربى فى كتب لا يضل ربى و لا ينسى (52) الذى جـعـل لكـم الا رض مـهـدا و سـلك لكـم فـيـهـا سـبـلا و اءنزل من السماء ماء فأ خرجنا به اءزوجا من نبات شتى (53)كلوا و ارعوا اءنعمكم إ ن فى ذلك لايت لا ولى النهى (54) منها خلقنكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة (55)  
ترجمه : 49 - (فرعون ) گفت پروردگار شما كيست ، اى موسى ؟! 50 - گفت : پروردگار ما كسى است كه به هر موجودى آنچه را لازمه آفرينش او بود داده ، سپس رهبريش كرده است . 51 - گفت : پس تكليف پيشينيان ما چه خواهد شد؟ 52 - گـفت : آگاهى مربوط به آنها نزد پروردگار من در كتابى ثبت است پروردگار من هرگز گمراه نمى شود و فراموش نمى كند. 53 - همان خداوندى كه زمين را براى شما محل آسايش قرار داد، و راههائى در آن ايجاد كرد و از آسـمـان آبـى فـرسـتـاد كه به وسيله آن انواع گوناگون گياهان مختلف را (از خاك تيره ) برآورديم . 54 - هم خودتان بخوريد و هم چهارپايانتان را در آن به چرا بريد كه در اين نشانه هاى روشنى است براى صاحبان عقل . 55 - ما شما را از آن (خاك ) آفريديم و در آن باز ميگردانيم و از آن نيز بار ديگر شما را بيرون مى آوريم . تفسير: پروردگار شما كيست ؟! در ايـنـجا قرآن مجيد، همانگونه كه شيوه آنست ، مطالبى را كه به كمك بحثهاى آينده مى تـوان از ايـن داسـتـان فـهميد ، حذف كرد، مستقيما به سراغ گفتگوهاى موسى و هارون با فرعون مى رود. در واقع مطلب چنين است : مـوسـى بـعـد از گـرفـتـن فـرمـان رسـالت و يـك دسـتـور العـمـل كـامل و جامع و همه جانبه در باره چگونگى برخورد با فرعون از آن سرزمين مقدس حـركت مى كند، و با برادرش هارون - به گفته مورخان - در نزديكى مصر همراه مى شود، و هر دو به سراغ فرعون مى آيند، و با مشكلات زيادى مى توانند به درون كاخ افسانه اى فرعون كه افراد كمى به آن راه داشتند، راه پيدا كنند. هنگامى كه موسى در برابر فرعون قرار گرفت ، جمله هاى حساب شده و مؤ ثرى را كه خـداونـد بـه هـنـگـام فـرمـان رسـالت به او آموخته بود بازگو مى كند: ما فرستادگان پروردگار توئيم . بنى اسرائيل را با ما بفرست و آنها را شكنجه و آزار مكن . ما دليل و معجزه روشنى با خود از سوى پروردگارت آوره ايم . سلام بر كسى كه از هدايت پيروى كند. و اين را نيز بدان كه به ما وحى شده است كه عذاب در انتظار كسانى است كه تكذيب كنند و از فرمان خدا روى بگردانند! هـنـگـامـى كـه فـرعـون اين سخنان را شنيد نخستين عكس العملش اين بود گفت : (بگوئيد ببينم پروردگار شما كيست اى موسى ؟) (قال فمن ربكما يا موسى ). عجيب اينكه فرعون مغرور و از خود راضى حتى حاضر نشد بگويد پروردگار من كه شما مدعى هستيد كيست ؟ بلكه گفت : پروردگار شما كيست ؟ مـوسـى بـلافـاصـله مـعـرفـى بـسـيـار جـامـع و در عـيـن حال كوتاهى از پروردگار كرد: (گفت : پروردگار ما همان كس است كه به هر موجودى آنـچـه لازمـه آفـريـنـش او بـوده اسـت داده ، و سـپـس او را در مـراحـل هـسـتـى رهـبـرى و هـدايـت فـرمـوده اسـت ) (قـال ربـنـا الذى اعـطـى كل شى ء خلقه ثم هدى ). در ايـن سـخـن كوتاه ، موسى اشاره به دو اصل اساسى از آفرينش و هستى مى كند كه هر يك دليل مستقل و روشنى براى شناسائى پروردگار است : نـخـسـت ايـنكه خداوند به هر موجودى آنچه نياز داشته بخشيده است ، اين همان مطلبى است كه در باره آن مى توان كتابها نوشت ، بلكه كتابها نوشته اند. اگر ما اندكى در باره گياهان و جاندارانى كه در هر منطقه اى زندگى مـى كـنـنـد، اعم از پرندگان ، حيوانات دريائى ، حشرات ، خزندگان دقت كنيم خواهيم ديد كـه هـر كـدام هـماهنگى كامل با محيط خود دارند و آنچه مورد نيازشان است در اختيارشان مى باشد. سـاخـتـمـان پـرنـدگـان آنـچـنـان است كه از نظر شكل و وزن و حواس مختلف آنها را براى پرواز آماده مى كند، و ساختمان جانوران اعماق درياها نيز همين گونه است . و مسلما بحث از آنها در اين مختصر نمى گنجد. مـساله دوم : مساله هدايت و رهبرى موجودات است كه قرآن آن را با كلمه ثم در درجه بعد از تامين نيازمنديها قرار داده است . مـمـكـن اسـت كسى يا چيزى وسائل حياتى را در اختيار داشته باشد اما طرز استفاده از آن را نـدانـد، مـهـم آنـسـت كـه بـه طـرز كاربرد آنها آشنا باشد، و اين همان چيزى است كه ما در مـوجـودات مـخـتـلف به خوبى مى بينيم كه چگونه هر كدام از آنها نيروهايشان را دقيقا در مـسـيـر ادامـه حـيـاتـشـان بـه كـار مـى گـيـرنـد، چـگـونـه لانـه مـى سـازنـد، تـوليـد مثل مى كنند، فرزندان خود را پرورش مى دهند، و از دسترس دشمنان مخفى مى شوند، و يا به مبارزه با دشمن برمى خيزند. انـسـانـهـا نـيـز داراى ايـن هـدايت تكوينى هستند، ولى از آنجا كه انسان موجودى است داراى عـقـل و شـعـور، خداوند هدايت تكوينيش را با هدايت تشريعى او به وسيله پيامبران همراه و همگام كرده است كه اگر از آن مسير منحرف نشود مسلما به مقصد خواهد رسيد. بـه تـعـبـيـر ديـگـر انـسـان بـه خـاطـر داشـتـن عـقـل و اخـتـيـار، وظـائف و مـسئوليتها و به دنـبـال آن بـرنـامـه هـاى تـكـامـلى دارد كـه حـيـوانـات نـدارنـد و بـه هـمـيـن دليل علاوه بر هدايتهاى تكوينى نياز به هدايت تشريعى نيز دارد. خـلاصـه اينكه : موسى (عليهالسلام ) ميخواهد به فرعون بفهماند كه اين عالم هستى نه منحصر به تو است و نه منحصر به سرزمين مصر است ، نه مخصوص امروز است و نـه گذشته ، اين عالم پهناور گذشته و آينده اى دارد كه نه من در آن بوده ام و نه تو و دو مـسـاله اسـاسـى در ايـن عـالم چشمگير است ، تامين نيازمنديها و سپس به كار گرفتن نـيـروهـا و امـكـانـات در مـسـيـر پـيـشرفت موجودات ، اينها به خوبى مى تواند تو را به پـروردگـار مـا آشـنـا سـازد و هـر چـه بـيـشـتـر در ايـن زمـيـنـه بـيـنـديـشـى دلائل بيشترى از عظمت و قدرت او خواهى يافت . فـرعـون بـا شـنـيـدن ايـن جـواب جـامـع و جـالب ، سـؤ ال ديـگـرى مـطـرح كرد، (گفت : اگر چنين است ، پس تكليف پيشينيان ما چه خواهد شد؟) (قال فما بال القرون الاولى ). در ايـنـكـه مـنـظـور فـرعون از اين جمله چه بوده است ؟ مفسران نظرات گوناگونى اظهار داشته اند: 1 - بـعـضـى گـفـتـه انـد: چـون مـوسـى در آخـريـن جـمـله خـود، مـخـالفـان تـوحـيـد را مشمول عذاب الهى دانست ، فرعون سؤ ال كرد پس چرا آن همه اقوام مشركى كه در گذشته بوده اند به چنان عذابى مبتلا نشده اند؟! 2 - بـعـضـى گـفـتـه انـد، چـون مـوسـى ، خـداوند عالم را رب و معبود همگان معرفى كرد، فرعون سؤ ال كرد پس چرا نياكان ما و اين همه اقوام گذشته ، مشرك بودند اين نشان مى دهد كه شرك و بت پرستى كار نادرستى نيست ! 3 - بـعـضى ديگر گفته اند: چون مفهوم سخن موسى اين بود كه سرانجام همه به نتيجه اعـمـال خـود مـى رسـنـد و آنـهـا كـه از فرمان الهى سرپيچى كرده اند مجازات خواهند شد، فـرعـون پـرسـيـد پـس تكليف اينها كه فانى شدند و ديگر بازگشتى به اين زندگى ندارند چه خواهد شد؟ بـه هـر حـال مـوسى در جواب گفت : تمام مشخصات اقوام گذشته ، نزد پروردگار من در كتابى ثبت است ، هيچگاه پروردگار من براى حفظ آنها گمراه نـمـى شـود و نـه فـرامـوش مـى كـنـد (قـال عـلمـهـا عـنـد ربـى فـى كـتـاب لا يضل ربى و لا ينسى ). بـنابراين حساب و كتاب آنها محفوظ است ، و سرانجام به پاداش و كيفر اعمالشان خواهند رسـيـد، نـگـهـدارنـده ايـن حـسـاب ، خـدائى اسـت كـه نـه اشـتـبـاه در كار او وجود دارد و نه فـرامـوشـى ، و بـا تـوجـه بـه آنـچـه مـوسـى (عـليـهـالسـلام ) در اصـل تـوحيد و معرفى خدا بيان كرد كاملا روشن است كه نگهداشتن اين حساب براى آنكس كه به هر موجودى ، دقيقا نيازمنديهايش را داده و سپس آن را هدايت مى كند كار مشكلى نخواهد بود. در تـفـاوت مـفـهـوم جـمله (لا يضل ) با جمله (لا ينسى ) مفسران بيانات گوناگونى دارنـد، ولى ظـاهـر ايـن اسـت كـه (لا يـضـل )، اشـاره بـه نـفـى هـر گـونـه اشـتـبـاه از پـروردگار است ، و (لا ينسى ) اشاره به نفى نسيان ، يعنى نه در آغاز كار در حساب افـراد اشـتـبـاه مـى كـنـد، و نـه در نگهدارى حسابشان گرفتار نسيان مى گردد و به اين تـرتـيـب مـوسـى ضـمـنـا احـاطـه عـلمـى پروردگار را به همه چيز خاطر نشان مى كند تا فـرعـون مـتـوجـه ايـن واقـعـيـت بـشـود كـه سـر سـوزنـى از اعمال او از ديدگاه علم خدا مكتوم و بى پاداش ‍ و كيفر نخواهد بود. در حقيقت اين احاطه علمى خداوند نتيجه سخنى است كه موسى (عليهالسلام ) قبلا گفت و آن ايـنـكـه : خـداونـدى كـه بـه هـر مـوجـودى نـيـازمـنـديـش را داده و او را هـدايـت مـى كـنـد، از حال همه كس و همه چيز آگاه است . و از آنجا كه بخشى از سخن موسى (عليهالسلام ) پيرامون مساله توحيد و شناسائى خدا بود قرآن در اينجا فصل ديگرى در همين زمينه بيان مى دارد: (همان خداوندى كه زمين را براى شما مهد آسايش قرار داد، و راهـهـائى در آن ايـجـاد كـرد، و از آسـمـان ، آبـى فـرسـتـاد) (الذى جـعـل لكـم الارض مـهـدا و سـلك لكـم فـيـهـا سـبـلا و انزل من السماء ماء). (مـا بـه وسـيـله ايـن آب ، انـواع گوناگون از گياهان مختلف را از خاك تيره برآورديم (فاخرجنا به ازواجا من نبات شتى ). در مجموع اين آيه به چهار بخش از نعمتهاى بزرگ خدا اشاره شده است : 1 - زمـيـن كـه مهد آرامش و آسايش انسان است و به بركت قانون جاذبه و همچنين قشر عظيم هـوائى كـه اطـراف آن را گرفته انسان مى تواند به راحتى و امن و امان روى آن زندگى كند. 2 - راهـهـا و جـادهـهـائى كـه خـداونـد در زمـيـن بـه وجود آورده است كه تمام مناطق آن را به يـكـديـگـر پـيـونـد مـى دهـد، هـمـانـگـونـه كـه غـالبـا ديـده ايـم در مـيـان سـلسـله جبال سر به آسمان كشيده ، غالبا درهها و راههائى وجود دارد، كه انسان مى تواند از آنها عبور كرده ، به مقصد خود برسد. 3 - آبـى كـه مـايـه حـيـات اسـت و سـرچـشـمـه هـمـه بـركـات از آسـمـان نازل كرده . 4 - گـيـاهـان و نـبـاتـات گوناگون و مختلفى كه به وسيله اين آب از زمين مى رويد كه قـسـمـتى از آنها مواد غذائى انسان را تشكيل مى دهند و بخشى مواد داروئى قسمتى را انسان بـراى سـاخـتـن لبـاس مـورد اسـتـفـاده قـرار مـى دهـد و قـسـمـت ديـگـرى را بـراى وسـائل زنـدگـى (هـمـچـون درهـا و حتى خانه هائى كه از چوب ساخته مى شود و كشتيها و بسيارى از وسائل نقليه ديگر). بـلكـه مـى تـوان گـفـت : اين چهار نعمت بزرگ به همان ترتيب كه در آيه فوق آمده است اولويـتـهـاى زنـدگـى انـسـان را تـشـكـيـل مـى دهـد، قـبـل از هـمـه چـيـز، محل سكونت و آرامش لازم است ، و به دنبال آن راه هاى ارتباطى ، سپس آب ، و فرآورده هاى كشاورزى . سـرانـجـام اشـاره بـه پـنـجمين و آخرين نعمت از اين سلسله نعمتهاى الهى كرده مى گويد: (از اين فرآورده هاى گياهى ، هم خودتان بخوريد و هم چهار پايان خود را در آن به چرا ببريد) (كلوا و ارعوا انعامكم ). اشـاره بـه ايـنـكـه : فـرآورده هـاى حـيـوانى شما كه بخش مهمى از مواد غذائى و لباس و پوشاك و ساير وسائل زندگى شما را تشكيل مى دهد نيز از بركت همان زمين و همان آبى است كه از آسمان نازل مى شود. و در پايان در حالى كه به همه اين نعمتها اشاره كرده مى فرمايد: (در اين امور، نشانه هاى روشنى است براى صاحبان عقل و انديشه ) (ان فى ذلك لايات لاولى النهى ). قابل تـوجـه ايـنـكـه (نـهـى ) جـمـع (نـهـيـه ) (بـر وزن كـپـيـه ) در اصـل از مـاده (نـهـى ) (نـقـطـه مـقـابـل امـر) گـرفـتـه شـده و بـه مـعـنـى عـقل و دانشى است كه انسان را از زشتيها نهى مى كند، اشاره به اينكه : هر گونه فكر و انـديـشـه بـراى پـى بـردن بـه اهـمـيـت ايـن آيـات كـافـى نـيـسـت ، بـلكـه عقل و انديشه هاى مسئول مى تواند به اين واقعيت پى ببرد. و به تناسب اينكه در بيان توحيدى اين آيات ، از آفرينش زمين و نعمتهاى آن استفاده شده مـعـاد را نيز با اشاره به همين زمين در آخرين آيه مورد بحث بيان كرده ، مى فرمايد: (از آن شـمـا را آفريديم و در آن باز مى گردانيم ، و از آن نيز شما را بار ديگر بيرون مى آوريم ) (منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى ). چه تعبير گويا و فشردهاى از گذشته و امروز و آينده انسانها، همه از خاك به وجود آمده ايم ، همه به خاك باز مى گرديم و همه بار ديگر از خاك برانگيخته مى شويم . بـازگـشـت همه ما به خاك و يا مبعوث شدن از خاك ، كاملا روشن است اما اينكه چگونه آغاز هـمـه مـا از خـاك اسـت ، دو تـفسير وجود دارد، نخست اينكه همه ما از آدم هستيم و آدم از خاك ، و ديگر اينكه : حتى خود ما نيز از خاك گرفته شده ايم ، زيرا تمام مواد غذائى كه بدن ما و پدران و مادران ما را تشكيل داده از همين خاك گرفته شده است . ضمنا اين تعبير، اخطارى است به همه گردنكشان و فرعون صفتان كه فراموش نكنند از كجا آمده اند، و به كجا خواهند رفت ، اين همه غرور و نخوت و گردنكشى و طغيان ، براى موجودى كه ديروز خاك بوده و فردا نيز خاك مى شود چرا؟ نكته ها: 1 - كلمه (مهد) و (مهاد) هر دو به معنى مكانى است كه آماده براى نشستن و خوابيدن و اسـتـراحـت اسـت و در اصـل كـلمـه (مـهـد) بـه مـحلى گفته مى شود كه كودك را در آن مى خوابانند (گاهواره يا مانند آن ). گـوئى انـسـان كـودكى است كه به گاهواره زمين سپرده شده است ، و در اين گاهواره همه وسائل زندگى و تغذيه او فراهم است . 2 - كلمه (ازواجا) كه از ماده زوج گرفته شده است ، هم مى تواند اشاره به اصناف و انـواع گـياهان باشد، و هم اشاره سربسته اى به مساله زوجيت (نر و ماده بودن ) در عالم گياهان كه به خواست خدا ذيل آيات مناسب تر از آن سخن خواهيم گفت . 3 - در تـفـسـيـر (اولوا النـهـى ) در حـديـثـى كـه در اصـول كـافـى از پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) نـقـل شـده اسـت چـنـيـن مـى خـوانـيـم : ان خـيـاركـم اولوا النـهـى ، قيل يا رسول الله و مـن اولوا النـهى ؟ قال هم اولوا الاخلاق الحسنة و الاحلام الرزينة وصلة الارحام و البررة بـالامهات و الاباء، و المتعاهدين للفقراء و الجيران و اليتامى و يطعمون الطعام و يفشون السـلام فـى العـالم ، و يـصـلون و النـاس نـيـام غـافـلون : (بـهترين شما اولوا النهى (صـاحـبان انديشه هاى مسئول ) است ، از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پرسيدند اولوا النهى كيانند؟ فرمود: آنها كه داراى اخلاق حسنه و عقلهاى پر وزن هستند، داراى صله رحـم و نـيكى به مادران و پدران كمك كننده به فقيران و همسايگان نيازمند و يتيمان ، آنها كه گرسنگان را سير مى كنند، صلح در جهان مى گسترانند، همانها كه نماز مى خوانند در حالى كه مردم خوابند). و در حـديـث ديـگـرى از امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عـليـهـالسـلام ) چـنـيـن نـقـل شـده كـه شـخـصـى از آن بـزرگـوار از مـعـنـى دو سـجـده در هـر ركـعـت از نـمـاز سؤ ال كـرد، امـام فـرمـود: مـعـنـى سـجـده نـخـستين هنگامى كه سر به زمين مى گذارى آنست كه پروردگارا من در آغاز از اين خاك بودم ، و هنگامى كه سر برمى دارى مفهومش اين است كه مـرا از ايـن خـاك بيرون فرستادى ، و مفهوم سجده دوم اين است كه مرا به اين خاك باز مى گردانى ، و هنگامى كه سر از سجده دوم برمى دارى مفهومش اين است كه تو بار ديگر مرا از خاك ، مبعوث خواهى كرد. آيه و ترجمه
و لقد اءرينه ءايتنا كلها فكذب و اءبى (56)قال اء جئتنا لتخرجنا من اءرضنا بسحرك ياموسى (57) فلنأ تينك بسحر مثله فاجعل بيننا و بينك موعدا لا نخلفه نحن و لا اءنت مكانا سوى (58) قـال موعدكم يوم الزينة و اءن يحشر الناس ضحى (59)فتولى فرعون فجمع كيده ثم اءتى (60) قال لهم موسى ويلكم لا تفتروا على الله كذبا فيسحتكم بعذاب و قد خاب من افترى (61) فتنزعوا اءمرهم بينهم و اءسروا النجوى (62) قـالوا إ ن هـذن لسـحـرن يـريـدان اءن يـخـرجاكم من اءرضكم بسحرهما و يذهبا بطريقتكم المثلى (63) فأ جمعوا كيدكم ثم ائتوا صفا و قد اءفلح اليوم من استعلى (64)  
ترجمه : 56 - ما همه آيات خود را به او نشان داديم اما او تكذيب كرد و سر باز زد! 57 - گفت : اى موسى ! آيا آمده اى كه ما را از سرزمينمان با اين سحرت بيرون كنى ؟! 58 - ما هم قطعا سحرى همانند آن براى تو خواهيم آورد، هم اكنون (تاريخش را تعيين كن و) مـيـعـادى مـيـان ما و خودت قرار ده كه نه ما و نه تو از آن تخلف نكنيم ، آنهم در مكانى كه نسبت به همه يكسان باشد!. 59 - گـفـت مـيعاد ما و شما روز زينت (روز عيد) است ، مشروط بر اينكه همه مردم هنگامى كه روز بالا مى آيد جمع شوند. 60 - فـرعون آن مجلس را ترك گفت ، و تمام مكر و فريب خود را جمع كرد، و سپس همه را (در روز موعود) آورد. 61 - مـوسـى بـه آنـهـا گـفت : واى بر شما دروغ بر خدا نبنديد كه شما را با عذاب خود نابود مى سازد، و نوميدى و (شكست ) از آن كسى است كه دروغ (بر خدا) ببندد. 62 - آنـهـا در مـيـان خود در ادامه راهشان به نزاع برخاستند و مخفيانه و درگوشى با هم سخن گفتند. 63 - گـفـتـنـد: اين دو مسلما ساحرند، مى خواهند شما را با سحرشان از سرزمينتان بيرون كنند، و آئين عالى شما را از بين ببرند! 64 - اكنون كه چنين است تمام نيرو و نقشه خود را جمع كنيد و در يك صف (به ميدان مبارزه ) بيائيد، و رستگارى امروز از آن كسى است كه برترى خودش را اثبات كند! تفسير: فرعون خود را براى مبارزه نهايى آماده مى كند در ايـن بـخـش از آيـات ، مـرحله ديگرى از درگيرى موسى (عليهالسلام ) و فرعون منعكس شـده اسـت ، قـرآن مـجيد، اين قسمت را با اين جمله شروع مى كند: (ما همه آيات خود را به فرعون نشان داديم ، اما هيچيك از آنها در دل تيره او اثر نـگـذاشـت ، همه را تكذيب كرد و از پذيرش آنها امتناع ورزيد) (و لقد اريناه آياتنا كلها فكذب و ابى ). مـسـلمـا مـنـظـور از آيـات ، در ايـنـجـا تـمـام مـعـجـزاتـى كـه در طـول عـمر موسى و زندگيش در مصر به وسيله او ظاهر شد، نيست ، بلكه اين مربوط به معجزاتى است كه در آغاز دعوت به فرعون ارائه داد، (معجزه عصا) و (يد بيضا) و (محتواى دعوت جامع آسمانيش ) كه خود دليل زنده اى بر حقانيتش بود. و لذا بعد از اين ماجرا به مساله مبارزه ساحران با موسى (عليهالسلام ) و اعجازهاى تازه او برخورد مى كنيم . اكنون ببينيم فرعون طغيانگر، مستكبر و لجوج در برابر موسى و معجزات او چه گفت ، و او را چگونه - طبق معمول همه زمامداران زورگو - متهم ساخت ؟ (گفت اى موسى ! آيا آمده اى كـه مـا را از سـرزمـيـن و وطـنـمـان بـا سـحـرت بـيـرون كـنـى ؟!) (قال ا جئتنا لتخرجنا من ارضنا بسحرك يا موسى ): اشـاره بـه ايـنكه : ما مى دانيم مساله نبوت و دعوت به توحيد، و ارائه اين معجزات همگى توطئه براى غلبه بر حكومت و بيرون كردن ما و قبطيان از سرزمين آباء و اجدادمان است ، مـنـظـور تـو، نـه دعـوت بـه تـوحـيـد اسـت و نـه نـجـات بـنـى اسرائيل ، منظور حكومت است و سيطره بر اين سرزمين و بيرون راندن مخالفان !. ايـن تـهـمـت درسـت هـمـان حـربـه اى اسـت كـه هـمـه زورگـويـان و اسـتـعـمـارگـران در طـول تاريخ داشته اند كه هر گاه خود را در خطر مى ديدند، براى تحريك مردم به نفع خـود، مـسـاله خـطـرى كـه مـمـلكـت را تهديد مى كرد، پيش مى كشيدند مملكت يعنى حكومت اين زورگويان و موجوديتش يعنى موجوديت آنها! بـعـضـى از مـفـسـران مـعـتـقـدنـد كـه اصـلا آوردن بـنـى اسرائيل به مصر و نگهدارى آنـهـا در ايـن سـرزمـيـن ، تـنـهـا بـراى اسـتـفـاده از نـيـروى كـار آنـهـا در شـكـل بـردگـان نـبـود بلكه در عين حال مى خواستند، آنها كه قومى نيرومند بودند قدرت پـيـدا نـكـنـنـد مبادا تبديل به كانون خطرى شوند، دستور كشتن پسران آنها نيز تنها به خـاطـر تـرس از تـولد موسى نبود، بلكه براى جلوگيرى از قدرت و قوت آنها بود، و ايـن كـارى اسـت كـه هـمـه قـلدران انـجـام مـى دهـنـد، بـنـابـرايـن بـيـرون رفـتـن بـنـى اسـرائيـل طـبق خواسته موسى - يعنى قدرت يافتن اين ملت ، و در اين صورت تاج و تخت فراعنه به خطر مى افتاد. نـكـتـه ديـگـر ايـنـكـه در همين عبارت كوتاه ، فرعون ، موسى را متهم به سحر كرد، همان اتـهـامـى كه به همه پيامبران در برابر معجزات روشنشان زدند. همانگونه كه در سوره (ذاريـات ) آيـه 52 و 53 مـى خـوانـيـم كـذلك مـا اتـى الذيـن مـن قـبـلهـم مـن رسـول الا قـالوا سـاحـر اءو مـجـنـون ا تـواصـوا بـه بـل هـم قـوم طـاغـون : (هـيـچ پـيـامـبرى ، قبل از اينها نيامد جز اينكه گفتند ساحر است يا ديـوانـه ؟ آيـا ايـن (تـهـمـت و افـتـرا) را به يكديگر توصيه مى كردند (كه همگى در آن همصدا بودند) بلكه آنها قومى طغيانگرند). ايـن مـوضـوع نـيـز قـابـل تـذكـر است كه دامن زدن به احساسات (ميهن دوستى ) در اين گـونـه مـواقع كاملا حساب شده بوده است ، زيرا غالب مردم ، سرزمين و وطنشان را همانند جـانـشـان دوست دارند، لذا در پاره اى از آيات قرآن اين دو در رديف هم قرار گرفته اند و لو انا كتبنا عليهم ان اقتلوا انفسكم او اخرجوا من دياركم ما فعلوه الا قليلا منهم : (اگر ما بـر آنـهـا فـرض كـرده بوديم خود را به كشتن دهيد و يا از وطن و خانه خود بيرون رويد تنها عده كمى از آنها عمل مى كردند). فرعون سپس اضافه كرد گمان نكن ما قادر نيستيم همانند اين سحرهاى تـو را بـيـاوريم ، (يقينا بدان به همين زودى سحرى همانند آن براى تو خواهيم آورد) (فلناتينك بسحر مثله ). و براى اينكه قاطعيت بيشترى نشان دهد گفت : (هم اكنون تاريخش را معين كن ، بايد ميان ما و تو وعده اى باشد كه نه ما از آن تخلف كنيم و نه تو از آن ، آنهم در مكانى كه نسبت به همگان يكسان باشد (فاجعل بيننا و بينك موعدا لا تخلفه نحن و لا انت مكانا سوى ). در تـفـسـيـر (مـكانا سوى ) بعضى گفته اند: منظور آن بوده كه فاصله آن از ما و تو يـكـسـان بـاشـد، و بـعضى گفته اند فاصله اش نسبت به مردم شهر يكسان باشد، يعنى محلى درست در مركز شهر، و بعضى گفته اند منظور يك سرزمين مسطح است كه همگان بر آن اشـراف داشته ، و عالى و دانى در آن يكسان باشد، و مى توان همه اين معانى را در آن جمع دانست . تـوجـه به اين نكته نيز لازم است كه زمامداران زورگو براى اينكه حريف خود را از ميدان بدر كنند، و به اطرافيان خود كه گاهى تحت تاثير واقع شده اند (و در داستان موسى و مـعـجـزاتـش حـتـمـا تـحـت تـاثـيـر واقـع شده بودند) قدرت و قوت و روحيه بدهند، ظاهرا برخورد قاطع با اينگونه مسائل مى كنند و سر و صداى زياد به راه مى اندازند!. ولى مـوسـى بـى آنـكـه خـونـسـردى خـود را از دسـت بـدهـد و از جنجال فرعون هراسى به دل راه دهد با صراحت و قاطعيت (گفت : من هم آماده ام ، هم اكنون روز و سـاعـت آن را تـعـيين كنم ، ميعاد ما و شما روز زينت (روز عيد) است ، مشروط بر اينكه مـردم هـمـگـى بـه هـنـگـامـى كـه روز بـالا مـى آيـد در محل جمع شوند) (قال موعدكم يوم الزينة و ان يحشر الناس ضحى ). تـعـبـيـر بـه (يـوم الزيـنـة ) (روز زيـنـت ) مـسلما اشاره به يك روز عيد بوده كه نمى تـوانـيـم دقـيـقـا آن را تـعـيـيـن كـنـيـم ، ولى مهم آنست كه مردم در آن روز كسب و كار خود را تعطيل مى كردند، و طبعا آماده شركت در چنين برنامه اى بودند. بـه هـر حـال فـرعـون بـعـد از مشاهده معجزات شگفت آور موسى و مشاهده تاثير روانى اين معجزات در اطرافيانش تصميم گرفت با كمك ساحران به مبارزه با او برخيزد، لذا قرار لازم را بـا مـوسى گذارد، (آن مجلس را ترك گفت و تمام مكر و فريب خود را جمع كرد و سپس همه را در روز موعود آورد (فتولى فرعون فجمع كيده ثم اتى ). در اين جمله كوتاه سرگذشتهاى مفصلى كه در سوره اعراف و شعراء به طور مبسوط آمده ، خـلاصـه شـده اسـت ، زيـرا فـرعـون پس از ترك آن مجلس و جدا شدن از موسى و هارون ، جـلسـات مـخـتـلفـى بـا مـشـاوران مـخـصـوص و اطـرافـيـان مـسـتـكـبـرش تـشـكـيـل داد، سـپـس ‍ از سـراسـر مـصـر، سـاحـران را دعـوت به پايتخت نمود و آنها را با وسـائل تـشـويـق فـراوان بـه ايـن مبارزه سرنوشت ساز دعوت كرد، و مطالب ديگرى كه ايـنـجا جاى بحث آن نيست ، اما قرآن ، همه اينها را در اين سه جمله جمع كرده است (فرعون ، موسى را ترك گفت ، تمام مكر خود را جمع كرد، و سپس آمد). سرانجام روز موعود فرا رسيد، موسى (عليهالسلام ) در برابر انبوه جمعيت قرار گرفت ، جمعيتى كه گروهى از آن ساحران بودند و تعداد آنها به گفته بعضى از مفسران 72 نفر و به گفته بعضى ديگر به چهارصد نفر هم ميرسيد و بعضى ديگر نيز اعداد بزرگترى گفته اند. و گـروهـى از آنـهـا، فـرعـون و اطـرافيان او را تشكيل مى دادند و بالاخره گروه سوم كه اكـثريت از آن تشكيل يافته بود، توده هاى تماشاچى مردم بودند. موسى در اينجا رو به ساحران و يا فرعونيان و ساحران كرد و (به آنان چنين گفت واى بر شما، دروغ بر خدا نـبـنـديـد كـه شـمـا را بـا مـجـازات خـود، نـابـود و ريـشـه كـن خـواهـد سـاخـت ) (قال لهم موسى ويلكم لا تفتروا على الله كذبا فيسحتكم بعذاب ). (و شـكـسـت و نـومـيـدى و خـسـران از آن آنـهاست كه بر خدا دروغ مى بندند و به او نسبت باطل مى دهند) (و قد خاب من افترى ). واضح است كه منظور موسى از افتراى بر خدا، آنست كه كسى يا چيزى را شريك او قرار داده ، مـعـجـزات فرستاده خدا را به سحر نسبت دهند و فرعون را معبود و اله خود بپندارند، مـسـلمـا كـسـى كـه چنين دروغهائى به خدا ببندد و با تمام قوا براى خاموش كردن نور حق بكوشد، خداوند چنين كسانى را بدون مجازات نخواهد گذارد. اين سخن قاطع موسى كه هيچ شـبـاهتى به سخن ساحران نداشت ، بلكه آهنگش آهنگ دعوت همه پيامبران راستين بود، و از دل پـاك مـوسى برخاسته بود، بر بعضى از دلها اثر گذاشت ، و در ميان جمعيت اختلاف افـتـاد، بـعـضـى طـرفـدار شـدت عـمـل بـودنـد، و بـعـضـى بـه شـك و ترديد افتادند و احتمال مى دادند موسى پيامبر بزرگ خدا باشد و تهديدهاى او مؤ ثر گردد، به خصوص كـه لبـاس ساده او و برادرش هارون ، همان لباس ساده چوپانى بود، و چهره مصمم آنها كـه عـليـرغـم تـنـهـا بـودن ، ضـعـف و فـتـورى در آن مـشـاهـده نـمـى گـشـت ، دليل ديگرى بر اصالت گفتار و برنامه هاى آنها محسوب مى شد، لذا قرآن مى گويد: (آنها در ميان خود در باره كـارهـايـشـان بـه نزاع برخاستند، و مخفيانه و درگوشى با هم سخن گفتند) (فتنازعوا امرهم بينهم و اسروا النجوى ). مـمـكـن اسـت ايـن پـنـهـان گـوئى و نـجـوى در بـرابـر مـوسـى بـوده بـاشـد، ايـن احـتـمـال نـيـز دارد كـه در بـرابـر فـرعـون بـاشـد، و احـتـمـال ديـگـر ايـنـكـه : گـردانندگان اين صحنه در خفاى از توده مردم به چنين نجوى و تنازعى برخاستند. ولى بـه هـر حـال طـرفـداران ادامـه مـبـارزه و شـدت عـمل ، پيروز شدند و رشته سخن را بدست گرفتند و از طرق مختلف ، به تحريك مبارزه كنندگان با موسى پرداختند. نخست : (گفتند اين دو مسلما ساحرند)! (قالوا ان هذان لساحران ) بـنـابـرايـن وحـشـتـى از مـبـارزه بـا آنـهـا نـبايد به خود راه داد، چرا كه شما بزرگان و سردمداران سحر در اين كشور پهناوريد، و توان و نيروى شما از آنها بيشتر است !. ديگر اينكه (آنها مى خواهند شما را از سرزمينتان با سحرشان بيرون كنند) سرزمينى كه همچون جان شما عزيز است و به آن تعلق داريد آن هم به شما تعلق دارد (يريدان ان يخرجاكم من ارضكم بسحرهما). بـعـلاوه ايـنها تنها به بيرون كردن شما از وطنتان قانع نيستند، اينها مى خواهند مقدسات شما را هم بازيچه قرار دهند (و آئين عالى و مذهب حق شما را از ميان ببرند!) (و يذهبا بطريقتكم المثلى ). اكـنون كه چنين است به هيچوجه به خود ترديد راه ندهيد، و (تمام نيرو و نقشه و مهارت و توانتان را جمع كنيد و به كار گيريد) (فاجمعوا كيدكم ). (سپس همگى متحد در صف واحدى به ميدان مبارزه ، گام نهيد) (ثم ائتوا صفا). چرا كه وحدت و اتحاد رمز پيروزى شما در اين مبارزه سرنوشت ساز است . و بـالاخـره (فـلاح و رستگارى ، امروز، از آن كسى است كه بتواند برترى خود را بر حريفش اثبات نمايد) (و قد افلح اليوم من استعلى ). آيه و ترجمه
قالوا يموسى إ ما اءن تلقى و إ ما اءن نكون اءول من اءلقى (65) قـال بل اءلقوا فإ ذا حبالهم و عصيهم يخيل إ ليه من سحرهم اءنها تسعى (66) فأ وجس فى نفسه خيفة موسى (67) قلنا لا تخف إ نك اءنت الا على (68) و اءلق ما فى يمينك تلقف ما صنعوا إ نما صنعوا كيد سحر و لا يفلح الساحر حيث اءتى (69)  
ترجمه : 65 - (سـاحـران ) گـفـتـنـد اى مـوسـى آيـا تـو اول (عـصـاى خـود را) مـى افـكـنـى يـا مـا اول بيفكنيم ؟! 66 - گفت : شما اول بيفكنيد، در اين هنگام طنابها و عصاهايشان بخاطر سحر آنها چنان به نظر مى رسيد كه حركت مى كنند! 67 - در اين هنگام موسى ترس خفيفى در دل احساس كرد. 68 - گفتيم : نترس تو مسلما (پيروز و) برترى ! 69 - و چيزى را كه در دست راست دارى بيفكن ، تمام آنچه را آنها ساخته اند مى بلعد، چرا كه آن تنها مكر ساحر است ، و ساحر هر كجا برود رستگار نخواهد شد. تفسير: موسى (عليهالسلام ) نيز به ميدان مى آيد سـاحران ظاهرا متحد شدند و عزم را جزم كردند كه با موسى به مبارزه برخيزند، هنگامى كـه گـام بـه مـيـدان نـهـادنـد (گـفـتـنـد اى مـوسـى اول تـو وسـائل سـحرت را مى افكنى يا ما نخستين باشيم ؟!) (قالوا يا موسى اما ان تلقى و اما ان نكون اول من القى ). بـعـضـى از مـفـسـران گـفـته اند كه اين پيشنهاد ساحران دائر به پيشگام شدن موسى يا خـودشـان يـكـنـوع احترام از جانب آنها نسبت به موسى بود، و شايد همين امر بود كه زمينه توفيق ايمان آوردن آنها را بعد از اين ماجرا فراهم آورد. ولى ايـن مـوضوع بسيار بعيد به نظر ميرسد، چرا كه آنها با تمام قدرت مى كوشيدند كـه مـوسـى و مـعـجزه او را درهم بشكنند، بنابراين تعبير فوق شايد براى اين بوده كه اعـتـماد به نفس خود را در برابر توده ه اى مردم اظهار نمايند. ولى موسى بى آنكه عجله اى نشان بدهد، چرا كه به پيروزى نهائى خود كاملا اطمينان داشت و حتى قطع نظر از آن در ايـن گـونـه مبارزه ها معمولا برنده كسى است كه پيشقدم نمى شود، لذا به آنها گفت : شما اول بيفكنيد! (قال بل القوا). بـدون شك اين دعوت موسى (عليهالسلام ) از آنها به مبارزه در واقع مقدمه اى بود براى آشكار شدن حق ، و از نظر موسى (عليهالسلام ) نه تنها امر قبيحى نبود، بلكه مقدمه واجب محسوب مى شد. ساحران نيز پذيرفتند و آنچه عصا و طناب براى سحر كردن با خود آورده بودند يكباره به ميان ميدان افكندند، و اگر روايتى را كه مى گويد: آنها هـزاران نـفر بودند بپذيريم مفهومش اين مى شود كه در يك لحظه هزاران عصا و طناب كه مواد مخصوصى در درون آنها ذخيره شده بود، به وسط ميدان انداختند. (نـاگـهـان طـنابها و عصاهايشان به خاطر سحر آنها، چنان به نظر مى رسيد كه دارند حركت مى كنند)! (فاذا حبالهم و عصيهم يخيل اليه من سحرهم انها تسعى ). آرى بـه صـورت مـارهـائى كـوچـك و بـزرگ ، رنـگـارنـگ در اشكال مختلف به جنب و جوش درآمدند، آيات ديگر قرآن در اين زمينه مى خوانيم كه (آنها چشم مردم را سحر كردند و آنها را در وحشت فرو بردند و سحر عظيمى به وجود آوردند) سحروا اعين الناس و استرهبوهم و جاءوا بسحر عظيم (اعراف - 116). و بـه تـعـبـيـر آيـه 44 سـوره شـعـراء، (سـاحـران صـدا زدنـد كـه به عزت فرعون ما پيروزيم ) و قالوا بعزة فرعون انا لنحن الغالبون . بـسـيـارى از مـفـسـران نـوشـتـه اند كه آنها موادى همچون (جيوه ) در درون اين طنابها و عـصـاهـا قـرار داده بـودنـد كه با تابش آفتاب ، و گرم شدن اين ماده فوق العاده فرار، حـركـات مـخـتـلف و سـريـعـى بـه آنـهـا دست داد، اين حركات مسلما راه رفتن نبود، ولى با تـلقـينهائى كه ساحران به مردم كرده بودند، و صحنه خاصى كه در آنجا به وجود آمده بـود، ايـن چـنـيـن در چـشـم مـردم مـجـسـم مـى شـد كـه ايـن مـوجـودات جـان گـرفـتـه انـد و مـشغول حركتند! (تعبير سحروا اعين الناس يعنى چشم مردم را سحر كردند، نيز اشاره به هـمـيـن معنى است و همچنين تعبير (يخيل اليه ) يعنى در نظر موسى چنين منعكس شد - نيز ممكن است اشاره به همين معنى باشد). به هر حال صحنه بسيار عجيبى بود، ساحران كه هم تعدادشان زياد بود و هـم آگـاهـيـشـان در ايـن فن ، و طرز استفاده از خواص مرموز فيزيكى و شيميائى اجسام و مـانـنـد آن را بـه خوبى مى دانستند، توانستند آنچنان در افكار حاضران نفوذ كنند كه اين بـاور بـراى آنـهـا پـيـدا شود كه اين همه موجودات بيجان ، جان گرفتند. غريو شادى از فرعونيان برخاست ، گروهى از ترس و وحشت فرياد زدند و خود را عقب مى كشيدند!. (در ايـن هـنـگـام مـوسـى احـسـاس تـرس خـفـيـفـى در دل كرد) (فاوجس فى نفسه خيفة موسى ). (اوجـس ) از مـاده (ايـجـاس ) در اصـل از (وجـس ) (بـر وزن حبس ) به معنى صداى پـنـهان گرفته شده است ، بنابراين (ايجاس ) به معنى يك احساس پنهانى و درونى اسـت ، و ايـن تـعبير نشان مى دهد كه ترس درونى موسى ، سطحى و خفيف بود تازه آن هم به خاطر اين نبود كه براى صحنه رعب انگيزى كه بر اثر سحر ساحران به وجود آمده بـود اهميتى قائل شده باشد، بلكه از اين بيم داشت كه نكند مردم تحت تاثير اين صحنه واقع شوند، آنچنان كه بازگرداندن آنها آسان نباشد. يـا ايـنـكـه پيش از آنكه موسى مجال نشان دادن معجزه خود را داشته باشد جمعى صحنه را ترك گويند يا از صحنه بيرونشان كنند و حق آشكار نگردد. چـنـانـكـه در خـطـبـه 6 نهج البلاغه مى خوانيم : لم يوجس موسى (عليهالسلام ) خيفة على نـفـسه بل اشفق من غلبة الجهال و دول الضلال : (موسى (عليهالسلام ) هرگز به خاطر خـودش در درون دل احـسـاس تـرس نـكـرد، بـلكـه از آن تـرسـيـد كـه جـاهلان غلبه كنند و دولتهاى ضلال ، پيروز شوند). بـا آنـچـه گـفـتـه شـد، ضـرورتـى بـراى پـاسخهاى ديگرى كه در زمينه ترس موسى (عليهالسلام ) ذكر كرده اند نمى بينيم . بـه هر حال در اين موقع ، نصرت و يارى الهى به سراغ موسى آمد و فرمان وحى وظيفه او را مـشخص كرد، چنانكه قرآن مى گويد: (به او گفتيم ترس به خود راه مده تو مسلما برترى )! (قلنا لا تخف انك انت الاعلى ). اين جمله با قاطعيت تمام ، موسى را در پيروزيش دلگرم مى سازد (كلمه (ان ) و تكرار (ضمير) هر يك تاكيد مستقلى است بر اين معنى ، و همچنين اسميه بودن اين جمله ) و به ايـنـگـونـه مـوسـى ، قـوت قـلبـش را كـه لحـظـات كـوتـاهـى متزلزل شده بود باز يافت . مجددا به او خطاب شد كه : (آنچه را در دست راست دارى بيفكن كه تمام آنچه را كه آنها ساخته اند مى بلعد!) (و الق ما فى يمينك تلقف ما صنعوا). (چرا كه كار آنها تنها مكر ساحر است ) (انما صنعوا كيد ساحر). (و ساحر هر كجا برود پيروز نخواهد شد) (و لا يفلح الساحر حيث اتى ). (تـلقـف ) از مـاده (لقـف ) (بـر وزن وقـف ) بـه معنى بلعيدن است ولى (راغب ) در (مفردات ) مى گويد: اين كلمه در اصل به معنى برگرفتن چيزى است با مهارت ، خواه بـه وسـيـله دهـان بـوده بـاشـد يـا بـا دسـت ، و بـعـضـى از اربـاب لغـت آن را بـه مـعنى (برگرفتن به سرعت ) دانسته اند كه در فارسى به جاى آن (ربودن ) به كار مى رود. جـالب ايـنـكه : نمى گويد (عصايت را بيفكن ) بلكه مى گويد: (آنچه در دست راست دارى بيفكن اين تعبير شايد به عنوان بى اعتنائى به عصا باشد و اشاره به اينكه عصا مساله مهمى نيست آنچه مهم است اراده و فرمان خدا است كه اگر اراده او بـاشـد عـصـا كـه سـهـل اسـت كمتر و كوچكتر از آن هم مى تواند چنين قدرت نمائى كند!.
ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل ذكـر اسـت كـه (سـاحـر) در آيـه فـوق ، بـار اول بـه صـورت نـكـره و بـعـدا بـه صـورت مـعـرفه و با الف و لام جنس ‍ آمده است ، اين تـفـاوت شـايـد بـه خـاطـر آن بـاشـد كـه هـدف در مـرتـبـه اول آنـسـت كـه نـسـبت به كار اين ساحران بى اعتنائى شود و مفهوم جمله اين است كارى كه آنها كردند مكر ساحرى بيش نيست اما در مرتبه دوم اين حقيقت را مى خواهد تفهيم كند كه نه تنها اين ساحران هر ساحرى در هر زمان و مكانى پيدا شود پيروز و رستگار نخواهد شد. نكته ها: حقيقت سحر چيست ؟ - گرچه در گذشته مشروحا در اين باره ، سخن گفته ايم ولى ذكر چند جـمـله را ايـنـجـا بـه صـورت تـوضـيـحـى كـوتـاه مـنـاسـب مـى دانـيـم : سـحـر در اصـل بـه مـعـنـى هر كار و هر چيزى است كه ماخذ آن ، مخفى و پنهان باشد، ولى در زبان روزمـره ، بـه كـارهـاى خـارق العـاده اى مـى گـويـنـد كـه بـا اسـتـفـاده از وسائل مختلف انجام مى شود. گاهى صرفا جنبه نيرنگ و خدعه و چشم بندى و تردستى دارد. گاهى از عوامل تلقينى در آن استفاده مى شود. و گاه از خواص ناشناخته فيزيكى و شيميائى بعضى از اجسام و مواد. و گاه از طريق كمك گرفتن از شياطين . و همه اينها در آن مفهوم جامع لغوى درج است . در طـول تـاريـخ بـه داسـتـانـهاى زيادى در زمينه سحر و ساحران برخورد مى كنيم و هم اكـنـون در عـصـر مـا كـسـانـى كـه دسـت به اينگونه كارها مى زنند، كم نيستند، ولى چون بسيارى از خواص موجوداتى كه در گذشته بر توده مردم ، مخفى بود در زمـان مـا آشكار شده است ، و حتى كتابهائى در زمينه آثار اعجاب انگيز موجودات مختلف نوشته اند، قسمت زيادى از سحرهاى ساحران از دستشان گرفته شده است . مـثـلا در شـيمى امروز اجسام بسيارى را مى شناسيم كه وزنشان از هوا سبكتر است ، و اگر درون جـسـمى قرار داده شوند ممكن است آن جسم به حركت درآيد و كسى هم تعجب نمى كند ، حـتـى بـسـيـارى از وسـائل بـازى كـودكـان امروز شايد در گذشته يكنوع سحر به نظر ميرسيد! امـروز در سـيـركـهـا نمايشهائى ميدهند كه شبيه سحر ساحران گذشته است با استفاده از چـگـونـگـى تـابـش نـور، آينه ها، خواص فيزيكى و شيميائى اجسام ، صحنه هاى غريب و عجيبى به وجود مى آورند كه گاه دهان تماشاچيان از تعجب باز ميماند. البـتـه اعمال خارق العاده مرتاضان ، آن خود داستان ديگرى دارد، كه بسيار شگفت انگيز است . در هر حال ، سحر چيزى نيست كه وجود آن را بتوان انكار كرد يا به خرافات نسبت داد، چه در گذشته و چه در امروز. نـكـتـه قـابـل تـوجـه ايـنـكـه : سحر در اسلام ، ممنوع ، و از گناهان كبيره است چرا كه در بـسـيـارى از مـوارد، بـاعـث گـمـراه سـاخـتـن مـردم و تـحـريـف حـقـايـق و مـتزلزل ساختن پايه عقائد افراد ساده ذهن مى شود، البته اين حكم اسلامى مانند بسيارى از احـكـام ديـگـر، مـوارد اسـتـثـنـاء نـيـز دارد، از جـمـله فـرا گـرفـتـن سـحـر، بـراى ابطال ادعاى مدعيان دروغين نبوت ، و يا براى از بين بردن اثر آن در مورد كسانى كه از آن آسيب ديده اند. در جلد اول ذيل آيه 102 و 103 سوره بقره نيز مشروحا در اين باره ، سخن گفته ايم . 2 - ساحر، هرگز پيروز نمى شود؟ بـسـيـارى مـيـپـرسـنـد اگـر سـاحـران مـيـتـوانـنـد، اعـمـال خـارقـالعـادهـاى شـبـيـه مـعـجزه انجام دهند، چگونه ميتوان ميان كارهاى آنها و اعجاز، تفاوت گـذاشـت ؟ و چـگـونـه سـحـر بـا مـعـجـزه پـهـلو نـزنـد دل خوش دار! پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته ، روشن مى شود و آن اينكه : كار ساحر متكى به نـيـروى مـحـدود انـسـانـى اسـت ، و مـعـجـزه از قـدرت بـيـپـايـان و لا يزال الهى سرچشمه ميگيرد. لذا هر ساحرى كارهاى محدودى ميتواند انجام دهد، و اگر ماوراى آن را بخواهند عاجز ميماند، او تنها كارهائى را ميتواند انجام دهد كه قبلا روى آن تمرين داشته و بر آن مسلط است و از پـيـچ و خـم آن آگـاه ، ولى در غـيـر آن بـه كـلى عـاجز و ناتوان خواهد بود، در حالى كه پيامبران چون از قدرت لا يزال خدا كمك ميگرفتند، قادر به انجام هر گونه خارق عادتى بودند، در زمين و آسمان و از هر نوع و هر قبيل . سـاحـر، هـرگز نمى تواند خارق عادت را طبق پيشنهاد مردم انجام دهد، مگر اينكه تصادفا بـا كـار او تـطـبـيق كند (هر چند گاهى دوستان ناشناخته خود را تعليم ميدهند كه از وسط جمعيت برخيزند و پيشنهادهائى كه قبلا تعيين شده به صورت ابتدائى مطرح كنند). ولى پـيـامـبـران بـارهـا و بـارهـا مـعجزات مهمى را كه مردم حقطلب ، به عنوان سند نبوت ميخواستند انجام ميدادند، همانگونه كه در همين سرگذشت موسى نيز مشاهده خواهيم كرد. از ايـن گـذشـتـه ، سـحـر چـون يـك كـار انـحـرافـى است و يكنوع خدعه و نيرنگ است طبعا روحـيـاتـى هـمـاهـنـگ آن مـيخواهد، و ساحران بدون استثناء افرادى متقلب و خدعهگرند كه از مطالعه و بررسى روحيات و اعمالشان خيلى زود ميتوان آنها را شناخت ، در حالى كه اخلاص و پاكى و درستى انبياء، سندى است كه با اعجاز آنها آميخته و اثر آن را مضاعف مى كند. (دقت كنيد) و شـايـد روى ايـن جهات است كه آيات فوق مى گويد و لا يفلح الساحر حيث اتى : ساحر هـر كـجـا بـاشـد و در هـر شـرائط و هـر زمـان رسـتـگـار نـمـى شـود، و بـه قول معروف به زودى پته اش روى آب خواهد افتاد، چرا كه نيرويش محدود است و افكار و صفاتش ‍ انحرافى . ايـن موضوع ، مخصوص ساحرانى نيست كه به مبارزه با انبياء برخاستند بلكه در باره ساحران به طور كلى صادق است كه آنها زود شناخته ميشوند و به پيروزى نمى رسند.
 

تفسير موضوعي 6- داستان حضرت موسي عليه السلام


تفسير موضوعي 6 – داستان حضرت موسي عليه السلام
بسم الله الرحمن الرحيم
طه (1)ما اءنزلنا عليك القرءان لتشقى (2)إ لا تذكرة لمن يخشى (3)تنزيلا ممن خلق الا رض و السموت العلى (4)الرحمن على العرش استوى (5)له ما فى السموت و ما فى الا رض و ما بينهما و ما تحت الثرى (6) و إ ن تجهر بالقول فإ نه يعلم السر و اءخفى (7)الله لا إ له إ لا هو له الا سماء الحسنى (8)  
ترجمه : بنام خداوند بخشنده بخشايشگر 1 - طه . 2 - ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى . 3 - فـقـط آنـرا بـراى يـادآورى كـسـانـى كـه (از خـدا ) مـيـتـرسـنـد نازل ساختيم . 4 - اين قرآن از سوى كسى نازل شده كه خالق زمين و آسمانهاى بلند 5 - او خداوندى است رحمن كه بر عرش مسلط است . 6 - از آن اوست آنچه در آسمانها و زمين و ميان اين دو و در اعماق زمين وجود دارد. 7 - اگـر سـخـن آشـكـارا بـگـوئى (يا مخفى كنى ) او پنهانيها و حتى پنهانتر از آنرا نيز ميداند! 8 - او خداوندى است كه معبودى جز او نيست و براى او نامهاى نيك است . شان نزول : روايات فراوانى در شان نزول نخستين آيات فوق آمده كه از مجموع آنها استفاده مى شود، پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) بـعـد از نـزول وحـى و قـرآن ، عـبـادت بـسـيـار مـيـكـرد، مـخـصـوصـا ايـسـتـاده بـه عـبـادت مشغول ميشد آنقدر كه پاهاى او متورم گرديد، گاه براى آنكه بتواند به عبادت خود ادامه دهـد، سـنـگـيـنـى خـود را بر يك پا قرار ميداد، و گاه بر پاى ديگر، گاه بر پاشنه پا ميايستاد و گاه بر انگشتان پا. آيـات فـوق نـازل شد و به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور داد كه اين همه رنج و ناراحتى بر خود تحميل نكند. تفسير: اين قدر خود را به زحمت نيفكن بـاز در آغـاز ايـن سـوره بـا حـروف مـقـطـعـه ، روبرو ميشويم ، كه حس كنجكاوى انسان را برميانگيزد (طه ). البته ما در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سه سوره بحث كافى كرده ايم . ولى در اينجا لازم ميدانيم اين مطلب را اضافه كنيم : كه ممكن است همه يا حداقل قسمتى از اين حروف مقطعه ، داراى معانى و مفاهيم خاصى باشد، درست همانند يك كلمه كه محتوائى در بردارد. اتـفـاقـا در بـسـيـارى از روايـات و كـلمـات مـفسران در آغاز اين سوره و سوره يس به چنين مـطـلبـى بـرخـورد مـيـكـنـيـم كـه : (طـه ) بـه مـعـنـى يـا رجل (اى مرد) است ، و در پاره اى از اشعار عرب نيز به كلمه (طه ) برخورد ميكنيم كه مـفـهـومـى شـبـيـه (يـا رجـل ) و يـا نزديك به آن دارد كه بعضى از اين اشعار ممكن است مربوط به آغاز اسلام يا قبل از اسلام باشد. و بـطـورى كـه يـكـى از آگـاهان براى ما نقل كرد بعضى از دانشمندان غرب كه پيرامون مـسـائل اسـلامـى مـطـالعـه مـيـكـنند اين مطلب را به همه حروف مقطعه قرآن تعميم داده اند و مـعـتـقـدنـد حـروف مـقـطعه در آغاز هر سوره ، كلمهاى است ، داراى معنى خاص كه بعضى با گـذشـت زمـان مـتـروك مـانـده ، و بعضى به ما رسيده است ، و الا بعيد به نظر ميرسد كه مشركان عرب ، حروف مقطعه را بشنوند و مفهومى از آن درك نكنند و به سخريه و استهزاء بـرنـخـيزند، در حالى كه در هيچيك از تواريخ ديده نشده كه اين بهانه جويان سبك مغز، حروف مقطعه را دستاويز براى چنين عكس العملى كرده باشند. البـتـه ايـن نـظـر را بـه طـور كـلى و دربـاره هـمـه حـروف مـقـطـعـه قـرآن ، مـشـكـل بـتـوان پـذيـرفـت ، ولى در بـاره بـعـضـى قابل قبول است و در منابع اسلامى نيز از آن بحث شده است . ايـن مـوضـوع نـيـز جـالب تـوجه است كه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) ميخوانيم (طه ) از اسامى پيامبر است و معنى آن يا طالب الحق ، الهادى اليه : اى كسى كه طالب حقى ، و هدايت كننده به سوى آنى ). از اين حديث چنين برمى آيد كه (طه ) مركب از دو حرف رمزى است (طـا) اشـاره به (طالب الحق ) و (ها) اشاره به (هادى اليه ) ميباشد، ميدانيم اسـتـفـاده از حـروف رمـزى و عـلائم اخـتـصـارى در زمـان گـذشـتـه و حال ، فراوان بوده است ، مخصوصا در عصر ما بسيار مورد استفاده است . آخـريـن سـخـن در ايـن زمـيـنـه ايـنـكه كلمه (طه ) مانند (يس ) بر اثر گذشت زمان ، تدريجا به صورت (اسم خاص ) براى پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درآمـده اسـت ، تـا آنـجـا كـه آل پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) را نـيـز (آل طـه ) مـيـگـويـنـد، و از حضرت مهدى (عليهالسلام ) در دعاى ندبه (يا بن طه ) تعبير شده است . سـپـس مـى گـويد ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى (ما انزلنا عليك القرآن لتشقى ). درست است كه عبادت و جستجوى قرب پروردگار از طريق نيايش او، از بهترين كارها است ، ولى هـر كـار حـسـابـى دارد، عـبـادت هـم حـسـاب دارد، نـبـايـد آنـقـدر بـر خـود تـحـميل كنى كه پاهايت متورم گردد و نيرويت براى تبليغ و جهاد كم شود . بايد توجه داشت كه تشقى از ماده شقاوت بر ضد سعادت است ، ولى همانگونه كه راغب در مفردات مى گـويـد: گاه مى شود كه اين ماده به معنى رنج و تعب مى آيد و در آيه فوق ، منظور همين مـعـنـى اسـت هـمـانـگـونـه كـه شـان نـزولهـا نـيـز حـكـايـت از آن مـى كـند. در آيه بعد هدف نـزول قـرآن را چـنـيـن شرح مى دهد: (ما قرآن را جز براى يادآورى كسانى كه از خدا مى ترسند نازل نكرديم ) (الا تذكرة لمن يخشى ). تعبير به (تذكرة ) از يكسو (و من يـخـشى ) از سوى ديگر، اشاره به واقعيت انكارناپذيرى دارد: تذكره و يادآورى نشان مى دهد كه خمير مايه هـمـه تـعـليـمـات الهـى در درون جان انسان و سرشت او وجود دارد، و تعليمات انبياء آن را بارور مى سازد آنچنان كه گوئى مطلبى را يادآورى مى كند. نمى گوئيم تمام علوم و دانشها را انسان قبلا مى دانسته و از خاطر برده و نقش تعليم در ايـن جـهـان نـقـش يـادآورى اسـت (آنـچـنـانـكـه از افـلاطـون نـقـل مـى كـنـنـد) بـلكـه مـى گوئيم مايه اصلى آنها در سرشت آدمى نهفته است (دقت كنيد). تـعبير من يخشى نشان مى دهد كه تا يك نوع احساس مسئوليت كه قرآن نام آن را (خشيت و تـرس ) گـذاشـتـه در آدمـى نـبـاشـد، پـذيـراى حـقـايـق نـخـواهـد شـد چـرا كـه قـابـليت قـابـل هـم در بـارور شدن هر بذر و دانه اى شرط است ، و در حقيقت اين تعبير شبيه چيزى اسـت كـه در آغـاز سـوره بقره مى خوانيم (هدى للمتقين ) (قرآن مايه هدايت پرهيزكاران است ). سـپـس بـه مـعـرفـى خداوندى كه نازل كننده قرآن است مى پردازد، تا از طريق شناخت او، عـظـمـت قـرآن آشـكـارتـر شـود، مـى گـويـد: (ايـن قـرآن از سـوى كـسـى نـازل شـده اسـت كـه خالق زمين و آسمانهاى بلند و برافراشته است ) (تنزيلا ممن خلق الارض و السـمـاوات العـلى ). در حـقـيـقـت ايـن تـوصـيـف ، اشـاره بـه ابـتـدا و انـتـهـاى نـزول قـرآن مـى كـنـد، انتهاى آن زمين و ابتدايش آسمانها به معنى وسيع كلمه ، و اگر در اينجا كلمه (و ما بينهما) - مانند بعضى ديگر از آيات قرآن - اضافه نشده ، شايد به خاطر همين است كه هدف بيان ابتدا و انتها بوده است . به هر حال خداوندى كه قدرت و تدبير و حكمتش پهنه آسمان و زمين را فرا گرفته ، پيدا است اگر كتابى نازل كند چه اندازه پر محتوا و پر بار است . باز به معرفى پروردگار نازل كننده قرآن ادامه مى دهد و مى گويد: (او خداوندى است رحـمـان كـه فـيـض رحمتش همه جا را فرا گرفته ، و بر عرش مسلط است ) (الرحمن على العـرش استوى ). همانگونه كه قبلا در تفسير آيه ثم استوى على العرش (اعراف - 54) گـفـتـه ايـم (عـرش ) در لغت به چيزى مى گويند كه داراى سقف است و گاهى به خود سـقـف و يـا تختهاى پايه بلند مانند تختهاى سلاطين نيز عرش اطلاق مى شود. در داستان (سـليـمـان )، مـى خـوانـيم : ايكم ياتينى بعرشها: (كداميك از شما مى توانيد تخت او (بلقيس ) را براى من حاضر كنيد) (نمل - 38). بـديـهـى اسـت خـداونـد نـه تـخـتى دارد و نه حكومتى همانند حاكمان بشر، بلكه منظور از (عرش خدا) مجموعه جهان هستى است كه تخت حكومت او محسوب مى شود. بـنـابـرايـن (اسـتـوى عـلى العـرش )، كـنـايـه از تـسـلط پـروردگـار و احـاطـه كامل او نسبت به جهان هستى و نفوذ امر و فرمان و تدبيرش ‍ در سراسر عالم است . اصولا كـلمه (عرش ) در لغت عرب و (تخت ) در فارسى غالبا كنايه از قدرت مى باشد، مـثـلا مى گوئيم فلانكس را از تخت فرو كشيدند، يعنى به قدرت و حكومتش پايان دادند، يا در عربى مى گوئيم : ثل عرشه (تختش فرو ريخت ). به هر حال بسيار كودكانه است اگر كسانى بخواهند از اين تعبير توهم جسميت خداوند را بكنند. به دنبال (حاكميت ) خدا بر عالم هستى از (مالكيت ) او سخن مى گويد: (آنـچـه در آسـمـانـها، و در زمين ، و در ميان اين دو، و در زير خاكها و اعماق زمين وجود دارد همه از آن اوست ) (له ما فى السماوات و ما فى الارض و ما بينهما و ما تحت الثرى ). (ثرى ) در اصل به معنى خاك مرطوب است و از آنجا كه تنها قشر روى زمين بر اثر تابش آفتاب و وزش بـاد مـى خـشـكـد ولى طبقه زيرين غالبا مرطوب است به اين طبقه ، (ثرى ) گفته مى شـود و به اين ترتيب (ما تحت الثرى ) به معنى اعماق زمين و جوف آنست كه همه آنها مملوك مالك الملوك و خالق عالم هستى است . تـا بـه ايـنـجـا سـه ركـن از اركـان صـفـات پـروردگـار بـيـان شـده بـود، ركـن اول (خالقيت )، ركن دوم (حاكميت ) ركن سوم (مالكيت ) او است . در آيه بعد به چهارمين ركن يعنى (عالميت ) او اشاره كرده مى گويد: (او آنقدر احاطه عـلمـى دارد كـه اگـر سخن آشكارا بگوئى مى داند، و اگر مخفى كنى نيز مى داند، و حتى مـخـفـى تـر از مـخـفـى را نـيـز آگـاه اسـت ) (و ان تـجـهـر بالقول فانه يعلم السر و اخفى ). در ايـنـكـه مـنـظور از (اخفى ) (مخفى تر از سر) در اينجا چيست ؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است . ـ بعضى گفته اند: (سر) آنست كه انسان با ديگرى به طور پنهانى بازگو مى كند و (اخفى ) آنست كه در دل نگهداشته و به كسى نمى گويد. - بـعـضـى گـفـتـه انـد (سـر) آنـسـت كـه انـسـان در دل دارد، و (اخفى ) آنست به فكر كسى نرسيده است اما خدا از آن آگاه است . بـعـضـى ديگر گفته اند (سر) عملى است كه مخفيانه انجام مى دهد، و (اخفى ) نيتى است كه به دل دارد. - بعضى گفته اند (سر) به معنى اسرار مردم است ، و (اخفى ) اسرارى است كه در ذات پاك خدا است . - در حـديـثـى از امام باقر (عليهالسلام ) و صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم : (سر آنست كـه در دل پنهان نموده اى و اخفى آنست كه به خاطرت آمده اما فراموش كرده اى . اين حديث مـمـكـن اسـت اشاره به اين نكته باشد كه آنچه را انسان ، ياد مى گيرد به مخزن حافظه سـپـرده مـى شـود مـنـتـهـا گاهى ارتباط انسان با گوشهاى از اين مخزن قطع مى گردد و حـالت نـسـيـان بـاو دسـت مـى دهـد لذا اگـر بـا وسـيله اى يادآورى بشود كاملا آن را مطلب آشنائى مى بيند، بنابراين آنچه را انسان فراموش كرده ، مخفى ترين اسرار او است كه در زواياى حافظه پنهان گشته و ارتباطش موقتا يا براى هميشه قطع شده است . ولى بـه هـر حـال مـانعى ندارد كه تمام تفسيرهائى كه در بالا گفته شد در مفهوم وسيع كلمه سر و اخفى جمع باشد. بـه اين ترتيب ترسيم روشنى از علم بى يپايان پروردگار شده است و از مجموع آيات فـوق شناخت اجمالى نسبت به نازل كننده قرآن در ابعاد چهارگانه (خلقت ) و (حكومت ) و (مالكيت ) و علم حاصل مى گردد. و شـايـد بـه هـمـيـن جـهـت اسـت كه در آيه بعد مى گويد: (او الله است همان خداوندى كه مـعـبـودى جـز او نـيـسـت بـراى او نـامـهـا و صـفات نيك است ) (الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ). چنانكه در تفسير (آيه 180 سوره اعراف ) گفته ايم ، تعبير به (اسماء حسنى ) هم در آيـات قـرآن و هـم در كـتـب حـديـث كـرارا آمـده اسـت ، ايـن تـعـبـيـر در اصل به معنى نامهاى نيك است ، بديهى است كه همه نامهاى پروردگار نيك است ، ولى از آنجا كه در ميان اسماء و صفات خدا بعضى داراى اهميت بيشترى است ، به عنوان (اسماء حسنى ) ناميده شده است . در بسيارى از روايات كه از پيامبر و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده مى خوانيم خداوند داراى 99 اسـم اسـت ، هـر كـس او را بـه اين نامها بخواند دعايش مستجاب مى شود و هر كس آنـهـا را احـصـا كـنـد اهـل بـهـشـت اسـت ، ايـن مـضـمـون در مـنـابـع مـعـروف حـديـث اهل تسنن نيز ديده مى شود. بـه نـظـر مـى رسد كه منظور از احصاء و شماره كردن اين نامها همان (تخلق ) به اين صفات است ، نه تنها ذكر الفاظ آنها، بدون شك اگر كسى با صفت عالم و قادر يا رحيم و غـفـور و امـثـال ايـنـهـا، تخلق پيدا كند و اشعه اى از اين صفات بزرگ الهى در وجود او بـتـابـد هـم بـهـشـتـى است و هم دعايش مستجاب (براى توضيح بيشتر به جلد هفتم تفسير نمونه صفحه 25 - 28 مراجعه فرمائيد). آيه و ترجمه  
و هل اتك حديث موسى (9)اذرانار افقال لاهله امكثوا آنى انست نارا لعلى اتيكم منها بقبس او اجد على النار هدى (10)فلما اتها نودى يا موسى (11)انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى (12) و انا اخترتك فاستمع لما يوحى (13)اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى و اقم الصلوة لذكرى (14) ان الساعة اتيه اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى (15)فلا يصدنك عنها من لا يؤ من بها و اتبع هوئه فتردى (16)  
ترجمه : 9ـ و آيا خبر موسى به تو رسيده است ؟ 10 ـ هـنـگـامـى كه آتشى (از دور) مشاهده كرد و به خانواده خود گفت اندكى مكث كنيد كه من آتـشى ديدم شايد شعله اى از آن را براى شما بياورم ، يا به وسيله اين آتش راه را پيدا كنم . 11 - هنگامى كه نزد آتش آمد ندا داده شد كه اى موسى ! . 12 - من پروردگار توام ! كفشهايت را بيرون آر كه تو در سرزمين مقدس طوى هستى . 13 - و مـن تـو را (بـراى مـقـام رسـالت ) انتخاب كردم ، اكنون به آنچه بر تو وحى مى شود گوش فرا ده !. 14 - من الله هستم ، معبودى جز من نيست ، مرا پرستش كن و نماز را براى ياد من به پادار. 15 - رسـتـاخـيـز بـطـور قطع خواهد آمد من مى خواهم آن را پنهان كنم تا هر كس در برابر سعى و كوشش خود جزا ببيند. 16 - و هرگز نبايد افرادى كه ايمان به قيامت ندارند و از هوسهاى خويش پيروى كردند تو را از آن باز دارند كه هلاك خواهى شد. تفسير: آتشى در آن سوى بيابان ! از اينجا داستان موسى ، پيامبر بزرگ خدا شروع مى شود و در بيش از هشتاد آيه بخشهاى مـهـمـى از سـرگـذشت پرماجراى او تشريح مى گردد، تا دلدارى و تسليت خاطرى باشد بـراى پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ) و مؤ منان كه در آن ايام در مكه ، سخت از سوى دشمنان در فشار بودند. تـا بـدانـند اين قدرتهاى شيطانى در برابر قدرت خدا تاب مقاومت ندارند و اين نقشه ها همگى نقش بر آب است . و نـيز از اين سرگذشت پر محتوا با درسهاى آموزنده اش ، مسير خود را در مساله توحيد و خداپرستى و مبارزه با فراعنه و ساحران هر عصر و زمان ، و همچنين مبارزه با انحرافهاى داخلى و گرايشهاى انحرافى ، بيابند، درسهائى كه مى تواند در سراسر دوران انقلاب اسلام ، راهنما و راهگشاى آنها باشد. مـجـمـوعـه آيـاتـى را كـه در ايـن سـوره از مـوسـى و بـنـى اسرائيل و فرعونيان سخن مى گويد مى توان به چهار بخش تقسيم كرد: بـخـش اول : از آغـاز نبوت و بعثت موسى و اولين جرقه هاى وحى سخن گفته و به تعبير ديـگـر بحث از مدرسه اى است كوتاه مدت و پر محتوا كه موسى در آن (وادى مقدس ) در آن بيابان تاريك و خلوت ، دوره آن را گذراند. بـخـش دوم : از دعـوت مـوسـى و بـرادرش هـارون نـسـبـت به فرعون و فرعونيان به آئين يكتاپرستى و سپس درگيريهاى آنها با دشمنان سخن مى گويد. بـخـش سـوم : از خـروج مـوسـى و بـنـى اسـرائيـل از مـصـر و چـگـونـگـى نـجـات آنـهـا از چنگال فرعون و فرعونيان و غرق شدن و هلاكت آنها بحث مى كند . بخـش چـهـارم : پـيـرامـون گـرايـش تـنـد انـحـرافـى بـنـى اسـرائيـل از آئيـن توحيد به شرك و پذيرش وسوسه هاى سامرى و مبارزه قاطع و شديد موسى با اين انحراف سخن مى گويد. اكـنون به آيات مورد بحث كه مربوط به بخش نخست است باز مى گرديم : اين آيات با تـعـبـيـر لطـيـف و جذابى اين چنين مى گويد: (آيا خبر موسى به تو رسيده است )؟! (و هل اتاك حديث موسى ). بـديـهـى اسـت ايـن استفهام براى كسب خبر نيست كه او از همه اسرار آگاه است ، بلكه به تـعـبـيـر مـعـروف اين (استفهام تقريرى ) و يا به تعبير ديگر استفهامى است كه مقدمه بـيـان يك خبر مهم است همانگونه كه در زبان روزمره نيز هنگام شروع به يك خبر مهم مى گوئيم : آيا اين خبر را شنيده اى كه ...؟ سپس مى گويد: (در آن زمان كه آتشى (از دور) مشاهده كرد و به خانواده خود گفت اندكى مكث كنيد كه من آتشى ديدم ، من به سراغ آن بروم شايد شـعله اى از آن براى شما بياورم و يا به وسيله اين آتش راهى پيدا كنم ) (اذ راءى نارا فقال لاهله امكثوا انى آنست نارا لعلى آتيكم منها بقبس او اجد على النار هدى ). بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه (قـبـس ) (بر وزن قفس ) به معنى مختصرى از آتش است كه از مجموعه اى جدا مى كنند، و با توجه به اينكه معمولا مشاهده آتش در بيابانها نشان مى دهد كـه جـمـعـيـتـى گـرد آن جـمـعـنـد، و يـا ايـنكه شعله اى را بر بلندى روشن ساخته اند كه كـاروانـيـان در شـب راه را گـم نـكنند، و نيز با توجه به اينكه (امكثوا) از ماده مكث به معنى توقف كوتاه است ، از مجموع اين تعبيرات چنين استفاده مى شود كه موسى با همسر و فرزند خود در شبى تاريك از بيابان عبور مى كرده ، شبى بود سرد و ظلمانى كه راه را در آن گم كرده بود، شعله آتشى از دور نظر او را به خود جلب كرد، به محض ديدن اين شـعـله بـه خـانـواده اش گـفـت تـوقـف كوتاهى كنيد كه من آتشى ديدم ، بروم اندكى از آن براى شما بياورم و يا راه را بوسيله آتش يا كسانى كه آنجا هستند پيدا كنم . در تواريخ نيز مى خوانيم كه موسى (عليهالسلام ) هنگامى كه مدت قراردادش با (شعيب ) در (مـديـن ) پـايان يافت ، همسر و فرزند و همچنين گوسفندان خود را برداشت و از مـديـن به سوى مصر رهسپار شد، راه را گم كرد، شبى تاريك و ظلمانى بود، گوسفندان او در بيابان متفرق شدند، مى خواست آتشى بيفروزد تا در آن شب سرد، خود و فرزندانش گـرم شـونـد، امـا بـوسيله آتشزنه آتش روشن نشد در اين اثناء همسر باردارش دچار درد وضع حمل شد. طـوفـانـى از حـوادث سـخـت ، او را محاصره كرد در اين هنگام بود كه شعله اى از دور به چـشـمـش خـورد، ولى اين آتش نبود بلكه نور الهى بود، موسى به گمان اينكه آتش است براى پيدا كردن راه و يا برگرفتن شعله اى ، به سوى آتش حركت كرد اكنون دنباله ماجرا را از زبان قرآن مى شنويم : (هـنگامى كه موسى (عليهالسلام ) نزد آتش آمد، صدائى شنيد كه او را مخاطب ساخته مى گـويـد: اى مـوسـى )! (فـلمـا اتـاها نودى يا موسى ). (من پروردگار توام ، كفشهايت بـيـرون آر، كه تو در سرزمين مقدس (طوى ) هستى ) (انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى ). از آيـه 30 سـوره قصص استفاده مى شود كه موسى اين ندا را از سوى درختى كه در آنجا بـود شـنـيد (نودى من شاطى ء الوادى الايمن فى البقعة المباركة من الشجرة ان يا موسى انـى انـا الله رب العـالمين ) از مجموع اين دو تعبير استفاده مى شود كه موسى هنگامى كه نزديك شد آتش را در درون درخت (مفسران مى گويند درخت عنابى بوده ) مشاهده كرد، و اين خـود قرينه روشنى بود كه اين آتش يك آتش معمولى نيست ، بلكه اين نور الهى است كه نه تنها درخت را نمى سوزاند بلكه با آن هماهنگ و آشنا است ، نور حيات است و زندگى !. مـوسـى بـا شنيدن اين نداى روحپرور: (من پروردگار توام ) هيجان زده شد و لذت غير قـابـل تـوصـيـفـى سـرتـاپـايـش را احـاطـه كرد، اين كيست كه با من سخن مى گويد؟ اين پـروردگـار من است ، كه با كلمه (ربك ) مرا مفتخر ساخته ، تا به من نشان دهد كه در آغوش رحمتش از آغاز طفوليت تاكنون پرورش يافته ام و آماده رسالت عظيمى شده ام . او مـامـور شـد تـا كـفـش خـود را از پـاى در آورد، چـرا كـه در سـرزمـيـن مقدسى گام نهاده ، سـرزمـيـنـى كـه نـور الهـى بـر آن جـلوه گر است ، پيام خدا را در آن مى شنود و پذيراى مسئوليت رسالت مى شود، بايد با نهايت خضوع و تواضع در اين سرزمين گام نهد، اين است دليل بيرون آوردن كفش از پا. بـنـابـرايـن ، بـحـث مشروحى كه بعضى از مفسران در باره بيرون آوردن كفش از پا كرده انـد، و اقـوالى از مـفسران نقل نموده اند زائد به نظر مى رسد (البته رواياتى در زمينه تاويل اين آيه نقل شده كه هنگام ذكر نكات از آن بحث خواهيم كرد). تـعـبـيـر بـه (طـوى ) يـا به خاطر آنست كه نام آن سرزمين ، سرزمين طوى بوده است ، هـمـانـگـونـه كـه غـالب مـفـسـران گـفـتـه انـد، و يـا ايـنـكـه (طـوى ) كـه در اصـل به معنى پيچيدن است در اينجا كنايه از آنست كه اين سرزمين را بركات معنوى از هر سـو احـاطـه كـرده بـود، بـه هـمين جهت در آيه 30 سوره قصص از آن به عنوان (البقعة المباركة ) تعبير شده است . سپس از همان گوينده اين سخن را نيز شنيد: (و من تو را براى مقام رسالت برگزيده ام ، اكـنـون بـه آنـچـه به تو وحى مى شود گوش ‍ فرا ده )! (و انا اخترتك فاستمع لما يوحى ). و بـه دنـبـال آن نخستين جمله وحى را موسى به اين صورت دريافت كرد (من الله هستم ، معبودى جز من نيست ) (اننى انا الله لا اله الا انا). (اكنون كه چنين است تنها مرا عبادت كن ، عبادتى خالص از هرگونه شرك ) (فاعبدنى ). (و نماز را برپاى دار، تا هميشه به ياد من باشى ) (و اقم الصلوة لذكرى ). در ايـن آيـه پـس از بـيـان مـهـمترين اصل دعوت انبياء كه مساله توحيد است موضوع عبادت خـداونـد يـگـانـه بـه عـنـوان يـك ثـمـره بـراى درخـت ايـمـان و تـوحـيـد بيان شده ، و به دنـبـال آن دسـتـور به نماز، يعنى بزرگترين عبادت و مهمترين پيوند خلق با خالق و مؤ ثرترين راه براى فراموش نكردن ذات پاك او داده شده . ايـن سـه دسـتـور بـا فـرمـان رسـالت كـه در آيـه قبل بود، و مساله معاد كه در آيه بعد است يك مجموعه كامل و فشرده از اصول و فروع دين را بازگو مى كند كه با دستور بـه اسـتـقـامـت كـه در آخـريـن آيـات مـورد بـحـث خـواهـد آمـد از هـر نـظـر تكميل مى گردد. و از آنـجـا كـه بـعـد از ذكـر (تـوحـيـد) و شـاخ و بـرگـهـاى آن ، دومـيـن اصـل اساسى مساله (معاد) است در آيه بعد اضافه مى كند: (رستاخيز به طور قطع خـواهـد آمـد، مـن مـى خـواهـم آن را پنهان كنم ، تا هر كس در برابر سعى و كوششهايش جزا ببيند) (ان الساعة آتية اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى ). در ايـن جـمـله دو نـكـته است كه بايد به آن توجه داشت : نخست اينكه جمله (اكاد اخفيها) مـفـهـومـش آنـسـت كه (نزديك ) است من تاريخ قيام قيامت را مخفى دارم ، و لازمه اين تعبير آنست كه مخفى نداشته ام ، در حالى كه مى دانيم طبق صريح بسيارى از آيات قرآن ، احدى از تـاريـخ قـيـامـت آگـاه نـيـسـت ، چنانكه در آيه 187 سوره اعراف مى خوانيم يسئلونك عن السـاعـة ايـام مـرسـيـهـا قـل انـمـا عـلمـهـا عـنـد ربـى : (در بـاره قـيـامـت از تـو سـؤ ال مى كنند، بگو همانا علم آن مخصوص خدا است ). مـفـسـران ، بـراى پـاسـخ ايـن سؤ ال به گفتگو پرداخته اند، بسيارى عقيده دارند تعبير فـوق ، يـكـنـوع مـبـالغـه اسـت و مـفهومش اين است كه تاريخ شروع رستاخيز آنقدر مخفى و پـنـهـان اسـت كـه حتى نزديك است من نيز از خودم پنهان دارم ، در اين زمينه روايتى هم وارد شده است و احتمالا اين دسته از مفسران مطلب خود را از آن روايت اقتباس كرده اند. تفسير ديگر اين است كه مشتقات (كاد) همواره به معنى نزديك شدن نيست ، بلكه گاهى به معنى تاكيد مى آيد، بى آنكه معنى نزديك شدن را داشته باشد. و لذا بعضى از مفسران (اكاد) را به معنى (اريد) (مى خواهم ) تفسير كرده اند، و در بعضى از متون لغت نيز همين معنى صريحا آمده است . نـكـته ديگر اينكه : علت مخفى نگاه داشتن تاريخ قيامت ، طبق آيه فوق آنست كه (خداوند مـى خـواهـد هر كسى را به تلاش و كوششهايش پاداش دهد) و به تعبير ديگر: با مخفى بـودن آن يـكـنـوع آزادى عـمل براى همگان پيدا مى شود و از سوى ديگر چون وقت آن دقيقا مـعـلوم نـيـسـت و در هـر زمـانـى مـحـتـمل است نتيجه اش حالت آماده باش دائمى و يا پذيرش سـريـع بـرنـامـه هـاى تـربيتى است ، همانگونه كه در باره فلسفه اخفاء (شب قدر) گـفـتـه انـد مـنـظـور ايـن است كه مردم همه شبهاى سال ، يا همه شبهاى ماه مبارك رمضان را گرامى دارند و به درگاه خدا بروند. در آخـريـن آيه مورد بحث به يك اصل اساسى كه ضامن اجراى همه برنامه هاى عقيدتى و تـربـيـتـى فـوق اسـت اشـاره كـرده مـى فـرمـايـد: (هـرگز نبايد افرادى كه ايمان به رسـتـاخـيـز نـدارند و از هوسهاى خويش پيروى كرده اند تو را مانع از آن شوند كه اگر چنين شود هلاك خواهى شد)! (فلا يصدنك عنها من لا يؤ من بها و اتبع هواه فتردى ). در بـرابر افراد بى ايمان و وسوسه ها و كارشكنى هاى آنان محكم بايست ، نه از انبوه آنـهـا وحـشـت كـن ، و نـه از تـوطـئه هـاى آنـهـا تـرسـى بـه دل راه ده ، و نه هرگز در حقانيت دعوت و اصالت مكتبت از اين هياهوها شك و ترديدى داشته بـاش . جـالب ايـنـكـه در ايـنـجا جمله (لا يؤ من ) به صورت صيغه مضارع و جمله (و اتـبـع هـواه ) به صورت صيغه ماضى است ، و در حقيقت اشاره به اين نكته است كه عدم ايمان منكران قيامت از پيروى هواى نفس سرچشمه مى گيرد، گوئى مـــى خـــواهـنـد آزاد بـاشـند و هر چه دلشان خواست انجام دهند پس چه بهتر كه انكار قيامت كنندتا بر آزادى هوسهايشان خدشه اى وارد نشود! نكته ها: 1 - مـنـظور از (فاخلع نعليك ) چيست ؟ - همانگونه كه گفتيم ظاهر آيه اين است كه به موسى دستور داده شد به احترام آن سرزمين مقدس ، كفشهاى خود را از پا بيرون آورد، و با خـضـوع و تـواضـع در آن وادى گـام نـهد، سخن حق را بشنود و فرمان رسالت را دريافت دارد، ولى بـعـضـى از مـفـسـران بـه پـيـروى پـاره اى از روايـات مـى گـويـنـد: ايـن به دليل آن بوده است كه چرم آن كفش ‍ از پوست حيوان مرده بوده است ! ايـن سخن علاوه بر اينكه در حد خود سخن بعيدى به نظر مى رسد، چرا كه دليلى نداشت مـوسـى (عـليـهـالسـلام ) از چنان پوست و كفش آلوده اى استفاده كند، مورد انكار بعضى از روايات ديگر قرار گرفته است ، و آن روايتى است كه از ناحيه مقدس امام زمان (ارواحنا له الفداء) نقل شده كه شديدا اين تفسير را نفى مى كند در تورات كنونى سفر خروج فصل سوم نيز همان تعبيرى كه در قرآن وجود دارد ديده مى شـود. بـعـضـى ديـگـر از روايـات كـه اشـاره بـه تاويل آيه و بطون آن دارد مى گويد:
آيه و ترجمه
و ما تلك بيمينك يموسى (17)قال هى عصاى اءتوكؤ ا عليها و اءهش بها على غنمى و لى فيها مارب اءخرى (18)قال اءلقها يموسى (19)فأ لقئها فإ ذا هى حية تسعى (20)قال خذها و لا تخف سنعيدها سيرتها الا ولى (21)و اضمم يدك إ لى جناحك تخرج بيضاء من غير سوء ءاية اءخرى (22)لنريك من ءايتنا الكبرى (23)  
ترجمه : 17 - و چه چيز در دست راست توست اى موسى ؟! 18 - گـفـت ايـن عـصـاى مـن اسـت ، بـر آن تـكـيـه مـى كـنـم ، بـرگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مى ريزم ، و نيازهاى ديگرى را نيز با آن برطرف مى كنم . 19 - گفت اى موسى آنرا بيفكن ! 20 - (موسى ) آنرا افكند، ناگهان مار عظيمى شد و شروع به حركت كرد! 21 - فـرمـود آنـرا بـگـيـر و نـتـرس مـا آنـرا بـه هـمـان صـورت اول باز مى گردانيم . 22 - و دست خود را در گريبانت فرو بر، تا سفيد و درخشنده بى عيب بيرون آيد، و اين معجزه ديگرى است . 23 - مى خواهيم آيات بزرگ خود را به تو نشان دهيم . تفسير: عصاى موسى و يد بيضا بدون شك پيامبران براى اثبات ارتباط خود با خدا نياز به معجزه دارند و گرنه هر كس مـى تـوانـد دعـوى پـيـامبرى كند، بنابراين شناخت پيامبران راستين از دروغين جز از طريق معجزه ميسر نيست ، اين معجزه مى تواند در محتواى خود دعوت و كتاب آسمانى پيامبر (صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) بـاشـد، و نـيـز مـى تـوانـد امـور ديـگـرى از قبيل معجزات حسى و جسمى باشد بعلاوه معجزه در روح خود پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نيز مؤ ثر است و به او قوت قلب و قدرت ايمان و استقامت مى بخشد. به هر حال موسى (عليهالسلام ) پس از دريافت فرمان نبوت بايد سند آن را هم دريافت دارد، لذا در هـمـان شـب پـر خـاطره ، موسى (عليهالسلام ) دو معجزه بزرگ از خدا دريافت داشت . قرآن اين ماجرا را چنين بيان مى كند: خـداونـد از مـوسـى سؤ ال كرد: (چه چيز در دست راست تو است اى موسى ؟!) (و ما تلك بـيـمـينك يا موسى ). اين سؤ ال ساده كه تواءم با لطف و محبت است علاوه بر اينكه موسى را كه طبعا در آن حال غرق طوفانهاى روحانى شده بود آرامش بخشيد، مقدمه اى بود براى بازگو كردن يك حقيقت بزرگ . موسى در پاسخ (گفت اين قطعه چوب عصاى من است ) (قال هى عصاى ). و از آنـجـا كـه مـايـل بود سخنش را با محبوب خود كه براى نخستين بار در را به روى او گـشـوده اسـت ادامـه دهـد، و نـيـز از آنـجا كه شايد فكر ميكرد تنها گفتن اين عصاى من است كـافـى نـبـاشـد، بلكه منظور بازگو كردن آثار و فوائد آنست ، اضافه كرد: من بر آن تكيه مى كنم (اتوكؤ عليها). (و برگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مى ريزم ) (و اهش بها على غنمى ). علاوه بر اين فوائد و نتايج ديگرى نيز در آن دارم ) (ولى فيها مارب اخرى ). البـتـه پـيـدا اسـت ، عـصـا براى صاحبان آن چه فوائدى دارد، گاهى از آن به عنوان يك وسـيـله دفـاعـى در مقابل حيوانات موذى و دشمنان استفاده ميكنند، گاهى در بيابان سايبان به توسط آن ميسازند، گاه ظرف به آن بسته و از نهر عميق آب مى كشند. بـه هـر حـال مـوسى در تعجب عميقى فرو رفته بود كه در اين محضر بزرگ اين چه سؤ الى اسـت و مـن چـه جـوابـى دارم مـيـگـويـم ، آن فـرمـانـهـاى قبل چه بود؟ و اين استفهام براى چيست ؟ نـاگـهـان (بـه او فـرمـان داده شـد اى مـوسـى عـصـايـت را بـيـفـكـن )! (قال القها يا موسى ). (موسى فورا و بدون فوت وقت عصا را افكند، ناگهان مار عظيمى شد و شروع به حركت كرد) (فالقاها فاذا هى حية تسعى ). (تسعى ) از ماده (سعى ) به معنى راه رفتن سريع است كه به مرحله دويدن نرسد. در اينجا (به موسى دستور داده شد كه آن را بگير، و نترس ، ما آن را به همان صورت نخستين باز ميگردانيم )! (قال خذها و لا تخف سنعيدها سيرتها الاولى ). در آيـه 31 سـوره قـصـص مـيـخـوانـيـم (ولى مـدبـرا و لم يـعـقـب يـا مـوسـى اقبل و لا تخف ): (موسى با مشاهده كردن آن مار عظيم ، ترسيد و فرار كرد، خداوند بار ديگر فرمود: اى موسى بازگرد و نترس ). گـر چـه مـسـاله تـرس مـوسـى در ايـنـجـا بـراى جـمـعـى از مـفـسـران سـؤ ال انـگـيـز شـده اسـت كـه ايـن حـالت بـا شـجـاعـتـى كـه در مـوسى سراغ داريم و عملا در طـول عـمـر خود به هنگام مبارزه با فرعونيان به ثبوت رسانيد، بعلاوه از شرائط كلى انبياء است چگونه سازگار است ؟ ولى بـا تـوجـه بـه يك نكته پاسخ آن روشن مى شود، زيرا طبيعى هر انسانى است - هر قـدر هـم شـجـاع و نـتـرس بـاشـد - كـه اگـر بـبـيـنـد نـاگـهـان قـطـعـه چـوبـى تـبـديل به مار عظيمى شود و سريعا به حركت درآيد، موقتا متوحش مى شود و خود را كنار مـى كـشـد، مـگـر آنـكـه در بـرابـر او ايـن صـحـنـه بـارهـا تـكـرار شـود، ايـن عـكـس - العـمـل طبيعى هيچگونه ايرادى بر موسى نخواهد بود و با آيه 39 احزاب كه مى گويد: الذيـن يـبـلغـون رسـالات الله و يـخـشونه و لا يخشون احدا الا الله : (كسانى كه ابلاغ رسالتهاى الهى ميكنند و از او مى ترسند، و از هيچكس جز او ترسى ندارند) منافاتى ندارد، اين يك وحشت طبيعى زودگذر و موقتى در برابر يك حادثه كاملا بيسابقه و خارق عادت است . سـپـس بـه دومـيـن مـعـجـزه مـهـم مـوسـى اشاره كرده به او دستور مى دهد: (دست خود را در گـريـبـانت فرو بر، تا سفيد و روشن بيرون آيد، بى آنكه عيب و نقصى در آن باشد، و ايـن مـعجزه ديگرى براى تو است ) (و اضمم يدك الى جناحك تخرج بيضاء من غير سوء آية اخرى ). گرچه در تفسير جمله (و اضمم يدك الى جناحك ...) مفسران عبارات گوناگونى دارند، ولى بـا تـوجـه به آيه 32 سوره قصص ‍ كه مى گويد: اسلك يدك فى جيبك و آيه 12 سوره نمل كه مى گويد: و ادخل يدك فى جيبك به خوبى استفاده مى شود كه موسى مامور بـوده اسـت دسـت خـود را در گـريـبـانـش فـرو بـرد و تـا زيـر بـغـل يـا پـهـلو ادامـه دهـد (چـرا كـه جـنـاح در اصـل بـه مـعـنـى بـال پـرنـدگـان اسـت و در ايـنـجـا مـيـتـوانـد كـنـايـه از زيـر بغل بوده باشد). (بـيـضـاء) به معنى سفيد است ، و جمله (من غير سوء) اشاره به اين است كه سفيدى دسـت تـو بـر اثـر بـيـمـارى پـيـسـى و مـانـنـد آن نـخـواهـد بـود، بـه دليل اينكه درخشندگى خاصى دارد، در يك لحظه ظاهر و در لحظه ديگرى از بين مى رود. ولى از بـعـضـى روايـات اسـتـفـاده مـى شـود كـه دست موسى در آن حالت ، نورانيت فوق العـادهـاى پـيـدا كـرد، اگـر چـنـيـن بـوده اسـت بـايـد قـبـول كـرد كـه جـمـله مـن غـير سوء مفهوم ديگرى جز آنچه در بالا گفتيم خواهد داشت يعنى نـورانـيـتى دارد بدون عيب ، نه چشم را آزار مى رساند و نه لكه تاريكى در ميان آن ديده مى شود و نه غير آن . در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـه عـنـوان يـك نـتـيـجـهـگـيـرى از آنـچـه در آيـات قـبـل بـيان شد ميفرمايد: (ما اينها را در اختيار تو قرار داديم تا آيات بزرگ خود را به تو نشان دهيم ) (لنريك من آياتنا الكبرى ). پـيـدا اسـت كه منظور از (آيات كبرى ) همان دو معجزه مهمى است كه در بالا آمد، و اينكه بـعـضى از مفسران احتمال داده اند، اشاره به معجزات ديگرى است كه بعد از آن خداوند در اختيار موسى گذاشت بسيار بعيد به نظر ميرسد. نكته ها: 1 - دو معجزه بزرگ : بـدون شـك آنـچه در بالا در زمينه تبديل عصاى موسى به مار عظيم كه حتى در آيه 107 سـوره اعـراف از آن تـعـبير به (ثعبان ) (اژدها ) شده است ، و همچنين درخشندگى خاص دسـت در يـك لحـظـه كـوتـاه و سـپـس بـازگـشـت بـه حـال اول يـك امـر عـادى يـا نادر و كمياب نيست بلكه هر دو خارق عادت محسوب مى شود كه بـدون اتـكـاء بـر يـك نـيروى ما فوق بشرى ، يعنى قدرت خداوند بزرگ ، امكان پذير نيست ، كـسـانـى كـه بـه خـدا ايـمـان دارنـد و عـلم و قـدرت او را بى پايان مى دانند هرگز نمى توانند اين امور را انكار كنند و يا مانند ماديگراها به خرافه نسبت دهند. آنـچـه در معجزه مهم است آن است كه عقلا محال نباشد و در اين مورد اين امر كاملا صادق است چرا كه هيچ دليل عقلى دلالت بر نفى امكان تبديل عصا به مار عظيم نمى كند. مـگـر عـصـا و مـار عـظيم هر دو در گذشته هاى دور از خاك گرفته نشده اند، البته شايد مـيـليـونـهـا يا صدها ميليون سال طول كشيد كه از خاك اين چنين موجوداتى به وجود آمد (و هـيـچ در ايـن مـسـاله تـفـاوتـى نـيـسـت كـه مـا قـائل بـه تـكـامـل انـواع بـاشـيـم و يـا ثـبـوت انـواع ، چـرا كـه بـه هـر حـال هـم چـوب درخـتـان از خـاك آفريده شده اند و هم حيوانات ) منتها كار اعجاز در اين مورد بـوده اسـت كه آن مراحلى را كه ميبايست در طول ساليان دراز طى شود، در يك لحظه و در مـدتـى بـسـيـار كـوتـاه انـجـام داده اسـت آيـا چـنـيـن امـرى محال به نظر مى رسد؟ مـمـكـن اسـت مـن كـتـاب قـطـورى را بـا دسـت در يـكـسـال بـنـويـسـم ، حـال اگـر كـسـى پـيدا شود با اتكاء به اعجاز آنچنان سريع انجام دهد كه در يكساعت يا كمتر از آن نوشته شود اين محال عقلى نيست ، اين خارق عادت است . (دقت كنيد) بـه هـر حـال قـضـاوت عـجولانه در باره معجزات و آنها را خداى ناكرده به خرافات نسبت دادن دور از منطق و عقل است ، تنها چيزى كه گاهى اينگونه افكار را به وجود مى آورد اين است كه ما به علل و معلول عادى خو گرفتهايم تا آنجا كه آنها را به صورت ضرورت تـلقـى مـيـكـنـيـم ، و هـر چـه را خـلاف آن بـاشـد مـخـالف ضـرورت مـيـدانـيـم در حالى كه شـكـل ايـن عـلل و مـعـلول طـبـيـعـى و عـادى هـرگـز جـنـبه ضرورت ندارد و هيچ مانعى ندارد عامل مافوق طبيعت ، دگرگونيها در آنها ايجاد كند. 2 - استعدادهاى فوق العاده اشياء مـسلما آن روز كه موسى ، آن عصاى شبانى را براى خود انتخاب نمود، باور نمى كرد كه ايـن مـوجود ساده از عهده چنان كار عظيمى به فرمان خدا برآيد، آنچنان كه قدرت فراعنه را درهم ريزد، اما خدا به او نشان داد كه از همين وسيله ساده ميتوان آنچنان نيروى خارق العادهاى به وجود آورد. اين در واقع درسى است به همه انسانها كه در اين جهان هيچ چيز را ساده نپندارند، اى بسا مـوجـودات يـا افـرادى كـه مـا بـا ديـده حـقـارت بـه آنـهـا مـيـنـگـريـم قدرتهاى عظيمى در دل نهفته داشته باشند كه ما از آن بيخبريم . 3 - تورات در اين باره چه مى گويد: در آيـات بـالا خـوانديم كه موسى (عليهالسلام ) هنگامى كه دستش را از گريبان بيرون آورد، سـفـيـد و روشـن بـوده بـى آنـكـه عـيـبـى داشته باشد، ممكن است اين جمله براى نفى تعبيرى باشد كه در تورات تحريف يافته ديده مى شود، چرا كه در اين تورات چنين آمده اسـت : (و خـداونـد بـاز بـه او گفت حال دست خود را به آغوش خود گذار كه دست خود را به آغوش خود گذاشت و او را بيرون آورد و اينك دستش مانند برف ، مبروص شد). كلمه (مبروص ) از ماده (برص ) به معنى پيسى است كه يكنوع بيمارى است و مسلما به كار بردن اين تعبير در اين مورد غلط و نابجا است . آيه و ترجمه
اذهب إ لى فرعون إ نه طغى (24)قال رب اشرح لى صدرى (25)و يسر لى اءمرى (26) و احلل عقدة من لسانى (27)يفقهوا قولى (28)و اجعل لى وزيرا من اءهلى (29)هرون اءخى (30) اشدد به اءزرى (31)و اءشركه فى اءمرى (32)كى نسبحك كثيرا (33)و نذكرك كثيرا (34)انك كنت بنا بصيرا (35)قال قد اءوتيت سؤ لك يموسى (36)  
ترجمه : 24 - برو به سوى فرعون كه او طغيان كرده است ! 25 - عرض كرد پروردگارا سينه مرا گشاده دار. 26 - كار مرا بر من آسان گردان . 27 - و گره از زبانم بگشا. 28 - تا سخنان مرا بفهمند. 29 - وزيرى از خاندانم براى من قرار بده . 30 - برادرم هارون را. 31 - به وسيله او پشتم را محكم كن . 32 - و او را در كار من شريك گردان . 33 - تا تو را بسيار تسبيح گوئيم . 34 - و تو را بسيار ياد كنيم . 35 - چرا كه تو هميشه از حال ما آگاه بودهاى . 36 - فرمود آنچه را خواستهاى به تو داده شد، اى موسى ! تفسير: خواسته هاى حساب شده موسى تـا ايـنـجـا مـوسـى بـه مـقـام نـبـوت رسـيـده و مـعـجـزات قابل ملاحظهاى دريافت داشته است ، ولى از اين به بعد فرمان رسالت به نام او صادر مـى شـود، رسـالتـى بـسـيـار عـظـيـم و سـنـگـيـن رسالتى كه از ابلاغ فرمان الهى به زورمـنـدتـريـن و خـطـرنـاكترين مردم محيط شروع مى شود، ميفرمايد: (به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است )! (اذهب الى فرعون انه طغى ). آرى براى اصلاح يك محيط فاسد و ايجاد يك انقلاب همه جانبه بايد از سردمداران فساد و ائمه كفر شروع كرد از آنها كه در تمام اركان جامعه نقش دارند، خـودشـان و يـا افـكار و اعوان و انصارشان همه جا حاضرند، آنهائى كه تمام سازمانهاى تبليغاتى و اقتصادى و سياسى را در قبضه خود گرفته اند كه اگر آنها اصلاح شوند و يـا در صـورت عـدم اصـلاح ريـشـه كـن گـردنـد مـيـتوان به نجات جامعه اميدوار بود، و گرنه هر گونه اصلاحى بشود. سطحى و موقتى و گذرا است . جـالب ايـنـكـه : دليـل لزوم آغـاز كـردن از فـرعون ، در يك جمله كوتاه (انه طغى ) (او طـغـيـان كرده است ) بيان شده كه در اين كلمه (طغيان ) همه چيز جمع است ، آرى طغيان و تـجـاوز از حد و مرز در تمام ابعاد زندگى ، و به همين جهت به اينگونه افراد (طاغوت ) گفته مى شود كه از همين ماده گرفته شده است . موسى (عليه السلام ) نه تنها از چنين ماموريت سنگينى وحشت نكرد، و حتى كمترين تخفيفى از خـداونـد نـخـواسـت ، بـلكـه بـا آغـوش بـاز از آن استقبال نمود، منتهى وسائل پيروزى در اين ماموريت را از خدا خواست . و از آنـجـا كـه نـخـسـتـيـن وسـيـله پـيـروزى روح بـزرگ ، فـكـر بـلنـد و عـقـل تـوانـا و به عبارت ديگر گشادگى سينه است عرض كرد پروردگار من ! سينه مرا گشاده بدار (قال رب اشرح لى صدرى ). آرى نـخـسـتـيـن سرمايه براى يك رهبر انقلابى ، سينه گشاده ، حوصله فراوان استقامت و شـهـامـت و تـحـمـل بـار مـشـكـلات اسـت ، و بـه هـمـيـن دليـل در حـديـثـى از امـير مؤ منان على (عـليـهالسلام ) ميخوانيم : آلة الرياسة سعة الصدر: وسيله رهبرى و رياست سينه گشاده اسـت در بـاره شـرح صـدر و مـفـهـوم آن در جـلد پـنـجـم تـفـسـيـر نـمـونـه صـفـحـه 436 ذيل آيه 125 انعام نيز بحث كردهايم ). و از آنجا كه اين راه مشكلات فراوانى دارد كه جز به لطف خدا گشوده نمى شود در مرحله دوم از خدا تقاضا كرد كه كارها را بر او آسان گرداند و مشكلات را از سر راهش بردارد، عرض كرد (كار مرا آسان گردان ) (و يسر لى امرى ). سـپـس مـوسـى تقاضاى قدرت بيان هر چه بيشتر كرد و عرضه داشت : (گره از زبانم بگشا) (و احلل عقدة من لسانى ). درسـت اسـت كـه داشـتـن سـرمـايـه شـرح صـدر، مهمترين سرمايه است ولى كار سازى اين سـرمـايـه در صـورتـى اسـت كـه قـدرت ارائه و اظـهـار آن بـه صـورت كـامـل وجـود داشـته باشد، به همين دليل ، موسى بعد از تقاضاى شرح صدر و برطرف شدن موانع ، تقاضا كرد خداوند گره از زبانش بردارد. و مخصوصا علت آن را چنين بيان كرد: (تا سخنان مرا درك كنند) (يفقهوا قولى ). ايـن جـمـله در حقيقت ، آيه قبل را تفسير مى كند و از آن ، روشن مى شود كه منظور از گشوده شـدن گـره زبـان ، ايـن نـبـوده اسـت كه زبان موسى (عليهالسلام ) بخاطر سوختگى در دوران طـفـوليـت يـكـنـوع گـرفـتـگـى داشـتـه (آنگونه كه بعضى از مفسران از ابن عباس نـقـل كـرده انـد) بـلكـه مـنظور گره هاى سخن است كه مانع درك و فهم شنونده مى گردد، يـعـنـى آنـچـنان فصيح و بليغ و رسا و گويا سخن بگويم كه هر شنونده اى منظور مرا به خوبى درك كند. شـاهـد ديـگـر ايـن تـفـسير، آيه 34 سوره قصص است و اخى هارون هو افصح منى لسانا: (برادرم هارون زبانش از من فصيحتر است ). جـالب ايـنـكـه : افـصـح از مـاده (فـصـيـح ) در اصـل بـه مـعـنـى خـالص بودن چيزى از زوائد است و سپس به سخنى كه رسا و گويا و خالى از حشو و زوائد باشد گفته شده است . بـه هر حال يك رهبر و پيشواى موفق و پيروز كسى است كه علاوه بر سعه فكر و قدرت روح ، داراى بيانى گويا و خالى از هر گونه ابهام و نارسائى باشد. و از آنجا كه رساندن اين بار سنگين به مقصد (بار رسالت پروردگار و رهبرى انسانها و مـبـارزه بـا طـاغـوتـهـا و جـبـاران ) نـياز به يار و ياور دارد، و به تنهائى ممكن نيست ، چهارمين تقاضاى موسى (عليهالسلام ) از پروردگار اين بود: (خداوندا! وزير و ياورى از خاندانم براى من قرار ده ) (و اجعل لى وزيرا من اهلى ). (وزيـر) از مـاده وزر در اصـل به معنى بار سنگين است ، و از آنجا كه وزيران بسيارى از بارهاى سنگين را در كشوردارى بر دوش دارند اين نام بر آنها گذارده شده است . و نيز كلمه وزير به معاون و ياور اطلاق مى شود. امـا ايـنـكـه موسى (عليهالسلام ) تقاضا مى كند كه اين وزير از خانواده او باشد دليلش روشن است ، چرا كه هم شناخت بيشترى نسبت به او خواهد داشت ، و هم دلسوزى فراوانتر، چه خوبست كه انسان بتواند با كسى همكارى كند كه پيوندهاى روحانى و جسمانى آنانرا به هم مربوط ساخته است . سـپـس مـخـصـوصـا انگشت روى برادر خويش گذاشت و عرضه داشت (اين مسئوليت را به برادرم هارون بده ) (هارون اخى ). هـارون : طـبـق نـقـل بـعـضـى از مـفـسـران ، بـرادر بـزرگـتـر مـوسـى بـود و سـه سال با او فاصله سنى داشت ، قامتى بلند و رسا و زبانى گويا و درك عالى داشت سه سال قبل از وفات موسى ، دنيا را ترك گفت . او از پـيامبران مرسل بود چنانكه در آيه 45 سوره مؤ منون ميخوانيم : ثم ارسلنا موسى و اخاه هارون باياتنا و سلطان مبين ، و نيز داراى نور و روشنائى باطنى و وسيله تشخيص حق از باطل بود چنانكه در آيه 48 سوره انبياء ميخوانيم : و لقد آتينا موسى و هارون الفرقان و ضياء. بـالاخـره او پيامبرى بود كه خداوند از باب رحمتش به موسى بخشيد و وهبنا له من رحمتنا اخاه هارون نبيا (مريم - 53). او دوش بـه دوش ، بـرادرش مـوسـى (عـليـهالسلام ) در انجام اين رسالت سنگين ، تلاش ميكرد. درسـت اسـت كه موسى (عليهالسلام ) در آن شب تاريك .در آن وادى مقدس كه اين تقاضا را از خـدا بـه هـنـگـام دريـافـت فـرمـان رسـالت مـى كـنـد بـيـش از ده سـال از وطـن خـود دور مـانـده بـود، ولى قـاعـدتـا ارتـبـاطـش بـه طـور كـامـل از بـرادرش در ايـن مـدت قطع نشده بود كه با اين صراحت و روشنى از او سخن مى گويد و از درگاه خدا تقاضاى شركت او در اين برنامه بزرگ مى كند. سـپس موسى هدف خود را از تعيين هارون به وزارت و معاونت چنين بيان مى كند: (خداوندا! پشتم را با او محكم كن ) (اشدد به ازرى ). (ازر) در اصـل ، از مـاده (ازار) بـمـعـنـى لبـاس گـرفته شده است ، مخصوصا به لبـاسـى گـفـته مى شود كه بند آنرا بر كمر گره ميزنند، به همين جهت گاهى اين كلمه به كمر، يا قوت و قدرت نيز اطلاق شده است . و بـراى تـكـمـيـل ايـن مـقصد، تقاضا مى كند او را در كار من شريك گردان (و اشركه فى امرى ). هـم شـريـك در مـقـام رسـالت باشد، و هم در پياده كردن اين برنامه بزرگ شركت جويد، ولى به هر حال او پيرو موسى در تمام برنامه ها بود و موسى امام و پيشواى او. سرانجام نتيجه خواسته هاى خود را چنين بيان مى كند تا تو را بسيار تسبيح گوئيم (كى نسبحك كثيرا). (و تو را بسيار ياد كنيم ) (و نذكرك كثيرا). چرا كه تو هميشه از حال ما آگاه بودهاى (انك كنت بنا بصيرا). تو نيازهاى ما را به خوبى ميدانى ، و به مشكلات اين راه از هر كس آگاهترى ما از تو آن مـيـخـواهـيـم كـه مـا را در اطـاعـت فـرمـانـت قـدرت بـخـشـى ، و بـه انجام وظائف و تعهدها و مسئوليتهايمان موفق و پيروز دارى . از آنجا كه موسى در اين تقاضاهاى مخلصانه اش نظرى جز خدمت بيشتر و كاملتر نداشت ، خـداونـد تقاضاى او را در همان وقت اجابت فرمود به او گفت آنچه را خواسته بودى به تو داده شد اى موسى ! (قال قد اوتيت سؤ لك يا موسى ). در واقـع در ايـن لحـظـات حـسـاس و سـرنوشتساز كه موسى براى نخستين بار بر بساط مـيـهـمـانـى خـداونـد بـزرگ گام مينهاد هر چه لازم داشت يكجا از او درخواست كرد، و او نيز مـهـمـانـش را نـهـايـت گـرامـى داشـت و هـمـه خـواسته هاى او را در يك جمله كوتاه با ندائى حـيـاتـبـخش اجابت كرده بى آنكه در آن قيد و شرط يا چون و چرائى كند، و با تكرار نام مـوسـى كـه هـر گـونـه ابـهـامـى را از دل مـيـزدايـد آنـرا تـكـميل فرموده و چه شوقانگيز و افتخار آفرين است كه نام بنده در گفتار مولى تكرار گردد. نكته ها: 1 - شرائط رهبرى انقلاب : بدون شك دگرگونى بنيادى در نظام جوامع بشرى و تغيير ارزشهاى مادى و شرك آلوده بـه ارزشـهـاى مـعـنـوى و انـسـانـى ، مخصوصا در آنجا كه راه آن از ميان قلمرو فراعنه و خـودكـامـگـان مـيگذرد، كار سادهاى نيست ، نياز به آمادگى روحى و جسمى ، قدرت تفكر و نيروى بيان ، روشنى راه امدادهاى الهى ، و داشتن يار و ياور مورد اطمينان و قدرتمند دارد. ايـنـها همان امورى است كه موسى در تقاضاهاى نخستين خود در همان آغاز رسالت بزرگ ، از خداى خود خواست . ايـنـهـا خـود بـيـانـگـر آنـسـت كـه مـوسـى (عـليـهـالسـلام ) حـتـى قـبـل از نـبـوت ، روحـى بـيـدار و آمـاده داشـت و نـيـز روشـنـگـر اين حقيقت است كه به ابعاد مـسـئوليـتش به خوبى واقف بود، و ميدانست در آن شرائط خاص بايد با چه ابزارى به ميدان آيد، تا توانائى مبارزه با نظامهاى فرعونى داشته باشد. و ايـن الگـوئى است براى همه رهبران الهى در هر عصر و زمان ، و براى همه رهروان اين راه . 2 - مبارزه با طغيانگران - بدون شك فرعون داراى نقاط انحرافى فراوانى بود، كافر بود، بتپرست بود، ظالم و بـيـدادگـر بـود و... ولى قرآن از ميان همه اين انحرافات مساله طغيان او را مطرح مى كند (انـه طـغـى ) چـرا كـه روح طـغـيـان و گـردنـكـشـى در برابر فرمان حق ، عصاره همه اين انحرافات و جامع تمام آنها است . ضمنا روشن مى شود كه هدف انبياء در درجه اول مبارزه با طاغوتها و مستكبران است ، و اين درست بر خلاف تحليلى است كه ماركسيستها درباره مذهب دارند و آن را در خدمت طغيانگران و استعمار پيشگان ميدانند. مـمـكن است گفتار آنها در باره مذاهب ساختگى تخديرى صحيح باشد ، ولى تاريخ انبياى راسـتـين با صراحت تمام ، پندارهاى واهى آنها را در مورد مذاهب آسمانى صددرصد نفى مى كند، مخصوصا قيام موسى بن عمران شاهد گويائى است در اين رابطه . 3- براى هر كار برنامه و وسيله لازم است - درس ديـگـرى كـه اين فراز از زندگى موسى به ما مى دهد اين است كه حتى پيامبران با داشـتـن آنـهـمـه مـعـجـزات بـراى پـيـشـرفـت كـار خـود ، از وسائل عادى ، كمك ميگرفتند، از بيان رسا و مؤ ثر از نيروى فكرى و جسمى معاونان . بـنـا نـيـسـت كـه مـا در زنـدگـى هـمـيـشـه در انـتـظـار مـعـجـزهـهـا باشيم ، بايد برنامه و وسـائل كـار را آمـاده كـرد و از طـرق طـبـيـعـى به پيشروى ادامه داد، و آنجا كه كارها گره ميخورد بايد در انتظار لطف الهى بود! 4- تسبيح و ذكر - چـنـانـكه در آيات فوق خوانديم ، موسى هدف نهائى خواسته هاى خود را اين قرار مى دهد كه (تو را بسيار تسبيح كنيم و تو را بسيار ياد نمائيم .) روشـن اسـت (تـسـبيح ) به معنى پيراستن خداوند از تهمت (شرك و نقائص امكانى ) ميباشد، و نيز روشن است كه منظور موسى (عليهالسلام ) آن نبوده كه جمله (سبحان الله ) را پشت سر هم تكرار كند، بلكه هدف پياده كردن حقيقت آن در جامعه آلوده آن زمان بوده اسـت ، بـتها را برچيند، بتخانه ها را ويران كند، مغزها را از افكار شرك آلود بشويد ، و نقائص مادى و معنوى را برطرف سازد. به دنبال آن ، ذكر خدا، ياد او، ياد صفات او را در دلها زنده كند و صفات الهـى را در سـطـح جـامـعـه پـرتوافكن سازد، تكيه بر كلمه (كثيرا) نشان مى دهد كه ميخواهد آن را همگانى و عمومى سازد و از اختصاص به دايره محدودى درآورد. 5- پيامبر اسلام همان خواسته هاى موسى را تكرار مى كند - از روايـاتـى كـه در كـتـب دانـشمندان اهل سنت و تشيع وارد شده استفاده مى شود كه پيغمبر اسـلام (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) نـيـز هـمـيـن مسائل را كه موسى براى پيشبرد اهدافش از خدا خواسته بود تمنا كرد، با اين تفاوت كه بـه جـاى نـام هـارون ، نام (على ) (عليهالسلام ) را نهاد، و چنين عرض كرد: اللهم انى اسـالك بـمـا سـالك اخـى مـوسـى ان تـشـرح لى صـدرى ، و ان تـيـسـر لى امـرى ، و ان تحل عقدة من لسانى ، يفقهوا قولى و اجعل لى وزيرا من اهلى ، عليا اخى ، اشدد به ازرى ، و اشركه فى امرى ، كى نسبحك كثيرا نذكرك كثيرا، انك كنت بنا بصيرا: (پـروردگـارا! مـن از تـو هـمـان تـقـاضـا مـى كنم كه برادرم موسى تقاضا كرد از تو مـيـخـواهم سينهام را گشاده دارى ، و كارها را بر من آسان كنى ، گره از زبانم بگشائى ، تا سخنانم را درك كنند، براى من وزيرى از خاندانم قرار دهى ، برادرم على (عليهالسلام ) را خـداونـدا پـشـتـم را بـا او مـحكم كن ، و او را در كار من شريك گردان تا تو را بسيار تـسـبـيـح گـوئيـم و تـو را بـسـيـار يـاد كـنـيـم كـه تـو بـه حال ما بصير و بينائى ). ايـن حـديـث را (سـيـوطـى ) در تفسير (درالمنثور) و (مرحوم طبرسى ) در (مجمع البـيـان ) و بـسـيـارى ديـگـر از دانـشـمـنـدان بـزرگ سـنـى و شـيـعـه بـا تـفـاوتهائى نقل كرده اند. مـشـابـه ايـن حـديـث ، حـديـث منزله است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به على (عـليـهـالسـلام ) فـرمود: ا لا ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى ، الا انه ليس نبى بعدى : (آيـا راضـى نـيـسـتـى كـه نـسـبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى ، جز اينكه پيامبرى بعد از من نخواهد بود). اين حديث كه در كتب درجه اول اهل تسنن آمده و به گفته محدث بحرانى (طـبـق نـقـل تـفـسـيـر المـيـزان ) در كـتـاب (غـايـة المـرام ) از يـك صـد طـريـق از طـرق اهل سنت و هفتاد طريق از طرق شيعه نقل شده است ، آنقدر معتبر ميباشد كه جاى هيچگونه انكار ندارد. مـا در بـاره حـديـث مـنـزله ، در جـلد شـشـم تـفـسـيـر نـمـونـه ذيـل آيـه 142 اعراف (صفحه 339) به قدر كافى بحث كردهايم ، اما آنچه ذكر آن را در ايـنـجا ضرورى ميدانيم اين است كه بعضى از مفسران (مانند آلوسى در روح المعانى ) با قـبـول اصـل روايـت در دلالت آن ايراد كرده اند و گفته اند جمله و اشركه فى امرى (او را شريك در كار من بنما) چيزى را جز شركت در امر ارشاد و دعوت مردم به سوى حق ، اثبات نمى كند. ولى پـيدا است كه مساله شركت در ارشاد و به تعبير ديگر امر به معروف و نهى از منكر و گـسـتـرش دعـوت حـق ، وظـيـفـه فرد فرد مسلمانان است و اين چيزى نبوده است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى على (عليهالسلام ) بخواهد، اين يك توضيح واضح اسـت كـه هـرگـز نمى توان دعاى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را به آن تفسير كرد. از سـوى ديـگـر مـيـدانـيـم كـه مـنـظور شركت در امر نبوت هم نبوده است ، بنابراين نتيجه مـيگيريم كه مقام خاصى بوده غير از نبوت و غير از وظيفه عمومى ارشاد، آيا اين جز مساله ولايـت خـاصـه چيزى خواهد بود؟ آيا اين همان خلافت (به مفهوم خاصى كه شيعه براى آن قائل است ) نيست ؟ و جمله (وزيرا) نيز آن را تاييد و تقويت مى كند. بـه تـعـبـير ديگر وظائفى وجود دارد كه كار همه افراد نيست و آن حفظ آئين پيامبر (صلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ) از هر گونه تحريف و انحراف ، و تفسير هر گونه ابهامى كه در محتواى آئين براى بعضى رخ دهد، و رهبرى امت در غيبت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و بعد از او، و كمك بسيار مؤ ثر در پيشبرد اهداف او. ايـنـهـا همان چيزى است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با گفتن جمله (اشركه فى امرى ). از خدا براى على (عليهالسلام ) خواست . و از ايـنـجـا روشـن مـى شـود، وفات هارون قبل از موسى (عليهالسلام ) مشكلى در اين بحث ايجاد نمى كند، زيرا خلافت و جانشينى گاهى در زمان غيبت رهبر است آنگونه كه هارون در غـيـبـت مـوسى داشت و گاهى بعد از وفات او است ، آنگونه كه على (عليهالسلام ) بعد از وفات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داشت هر دو داراى يك قدر مشترك و جامع واحد است هر چند مصداقها متفاوت بوده است . (دقت كنيد) آيه و ترجمه
و لقد مننا عليك مرة اءخرى (37)إ ذ اءوحينا إ لى اءمك ما يوحى (38) اءن اقـذفـيـه فـى التـابـوت فـاقـذفـيـه فـى اليـم فـليـلقـه اليـم بالساحل يأ خذه عدو لى و عدو له و اءلقيت عليك محبة منى و لتصنع على عينى (39) إ ذ تـمـشـى اءخـتـك فـتـقـول هـل اءدلكم على من يكفله فرجعنك إ لى اءمك كى تقر عينها و لا تحزن و قتلت نفسا فنجينك من الغم و فتنك فتونا فلبثت سنين فى اءهل مدين ثم جئت على قدر يموسى (40) و اصطنعتك لنفسى (41)  
ترجمه : 37 - و ما بار ديگر نيز تو را مشمول نعمت خود ساختيم . 38 - آن زمان كه به مادرت آنچه را لازم بود الهام كرديم . 39 - كـه او را در صـنـدوقـى بـيـفكن ، و آن صندوق را به دريا بينداز، تا دريا آنرا به ساحل بيفكند، و دشمن من و دشمن او آنرا بگيرد و من محبتى از خودم بر تو افكندم ، تا در برابر ديدگان (علم ) من پرورش يابى . 40 - در آن هنگام كه خواهرت (در نزديكى كاخ فرعون ) راه ميرفت و ميگفت آيا خانوادهاى را بـه شـمـا نـشـان دهـم كـه ايـن نوزاد را كفالت مى كند (و دايه خوبى براى اوست ) و به دنبال آن ما تو را به مادرت بازگردانديم تا چشمش به تو روشن شود، و غمگين نگردد، و تـو كـسـى (از فـرعـونـيـان ) را كـشـتـى امـا مـا تـو را از انـدوه نـجات داديم ، پس از آن ساليانى در ميان مردم مدين توقف نمودى و تو را بارها آزموديم سپس در زمان مقدر (براى فرمان رسالت ) به اينجا آمدى . 41 - و من تو را براى خودم پرورش دادم ! تفسير: چه خداى مهربانى ! در ايـن آيـات خداوند به يكى ديگر از فصول زندگانى موسى (عليهالسلام ) اشاره مى كـنـد كـه مـربـوط بـه دوران كـودكـى او و نـجـات اعـجـازآمـيـزش از چـنـگـال خـشـم فـرعـونـيـان اسـت ، ايـن فـصـل گـرچـه از نـظـر تـسـلسـل تـاريـخـى قـبـل از فـصل رسالت و نبوت بوده ، اما چون به عنوان شاهد براى مـشـمـول نـعمتهاى خداوند، نسبت به موسى (عليهالسلام ) از آغاز عمر، ذكر شده ، در درجه دوم اهميت نسبت به موضوع رسالت ميباشد. نـخـسـت مـى گـويـد: (اى مـوسـى ! مـا بـار ديـگـر نـيـز بـر تـو منت گذارديم ، و تو را مشمول نعمتهاى خويش ساختيم ) (و لقد مننا عليك مرة اخرى ). بعد از ذكر اين اجمال به شرح و بسط آن ميپردازد و مى گويد: (در آن هنگام كه وحى كرديم به مادر تو آنچه بايد وحى شود) (اذ اوحينا الى امك ما يوحى ). اشـاره بـه ايـنـكـه : تـمـام خـطـوطـى كـه مـنـتـهـى بـه نـجـات مـوسـى (عـليـهالسلام ) از چنگال فرعونيان در آن روز ميشد همه را به مادرت تعليم داديم : زيـرا بـه گـونـهـاى كـه از سـايـر آيـات قـرآن اسـتـفـاده مـى شود، فرعون شديدا بنى اسـرائيـل را تـحت فشار قرار داده بود، مخصوصا براى جلوگيرى از قدرت و قوت بنى اسرائيل و شورش احتمالى آنها، و يا به گفته جمعى از مورخان و مفسران براى جلوگيرى از بـه وجـود آمـدن فـرزنـدى كـه پـيـشـبـيـنـى كـرده بـودنـد از بـنـى اسـرائيـل بـرميخيزد و دستگاه فرعون را درهم ميكوبد، دستور داده بود پسران آنها را به قـتـل بـرسـانـنـد، و دخـتـران را براى كنيزى و خدمتگزارى زنده نگهدارند. طبعا جاسوسان فـرعـون مـحـله هـا و خـانـه هاى بنى اسرائيل را سخت زير نظر داشتند، و تولد فرزندان پـسر را به دستگاه او اطلاع ميدادند، آنها نيز به سرعت براى نابود كردن آنها اقدام مى نمودند. بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد: فـرعـون از يـكـسـو مـيـخـواسـت قـدرت بـنـى اسـرائيـل را در هـم بـشـكـنـد و از سـوى ديـگـر مـايـل نـبـود نسل آنها بكلى منقرض شود، چرا كه بردگان و بندگان آمادهاى براى او محسوب ميشدند، لذا دسـتـور داده بـود يـكـسـال نـوزادان آنـهـا را زنـده بـگـذارنـد و يـكـسـال پـسـران را از دم تـيـغ بـگـذرانـنـد، اتـفـاقـا مـوسـى در هـمـان سال قتل عام فرزندان پسر متولد شد!. بـه هـر حال مادر احساس مى كند كه جان نوزادش در خطر است و مخفى نگاه داشتن موقتى او مـشـكـل را حـل نـخـواهـد كرد، در اين هنگام خدائى كه اين كودك را براى قيامى بزرگ نامزد كرده است ، به قلب اين مادر الهام مى كند كه او را از اين بعد به ما بسپار و ببين چگونه او را حفظ خواهيم كرد و به تو باز خواهيم گرداند. بـه قـلب مـادر مـوسـى چنين الهام كرد: او را در صندوقى بيفكن ، و آن صندوق را به دريا بينداز! (ان اقذفيه فى التابوت فاقذفيه فى اليم ). (يم ) در اينجا به معنى رود عظيم نيل است كه بر اثر وسعت و آب فراوان گاهى دريا به آن اطلاق مى شود. تـعـبـيـر به اقذفيه فى التابوت (آن را در صندوق بيفكن ) شايد اشاره به اين باشد كه بدون هيچ ترس و واهمه دل از او بردار و شجاعانه در صندوقش بگذار و بياعتنا، به شط نيلش بيفكن ، و ترس و وحشتى به خود راه مده . كـلمه (تابوت ) به معنى صندوق چوبى و به عكس آنچه بعضى ميپندارند هميشه به مـعـنـى صندوقى كه مردگان را در آن مينهند نيست ، بلكه مفهوم وسيعى دارد كه گاهى به صـنـدوقـهاى ديگر نيز گفته مى شود همانگونه كه در داستان طالوت و جالوت در سوره بقره ذيل آيه 248 خوانديم . سـپـس اضـافـه مـى كـنـد: دريـا مـامـور اسـت كـه آن را بـه سـاحـل بـيفكند، تا سرانجام دشمن من و دشمن او وى را برگيرد (و در دامان خويش پرورش دهد!) (فليلقه اليم بالساحل ياخذه عدو لى و عدو له ). جالب اينكه : كلمه (عدو) در اينجا تكرار شده ، و اين در حقيقت تاكيدى است بر دشمنى فـرعـون هـم نـسـبـت بـه خـداونـد و هـم نـسـبـت بـه مـوسـى و بـنـى اسـرائيـل ، و اشـاره بـه اينكه كسى كه تا اين حد در دشمنى و عداوت ، پافشارى داشت ، عاقبت خدمت و پرورش موسى را بر عهده گرفت ، تا بشر خاكى بداند نه تنها قادر نيست بـا فـرمـان خـدا بـه مـبـارزه بـرخـيـزد، بـلكـه خـدا دشمن او را با دست خودش و در دامانش پرورش خواهد داد. و هنگامى كه او اراده نابودى گردنكشان ستمگر را كند آنها را با دست خودشان نابود مى كند، و با آتشى كه خودشان برافروخته اند ميسوزاند، چه قدرت عجيبى دارد! و از آنـجـا كـه موسى (عليهالسلام ) بايد در اين راه پر نشيب و فراز كه در پيش دارد در يك سپر حفاظتى قرار گيرد، خداوند پرتوى از محبت خود را بر او مى افكند آنچنان كه هر كـس وى را بـبـيـنـد دلبـاخـتـه او مى شود، نه تنها به كشتن او راضى نخواهد بود بلكه راضـى نـمـى شـود كـه مـوئى از سـرش كـم شـود!، آنـچنانكه قرآن در ادامه اين آيات مى گويد: (و من محبتى از خودم بر تو افكندم ) (و القيت عليك محبة منى ). چه سپر عجيبى ، كاملا نامرئى است ، اما از فولاد و آهن محكمتر. مـى گـويـنـد: قـابـله مـوسـى از فـرعونيان بود و تصميم داشت گزارش تولد او را به دستگاه جبار فرعون بدهد، اما نخستين بار كه چشمش در چشم نوزاد افتاد گوئى برقى از چـشـم او جـسـتـن كـرد كـه اعـماق قلب قابله را روشن ساخت ، و رشته محبت او را در گردنش افكند و هر گونه فكر بدى را از مغز او دور ساخت !. در ايـن زمـيـنـه در حـديـثـى از امـام بـاقـر (عـليهالسلام ) مى خوانيم : (هنگامى كه موسى (عـليـهـالسـلام ) مـتـولد شد و مادر ديد نوزادش ‍ پسر است رنگ از صورتش پريد، قابله پـرسـيـد چرا اينگونه رنگت زرد شد؟ گفت : از اين ميترسم كه سر پسرم را ببرند، ولى قـابـله گـفـت : هـرگـز چـنـيـن تـرسـى بـه خود راه مده و كان موسى لا يراه احد الا احبه !: (موسى چنان بود كه هر كس او را ميديد دوستش ‍ مى داشت ). و همين سپر محبت بود كه او را در دربار فرعون نيز كاملا حفظ كرد. در پايان اين آيه مى فرمايد: (هدف اين بود كه در پيشگاه من و در برابر ديدگان (علم ) من پرورش يابى ) (و لتصنع على عينى ). بـدون شك ذره اى در آسمان و زمين از علم خدا پنهان نيست ، و همه در پيشگاه او حاضرند اما اين تعبير در اينجا اشاره به عنايت خاصى است كه خدا نسبت به موسى و تربيت او داشت . گـرچـه بـعـضـى از مـفـسـران جـمـله (ولتـصـنـع عـلى عينى ) را محدود به مساله دوران شيرخوارى موسى و مانند آن دانسته اند ولى پيدا است كه اين جمله معنى وسيعى دارد، و هر گـونـه پـرورش و تـربـيـت و سـاخـتـه شـدن مـوسـى (عـليـهـالسـلام ) را بـراى حـمـل پـرچـم رسـالت بـا عـنـايـت خـاص پـروردگـار شامل مى شود. از قرائن موجود در اين آيات و آيات مشابه آن در قرآن مجيد، و آنچه در روايات و تواريخ آمـده ، بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود كـه مادر موسى (عليهالسلام ) سرانجام با وحشت و نـگـرانـى صـنـدوقـى را كـه مـوسـى در آن بـود بـه نـيـل افـكند، امواج نيل آن را بر دوش ‍ خود حمل كرد، و مادر كه منظره را ميديد در تب و تاب فرو رفت اما خداوند به دل او الهام كرد كه اندوه و غمى به خود راه مده ، ما سرانجام او را سالم به تو باز مى گردانيم . كـاخ فـرعـون بـر گـوشـهـاى از شط نيل ساخته شده بود، و احتمالا شعبه اى از اين شط عـظـيـم از درون كـاخـش مى گذشت ، امواج آب صندوق نجات موسى را با خود به آن شعبه كـشـانـيـد، در حـالى كـه فـرعـون و هـمـسـرش در كـنـار آب بـه تـمـاشـاى امـواج مـشـغـول بـودنـد، نـاگـهان اين صندوق مرموز توجه آنها را به خود جلب كرد، مامورين را دسـتـور داد تـا صـنـدوق را از آب بـگـيـرنـد، هـنـگـامـى كـه در صـنـدوق گـشـوده شـد بـا كـمـال تـعـجـب نـوزاد زيـبـائى را در آن ديـدنـد، چـيـزى كـه شـايـد حـتـى احتمال آن را نمى دادند. فـرعـون مـتـوجـه شـد كـه ايـن نـوزاد بـايـد از بـنـى اسرائيل باشد كه از ترس ماموران به چنين سرنوشتى گرفتار شده است و دستور كشتن او را صـادر كـرد، ولى هـمـسـرش كـه (نـازا) بـود سـخـت بـه كـودك دل بست و شعاع مرموزى كه از چشم نوزاد جستن نمود در زواياى قلب آن زن نفوذ كرد، و او را مجذوب و فريفته خود ساخت . دسـت بـه دامـن فرعون زد و در حالى كه از اين كودك به نور چشمان (قرة عين ) تعبير مى نمود، تقاضا كرد از كشتنش صرف نظر شود، حتى بالاتر از آن درخواست كرد به عنوان فـرزنـد خـويـش و مـايـه امـيد آينده شان او را در دامان پرورش دهند، و بالاخره با اصرار موفق شد سخن خود را به كرسى بنشاند. امـا از سـوى ديـگـر كودك گرسنه شده و شير مى خواهد، گريه مى كند و اشك مى ريزد، گـريه و اشكى كه قلب همسر فرعون را به لرزه آورده ، چاره اى نبود جز اينكه ماموران هـر چـه زودتـر بـه جـستجوى دايه اى بروند، ولى هر دايه اى آوردند نوزاد پستان او را نـگـرفـت چـرا كـه خـدا مـقدر كرده بود تنها به مادرش برگردد، مامورين باز به جستجو برخاستند و در بدر به دنبال دايه تازه اى مى گشتند. اكنون بقيه داستان را از آيات فوق مى خوانيم : آرى اى موسى ما مقدر كرده بوديم كه در برابر ديدگان (علم ) ما پرورش بيابى (در آن هـنـگـام كه خواهرت (در نزديكى كاخ فرعون ) راه مى رفت ) و به دستور مادر، مراقب اوضاع و سرنوشت تو بود (اذ تمشى اختك ). او بـه مـامـوران فـرعـون (مـى گـفـت آيـا زنـى را بـه شـمـا معرفى بكنم كه توانائى سرپرستى اين نوزاد را دارد) (فتقول هل ادلكم على من يكفله ). و شايد اضافه كرد اين زن شير پاكى دارد كه من مطمئنم نوزاد آن را پذيرا خواهد شد. مـامورين خوشحال شدند و به اميد اينكه شايد گمشده آنها از اين طريق پيدا شود همراه او حـركـت كـردند، خواهر موسى كه خود را به صورت فردى ناشناس و بيگانه ، نشان مى داد، مـادر را از جـريـان امـر آگـاه كـرد، مادر نيز بى آنكه خونسردى خود را از دست دهد، در حـالى كه طوفانى از عشق و اميد تمام قلب او را احاطه كرده بود، به دربار فرعون آمد، كـودك را بـه دامـن او انـداختند كودك بوى مادر را شنيد، بوئى آشنا، ناگهان پستان او را همچون جان شيرين در بـرگـرفـت و بـا عـشـق و عـلاقـه بـسـيـار، مـشـغـول نوشيدن شير شد، غريو شادى از حاضران برخاست و آثار خشنودى و شوق در چشمان همسر فرعون نمايان شد. بعضى مى گـويـنـد: فـرعـون از ايـن مـاجـرا تـعـجب كرد، گفت : تو كيستى كه اين نوزاد شير تو را پـذيـرفـت ، در حـالى كـه ديـگـران را هـمـه رد كـرد؟ مـادر گـفـت : من زنى پاكيزه بوى و پاكشيرم و هيچ كودكى شير مرا رد نمى كند!. به هر حال فرعون كودك را به او سپرد، و همسرش تاكيد فراوان نسبت به حفظ و حراست او كرد، و دستور داد در فاصله هاى كوتاه كودك را به نظر او برساند. ايـنـجـا اسـت كـه قرآن مى گويد: (ما تو را به مادرت بازگردانديم تا چشمش به تو روشـن شـود، و غـم و انـدوهـى بـه خـود راه نـدهـد) (فـرجعناك الى امك كى تقر عينها و لا تحزن ). و بـتـوانـد بـا آسـودگى خاطر و اطمينان از عدم وجود خطرى براى او از ناحيه فرعونيان به پرورش فرزند بپردازد. از جـمـله فـوق چـنين مى توان استفاده كرد كه فرعون كودك را به مادر سپرد تا او را به خـانـه خـويش بياورد، ولى طبيعى است نوزادى كه فرزند خوانده فرعون ! و مورد علاقه شديد همسر او است بايد در فاصله هاى كوتاه به نظر آنها برسد. سالها گذشت ، و موسى (عليهالسلام ) در ميان هاله اى از لطف و محبت خداوند و محيطى امن و امان پرورش يافت ، كمكم به صورت نوجوانى درآمد. روزى از راهـى عـبـور مـى كـرد دو نـفـر را در بـرابـر خـود بـه جـنـگ و نـزاع مـشـغول ديد كه يكى از بنى اسرائيل و ديگرى از قبطيان (مصريان و هواخواهان فرعون ) بود، از آنجا كه هميشه بنى اسرائيل تحت فشار و آزار قبطيان ستمگر بودند، موسى به كـمـك مظلوم كه از بنى اسرائيل بود شتافت و براى دفاع از او، مشتى محكم بر پيكر مرد قبطى وارد آورد، اما اين دفاع از مظلوم به جاى باريكى رسيد، و همان يك مشت كار قبطى را ساخت . مـوسـى از ايـن مـاجـرا نـاراحـت شـد چـرا كـه ماموران فرعون سرانجام متوجه شدند كه اين قتل به دست چه كسى واقع شده ، و شديدا به تعقيب او برخاستند. امـا مـوسى طبق توصيه بعضى از دوستانش ، مخفيانه از مصر بيرون آمد و به سوى مدين شـتـافـت و در آنـجـا مـحـيطى امن و امان در كنار شعيب پيغمبر كه شرح آن به خواست خدا در تفسير سوره قصص خواهد آمد پيدا كرد. ايـنـجا است كه قرآن مى گويد: (تو كسى را كشتى و در اندوه فرو رفتى ، اما ما تو را از آن غم و اندوه رهائى بخشيديم ) (و قتلت نفسا فنجيناك من الغم ). و پس از آن (تو را در كوره هاى حوادث يكى بعد از ديگرى آزموديم ) (و فتناك فتونا). (پـس از آن سـاليـانـى در مـيـان مـردم مـديـن تـوقـف نـمـودى ) (فـلبـثـت سـنـيـن فـى اهل مدين ) و بعد از پيمودن اين راه طولانى و آمادگى روحى و جسمى و بيرون آمدن از كوره حـوادث بـا سـرافـرازى و پـيـروزى (سپس در زمانى كه براى گرفتن فرمان رسالت مقدر بود به اينجا آمدى ) (ثم جئت على قدر يا موسى ). كلمه (قدر) به گفته بسيارى از مفسران به معنى زمانى است كه مقدر شده بود موسى بـه رسـالت برگزيده شود، ولى بعضى ديگر آن را به معنى (مقدار) گرفته اند، هـمـانـگـونه كه در بعضى از آيات قرآن نيز به همين معنى آمده است (سوره حجر آيه 21) طـبـق ايـن تفسير معنى جمله چنين خواهد بود: اى موسى بعد از اين فراز و نشيبها و امتحانات گـونـاگـون و زنـدگـى مـمـتـد در جـوار پـيامبر بزرگى همچون شعيب پرورش يافتى ، سـرانجام داراى قدر و مقام و شخصيتى شدى كه آماده پذيرش وحى گشتى . سپس اضافه مـى كـنـد: (مـن تـو را بـراى خـودم پرورش دادم و ساختم ) (و اصطنعتك لنفسى ) براى وظيفه سنگين دريافت وحى ، براى قبول رسالت ، بـراى هدايت و رهبرى بندگانم ، تو را پرورش دادم و در كورانهاى حوادث آزمودم و نيرو و تـوان بـخشيدم و اكنون كه اين ماموريت بزرگ بر دوش تو گذارده مى شود از هر نظر ساخته شده اى !. (اصـطناع ) از ماده صنع به معنى (اصرار و اقدام مؤ كد براى اصلاح چيزى است ) (آنـگـونـه كـه راغـب در مـفـردات گـفته است ) يعنى تو را از هر نظر اصلاح كردم گوئى براى خودم مى خواهم ، و اين محبت آميزترين سخنى است كه خداوند در حق اين پيامبر بزرگ فـرمـود، و بـه گفته بعضى شبيه سخنى است كه حكماء گفته اند ان الله تعالى اذا احب عـبـدا تفقده كما يتفقد الصديق صديقه : (خداوند هنگامى كه بنده اى را دوست دارد آنچنان از او تفقد مى كند كه دوست مهربان نسبت به دوستش ).
آیات 42 - 69 طه
اذهب اءنت و اءخوك بايتى و لا تنيا فى ذكرى (42)اذهبا إ لى فرعون إ نه طغى (43) فقولا له قولا لينا لعله يتذكر اءو يخشى (44)قالا ربنا إ ننا نخاف اءن يفرط علينا اءو اءن يطغى (45) قال لا تخافا إ ننى معكما اءسمع و اءرى (46)فـأ تـيـاه فـقـولا إ نـا رسـولا ربـك فـأ رسـل مـعـنـا بـنـى إ سرءيل و لا تعذبهم قد جئنك باية من ربك و السلم على من اتبع الهدى (47) إ نا قد اءوحى إ لينا اءن العذاب على من كذب و تولى (48)  
ترجمه : 42 - تو و برادرت با آيات من به سوى فرعون برويد، و در ياد من كوتاهى نكنيد. 43 - به سوى فرعون برويد كه طغيان كرده است . 44 - اما به نرمى با او سخن بگوئيد شايد متذكر شود يا از (خدا) بترسد. 45 - (موسى و هارون ) گفتند: پروردگارا! از اين مى ترسيم كه او بر ما پيشى بگيرد يا طغيان كند. 46 - فـرمـود نـترسيد، من با شما هستم. 47 -(همه شما به سراغ او برويد و بگوئيد: ما فرستاده هاى پروردگار توئيم ، بنى اسرائيل را با ما بفرست ، و آنها را شكنجه و آزار مـكـن ، مـا آيت روشنى از سوى پروردگارت براى تو آورده ايم و سلام و درود بر آن كس باد كه از هدايت پيروى مى كند. 48 - (به او بگوئيد) به ما وحى شده كه عذاب بر كسى است كه (آيات الهى ) را تكذيب كند و سرپيچى نمايد. تفسير: نخستين برخورد با فرعون جبار اكـنون كه همه چيز روبراه شده ، و تمام وسائل لازم در اختيار موسى قرار گرفته ، او و بـرادرش هـارون را هـر دو با هم مخاطب ساخته مى گويد: (تو و برادرت با آيات من كه در اختيارتان گذارده ام برويد) (اذهب انت و اخوك باياتى ). آياتى كه هم شامل دو معجزه بزرگ موسى مى شود، و هم ساير نشانه هاى پروردگار و تعليمات و برنامه هائى كه خود نيز بيانگر حقانيت دعوت او است ، بخصوص اينكه اين تـعـليـمـات پـر مغز به وسيله مردى كه ظاهرا قسمت عمده عمرش را به چوپانى پرداخته اظهار مى شود. و بـراى تـقـويـت روحـيه آنها و تاكيد بر تلاش و كوشش هر چه بيشتر، اضافه مى كند (در ذكر و ياد من و اجراى فرمانهايم سستى به خرج ندهيد) (و لا تنيا فى ذكرى ). چـرا كـه سـسـتى و ترك قاطعيت تمام زحمات شما را بر باد خواهد داد، محكم بايستيد و از هيچ حادثه اى نهراسيد، و در برابر هيچ قدرتى ، سست نشويد. بـعـد از آن ، هـدف اصـلى اين حركت و نقطه اى را كه بايد به سوى آن جهت گيرى شود، مـشـخص مى سازد و مى گويد (به سوى فرعون برويد، چرا كه او طغيان كرده است ) (اذهبا الى فرعون انه طغى ). عـامـل تمام بدبختيهاى اين سرزمين پهناور او است ، و تا او اصلاح نشود هيچ كارى ساخته نيست ، چرا كه عامل پيشرفت يا عقب افتادگى ، خوشبختى يا بدبختى يـك مـلت ، قـبـل از هـر چـيـز، رهـبـران و سردمداران آن ملت است و لذا بايد هدف گيرى شما قبل از همه به سوى آنها باشد. درسـت اسـت كـه هارون در آن موقع در آن بيابان حاضر نبود، و بطورى كه مفسران گفته انـد خـداونـد او را از ايـن مـاجـرا آگـاه سـاخـت و او بـه اسـتـقـبـال بـرادرش مـوسـى بـراى انـجـام ايـن مـامـوريت به بيرون مصر آمد، ولى به هر حال هيچ مانعى ندارد كه دو نفر مخاطب قرار گيرند و ماموريت براى انجام كارى پيدا كنند، در حـالى كـه تـنـهـا يكى حاضر باشد و در تعبيرات فارسى روزانه نيز از اين نمونه بـسـيـار داريـم ، مـثـل اينكه مى گوئيم : (تو و برادرت كه فردا از سفر مى آيد نزد من آئيد). سـپـس طـرز بـرخـورد مـؤ ثـر با فرعون را در آغاز كار به اين شرح ، بيان مى فرمايد براى اينكه بتوانيد در او نفوذ كنيد و اثر بگذاريد (با سخن نرم با او سخن بگوئيد، شـايـد مـتذكر شود يا از خدا بترسد) (فقولا له قولا لينا لعله يتذكر او يخشى ) فرق مـيـان (يـتـذكـر) و (يخشى ) در اينجا اين است كه : اگر با سخن نرم و ملايم با او روبـرو شـويـد و در عـيـن حـال مـطـالب را بـا صـراحـت و قـاطـعـيـت بـيـان كـنـيـد يـك احـتـمـال ايـنـسـت كـه او دلائل مـنـطـقـى شـمـا را از دل بـپـذيـرد و ايـمـان آورد احـتمال ديگر اينكه لااقل از ترس مجازات الهى در دنيا يا آخرت و بر باد رفتن قدرتش ، سر تسليم فرود آورد و با شما مخالفت نكند. البـتـه احـتمال سومى نيز وجود دارد و آن اينكه نه متذكر شود و نه از خدا بترسد، بلكه راه مـخـالفـت و مـبـارزه را پـيـش گـيـرد كـه بـا تـعـبـيـر (لعـل ) (شـايـد) بـه آن اشـاره شده است . و در اين صورت نسبت به او اتمام حجت شده است ، و در هيچ حال اجراى اين برنامه بى فايده نيست . بدون شك خداوند مى دانست سرانجام كار او به كجا خواهد رسيد ولى تعبيرات فوق ، درسى است براى موسى و هارون و همه رهبران راه الهى . اما با اين حال موسى و هارون از اين معنى نگران بودند كه ممكن است اين مرد قلدر و زورمند مـسـتـكـبـر كـه آوازه خـشـونـت و سـرسـخـتـى او هـمـه جـا پـيـچـيـده بـود قـبـل از آنـكـه مـوسـى (عليهالسلام ) و هارون (عليهالسلام ) ابلاغ دعوت كنند، پيشدستى كرده ، آنها را از بين ببرد، لذا (عرضه داشتند پروردگارا! ما از اين مى ترسيم كه او قبل از آنكه به سخنان ما گوش فرا دهد، فرمان مجازات صادر كند و پيام تو به گوش او و اطـرافيانش نرسد، و يا بعد از شنيدن طغيانگرى آغاز نمايد) (قالا ربنا اننا نخاف ان يفرط علينا او ان يطغى ). (يـفـرط) از مـاده (فـرط) (بـر وزن شرط) به معنى پيش افتادن است و به همين جهت بـه كـسـى كـه قـبـل از هـمـه وارد آبـگـاه مـى شـود، (فارط) مى گويند در سخنان على (عـليـهـالسـلام ) كـه در بـرابر قبرهاى مردگان ، پشت دروازه كوفه فرمود مى خوانيم : انـتـم لنـا فـرط سـابـق : (شـمـا پـيـشـگـامـان ايـن قـافـله بـوديـد و قـبل از ما به ديار آخرت شتافتيد). به هر حال موسى و برادرش از دو چيز بيم داشتند، نـخـسـت آنـكـه فـرعـون قـبـل از آنـكـه سـخـنـانـشـان را بـشـنـود شـدت عـمـل بـه خـرج دهـد، و يـا بـعد از شنيدن بلافاصله و بدون مطالعه دست به چنين اقدامى بزند و در هر دو حال ماموريت آنها به خطر بيفتد و ناتمام بماند. امـا خـداونـد بـه آنـها بطور قاطع (فرمود: شما هرگز نترسيد، من خود با شما هستم مى شنوم و مى بينم ) (قال لا تخافا اننى معكما اسمع و ارى ). بـنـابـرايـن بـا وجـود خـداونـد تـوانـائى كـه هـمـه جـا بـا شـمـا اسـت و بـه هـمـيـن دليل همه چيز، همه سخنها را مى شنود، و همه چيز را مى بيند و حامى و پشتيبان شما است ، ترس و وحشت معنائى ندارد. سـپـس دقـيـقـا چـگـونـگى پياده كردن دعوتشان را در حضور فرعون در پنج جمله كوتاه و قـاطـع و پـرمـحـتـوا بـراى آنـهـا بـيـان مـى فـرمـايـد، كـه يـكـى مـربـوط بـه اصـل مـامـوريـت اسـت و ديـگـرى بـيـان مـحـتـواى مـامـوريـت و سـومـى دليل و سند و چهارمى تشويق پذيرندگان و سرانجام تهديد مخالفان . نخست مى گويد: (شما به سراغ او برويد و به او بگوئيد ما فرستادگان پروردگار توايم (فاتياه فقولا انا رسولا ربك ). جـالب ايـنكه بجاى پروردگار ما مى گويد پروردگار تو، تا عواطف فرعون را متوجه ايـن نـكـتـه سـازنـد كـه او پروردگارى دارد و اينها نمايندگان پروردگار اويند، ضمنا بـطور كنايه به او فهمانده باشند كه ادعاى ربوبيت از هيچكس صحيح نيست و مخصوص خدا است . ديـگـر ايـنـكـه (بـنـى اسـرائيـل را هـمـراه مـا بـفـرسـت و آنـهـا را اذيـت و آزار مـكـن (فـارسـل مـعنا بنى اسرائيل و لا تعذبهم ). درست است كه دعوت موسى تنها براى نجات بـنى اسرائيل از چنگال فرعونيان نبوده ، بلكه به گواهى ساير آيات قرآن به منظور نـجـات خـود فرعون و فرعونيان از چنگال شرك و بت پرستى نيز بوده است ، ولى اهميت ايـن مـوضـوع و ارتـباط منطقى آن با موسى سبب شده است كه او مخصوصا انگشت روى اين مـسـاله بـگـذارد چـرا كـه اسـتـثـمـار و بـه بـردگـى كـشـيـدن بـنـى اسـرائيـل بـا آن هـمـه شـكـنـجـه و آزار مـطـلبـى نـبـوده اسـت كـه قابل توجيه باشد. سپس اشاره به دليل و مدرك خود كرده مى گويد به او بگوئيد (ما نشانه اى از پـروردگـارت بـراى تـو آورده ايـم ) (قد جئناك باية من ربك ). ما بيهوده سخن نمى گـوئيـم و بـيـدليـل حـرفـى نـمـى زنـيـم ، بـنـابـرايـن بـه حـكـم عقل لازم است لااقل در سخنان ما بينديشى و اگر درست بود بپذيرى . سـپـس بـه عـنوان تشويق مؤ منان اضافه مى كنند (درود بر آنها كه از هدايت پيروى مى كـنـنـد) (و السـلام عـلى مـن اتـبـع الهـدى ). اين جمله ممكن است به معنى ديگرى نيز اشاره بـاشـد و آن اينكه سلامت در اين جهان و جهان ديگر از ناراحتيها و رنجها و عذابهاى دردناك الهـى ، و مـشـكـلات زنـدگى فردى و اجتماعى از آن كسانى است كه از هدايت الهى پيروى كنند و اين در حقيقت نتيجه نهائى دعوت موسى است . سـرانـجـام عـاقـبت شوم سرپيچى از اين دعوت را نيز به او بفهمانيد و بگوئيد (به ما وحـى شـده اسـت كـه عـذاب الهـى دامـان كـسـانـى را كـه تـكـذيب آياتش كرده و از فرمانش سرپيچى نمايند خواهد گرفت !) (انا قد اوحى الينا ان العذاب على من كذب و تولى ). مـمـكـن اسـت تـوهـم شـود كه ذكر اين جمله با گفتار ملايمى كه به آن مامور بودند تناسب ندارد، ولى اين اشتباه است ، چه مانعى دارد كه يك طبيب دلسوز با لحن ملايم به بيمارش بـگـويد، هر كس از اين دارو استفاده كند نجات مى يابد و هر كس نكند مرگ دامانش را خواهد گرفت . اين بيان نتيجه برخورد نامناسب به يك واقعيت است و تهديد خاص و برخورد خصوصى و شـدت عـمـل در آن وجود ندارد، و به تعبير ديگر اين واقعيتى است كه بايد بى پرده به فرعون گفته مى شد. نكته ها: 1 - قدرت نمائى عجيب خدا در طـول تـاريـخ بـسـيـار ديـده ايم افرادى قلدر و زورمند به مبارزه در برابر قدرت حق بـرخـاسـتـه انـد، ولى جـالب ايـنكه در هيچ مورد خداوند لشكريان زمين و آسمان را براى كوبيدن آنها بسيج نمى كند، بلكه آنچنان ساده و آسان ، آنها را مغلوب مى كند كه هيچكس تـصـور آن را هـم نـمـى كـرد. مـخـصـوصـا بـسـيـار مـى شـود كـه خـود آنـهـا را دنبال وسائل مرگشان مى فرستد و ماموريت اعدامشان را به خودشان مى سپارد!. در هـمـيـن داسـتان فرعون مى بينيم دشمن اصلى او يعنى موسى را در دامان خود او پرورش مـى دهـد، و در حـوزه حـفـاظـت او وارد مـى سـازد! و جـالبـتـر ايـنـكـه طـبـق نـقل تواريخ ، قابله موسى از قبطيان بود ، نجارى كه صندوق نجات او را ساخت نيز يك قـبـطـى بـود، گـيـرنـدگـان صندوق از آب ماموران فرعون بودند، و گشاينده صندوق ، شـخـص هـمـسـر او بود، به وسيله دستگاه فرعون از مادر موسى (عليهالسلام ) دعوت به عـنـوان دايـه شـيـر دهـنـده شـد، و تـعـقـيـب مـوسـى بـعـد از مـاجـراى قتل مرد قبطى ، از ناحيه فرعونيان ، سبب هجرت او به مدين و گذراندن يك دوره آموزش و تربيت كامل در مكتب شعيب پيغمبر گشت . آرى هـنـگـامـى كه خدا مى خواهد قدرت خود را نشان دهد، اين چنين مى كند تا همه گردنكشان بدانند كوچكتر از آن هستند كه در برابر اراده و مشيتش عرض اندام كنند. 2 - برخورد ملايم و محبت آميز با دشمنان براى نفوذ در قلوب مردم (هر چند افراد گمراه و بسيار آلوده باشند) نخستين دستور قرآن بـرخـورد مـلايـم و تـواءم بـا مـهـر و عـواطـف انـسـانـى اسـت ، و توسل به خشونت مربوط به مراحل بعد است كه برخوردهاى دوستانه اثر نگذارد. هـدف آنـسـت كـه مردم جذب شوند، متذكر شوند و راه را پيدا كنند يا از عواقب شوم كار بد خود بترسند (لعله يتذكر او يخشى ). هـر مـكـتـبى بايد جاذبه داشته باشد، و بى دليل ، افراد را از خود دفع نكند سرگذشت پـيامبران و ائمه دين (عليهمالسلام ) بخوبى نشان مى دهد كه آنها هرگز از اين برنامه در تمام طول عمرشان انحراف پيدا نكردند. آرى مـمـكـن اسـت ، هـيـچ بـرنـامـه محبت آميزى در دل سياه بعضى اثر نگذارد، و راه منحصرا تـوسـل بـه خـشـونـت بـاشـد، آن در جـاى خـود صـحـيـح اسـت ، امـا نـه بـه عـنـوان يـك اصـل كلى و براى آغاز كار، برنامه نخستين محبت است و ملايمت ، و اين همان درسى است كه آيات فوق به روشنى به ما مى گويد. جـالب ايـنـكـه در بـعـضـى از روايـات مـى خوانيم : حتى موسى مامور بود، فرعون را با بهترين نامش صدا كند، شايد در دل تاريك او اثر بگذارد. 3 - آيا وحى به غير پيامبران مى شود؟ بى شك وحى در قرآن مجيد معانى گوناگونى دارد. گـاهـى بـه مـعـنى صداى آهسته ، يا چيزى را آهسته گفتن آمده ، (اين معنى اصلى آن در لغت عرب است ). گـاهـى بـه مـعـنى اشاره رمزى به چيزى مى باشد مانند فاوحى اليهم ان سبحوا بكرة و عـشـيـا: (زكـريـا كـه زبـانـش در آن سـاعـت از كـار افـتـاده بـود بـا اشـاره بـه بـنـى اسرائيل گفت خدا را صبح و عصر تسبيح كنيد) - (مريم - 11). و گـاه بـه مـعـنـى الهـام غـريـزى اسـت مـانـنـد اوحـى ربـك الى النـحـل : (خـداونـد بـه زنـبـور عـسـل الهـام غـريـزى كـرد) (نـحـل - 68). گـاه به معنى فرمان تكوينى است ، فرمانى كه با زبان آفرينش داده مى شود مانند: يومئذ تحدث اخبارها بان ربك اوحى لها: (در قيامت زمين خبرهاى خود را بازگو مى كـنـد چـرا كـه پـروردگـارت بـه او وحـى كـرده اسـت )(زلزال - 5). و گـاه بـه مـعـنـى الهـام مـى آيـد، الهـامى كه به قلب افراد با ايمان مى فرستد هر چند پـيـامـبـر و امـام نباشد، مانند: اذ اوحينا الى امك ما يوحى : (ما به مادر تو اى موسى آنچه بايد وحى كنيم كرديم ) (طه - 38). امـا يـكـى از مـهـمـتـريـن مـوارد اسـتـعـمـال آن در قـرآن مجيد پيامهاى الهى است كه مخصوص پـيـامـبـران است ، مانند انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده : (ما به تو وحى فرستاديم همانگونه كه به نوح و پيامبران بعد از او وحى فرستاديم ) (نساء - 163). بـنـابـرايـن كـلمـه وحـى ، مـفـهـوم وسـيـع و جـامـعـى دارد كـه هـمـه ايـن مـوارد را شامل مى شود و به اين ترتيب تعجب نخواهيم كرد اگر در آيات فوق ، كلمه وحى در مورد مادر موسى به كار رفته است . 4 - پاسخ به يك سؤ ال مـمـكـن اسـت بـراى بـعـضـى بـا مـطـالعـه آيـات فـوق ، ايـن سـؤ ال پـيـدا شـود كـه چرا موسى (عليهالسلام ) با آن وعده هاى الهى باز هم دچار نگرانى و تـرديد و دلهره مى شود؟ تا آنجا كه خداوند به او صريحا مى گويد، برويد من همه جا با شما هستم ، همه سخنان را مى شنوم ، و همه چيز را مى بينم ، و هيچ جاى نگرانى نيست . پاسخ اين سؤ ال از ايـنـجا روشن مى شود كه اين ماموريت براستى ماموريت بسيار سنگينى بود، موسى كه ظـاهـرا يـك چوپان است ، مى خواهد تنها با برادرش به جنگ مرد قلدر و زورمند و سركشى برود كه بزرگترين قدرتهاى آن زمان در اختيار او بوده است ، و تازه ماموريت دارد اولين دعوت را از خود فرعون شـروع كـند، نه اينكه نخست به سراغ ديگران برود و لشگر و يار و ياور فراهم آورد، بلكه بايد نخستين جرقه را بر قلب فرعون بزند، اين براستى ماموريت بسيار پيچيده و فـوق العـاده مشكلى بوده است ، بعلاوه ما مى دانيم كه علم و آگاهى مراتبى دارد، بسيار مـى شـود انـسـان چـيـزى را يـقـينا مى داند، اما مايل است به مرحله علم اليقين و اطمينان عينى برسد، همانگونه كه ابراهيم با ايمان قاطعش نسبت به معاد از خدا تقاضا كرد صحنه اى از زنده شدن مردگان را در اين جهان با چشم خود ببيند تا اطمينان خاطر بيشترى پيدا كند.

حلول ماه مبارك رجب بر همگان مبارك